![]() |
|
شبه خاطرات (۷۲) اون سه تا تو قیامت با هم قرار داشتند هر وقت از جلوی سنگر مخروبه ای که مهدی پور و زندیه تو اون شهید شده بودند رد می شدم احساس می کردم یه صدایی یا شایدم یه نجوایی از تو سنگر به گوشم می خوره شاید صدای سوره واقعه خوندن بچه های دسته یک بود اما....
تا اینکه شب چهلم رسید اصلا اون شب یادم رفته بود که با مهدی پور قرار دارم!تو خواب و بیداری دیدم وارد یه دشتی شدم که صف طولانی آدمها تا کیلومتر ها دراز بود .نا خوداگاه تو صف وایستادم هرچی صف جلو تر می رفت صدای داد و فریاد وحشتناکی تو فضا می پیچید یک هو کنارم مهدی پور رو دیدم با هم چاق سلامتی کردیم و از احوالش پرسیدم بعد هم پرسیدم برادر مهدی پور چی شده؟ اینجا کجاست؟ این صف تهش به کجا می رسه؟ مهدی پور گفت اینجا محشره و روز قیامت این صف هم صف اعماله و مجازات.... جلومو نگاه کردم دیدم داره نوبت به ما میرسه .اون ته صف چاله های آتیشی بود که آدما رو توش می سوزوندند و عذاب می دادند ...خیلی ترسناک بود اما فکر کردم آدم نباید خیلی سختی بکشه! تا تو این آتیش مواد مذاب بیاندازنش همون اول درجا می میره.. مهدی پور که انگار فهمیده بود من چی تو دلم گذشته گفت نه عزیزم نگاه کن! از تو آتیش جزغاله آدمها رو تو برانکارد بیرون می آوردند روش آب می ریختند دوباره طرف زنده می شد و می کردندش تو آتیش!! وحشت تموم وجودم رو گرفت .گفتم برادر مهدی پور ببخشید اگه یادت باشه تو دنیا من پام به خاطر جانبازی درد می کرد صبحگاه هم نمی اومدم حالا چه جوری تو این آتیش درد رو تحمل کنم؟ مهدی پور لبخدی زد و گفت بچه های جانباز او قسمتهایی از بدنشون که ترکش خورده رو نمی سوزونند... گفتم آخه این که سخته نمیشه یه سفارشی چیزی بکنید؟ یه تاملی کرد و گفت شما ها یه جور دیگه عذاب دارید باید خودتون جورشو بکشید.. رفتیم دم یه قلعه مانندی که عجوزه ای از بالا مایع گداخته رو پایین می ریخت اما حتی یک قطره اش هم قابل تحمل نبود .با خودم گفتم این اطراف چرخی بزنم شاید فرجی بشه! از خاکریز که گذشته به باغات و چمن زار رسیدم همه رفقای شهیدم اونجا بودند همه و همه حتی عباس نظری که ازش خبری نداشتم .محمرضا تعقلی و امیر حجی و... محمد رضا به استقبالم اومد و از شرایط دنیا و اونور خاکریز پرسید گفتم به خدا خیلی سخته و تحملش ممکن نیست.. منو با خودش به حسینیه برد و گفت اینجا دو رکعت نماز بخونیم .نماز خوندیم ولی چه نمازی حسینیه ای که ته نداشت و قبله ای که.. بعد من رو تا دم خاکریز دنیا و برزخ بدرقه کرد گفتم محمد رضا چطور برگردم تحمل اونجا خیلی سخته؟ لبخندی زد و گفت فعلا چاره ای نیست همه باید این مسیر رو برند اما برو هوات رو داریم.. از خاکریز گذشتم و در کنار قلعه ی عجوزه منتظر مواد عذاب بودم تا بر روی سرم بریزند اما انگار بعد از لبخند محمد رضا و راهنمایی مهدی پور آتیش سرد شده بود... سردی آتیش از خواب پروندم دیگه از مهدی پور خبری نبود خوب که فکر کردم دیدم عباس نظری هم بین شهدا بود .. پس وعده محمد رضا تو خواب به مادرش در مورد عباس درست از آب در اومد تازه فهمیدم امیر حجی چرا عکس شهید تعقلی رو از من می خواست اون سه تا ناقلا تو قیامت با هم قرار داشتند.. مهدی پور هم که دستمو گرفت و نادبیدنی ها را نشونم داد .وای خدای من این چهل روز چهل منزل سلوک بود که من بیدار بشم؟؟ حالا دیگه هر سه رفیقم پر کشیده بودند و دیگه تعلق خاصی نداشتم تنهای تنها شدم!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 19:47 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
در کوی نیک نامان ما را گذر نباشد
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را @من سخنگوی هیچ گروه و دسته ای نیستم و این وبلاگ شخصی است. @صرفا کامنت هایی در این وبلاگ تایید می شود که دارای هویت و فاقد اهانت به هرکسی باشد. @با توجه به این که دوستان زیادی از سر محبت و بزرگواری به این وبلاگ لینک داده اند امکان لینک متقابل و جبران محبت برای همه این دوستان میسر نیست قبلا عذر می خواهم. @در این وبلاگ مطالبی با عنوان شبه خاطرات بقلم اینجانب و یاداشتهای موردی در خصوص مسائل روز درج می شود که صرفا نظر شخصی می باشد. @در طول ساخت پروژه های مستند و یا سینمائی گزارش تصویری و یا مکتوب کار توسط روابط عمومی فیلم ها درج خواهد شد. @گاها نقطه نظرات مطول مخاطبان که برای اینجانب و یا در مورد آثار اینجانبب نگاشته می شود به عنوان یاد داشت میهمان درج خواهد شد @اگر نظر مفصل تری دارید با آدرس تهران صندوق پستی 3699- 16765 مکاتبه نمائید |
| اکران اينترنتي |
|
|