![]() |
|
شبه خاطرات(۳۵) این کجا و آن کجا؟ حالا دیگه خط پ فاو پدافندی شده بود و بچه های گران به مرخصی اومده بودند .بچه ها تک تک برای ملاقات همرزما به بیمارستانها می رفتند. مسعود حیدری وقار که یه تیر دو زمانه به شکمش خورده بود زنده مونده بود و به عنوان مسئول دسته به ملاقات تک تک بچه ها می اومد با دیدنش انگار دنیارو بهم داده بودند ..
بچه های مسجد پیش بچه های گردان کم رنگ تر به نظر می رسیدند حقیقتش بچه جبهه ای ها یه بوی دیگه ای داشتن.. برادر حیدر ی وقار از بچه های دسته گفت و دونه دونه خبر از شهادت بچه ها داد .سراغ محمد رضا تعقلی رو ازش گرفتم خبر نداشت .سراغ امیر حجی رو گرفتم گفت دوتا تیر به شکمش خورده و بهش کیسه کلوستومی وصل کردند... حسن سیاه از در اطاق تو اومد و با اومدنش باب شوخی ها باز شد.یکی از بچه ها بهش می گفت برادر احمدی! تو اینقدر رنگت سیاهه اگه یه عمر م نماز شب بخونی نورانی نمی شی...
نفر اول از راست مسعود حیدری وقار-طاهر موذن-...-حاجی لیائی حسن وقتی میخندید سفیدی دندوناش تو صورت سیاهش بیرون می زد و خیلی قشنگ می شد یه سیاه دوست داشتنی! گفتم برادر حسن وای میستی منم خوب بشم با هم برگردیم؟ گفت :آره جونم جبهه فقط توی چلاق رو کم داره.. قرار شد ببرنم اطاق عمل توی اطاق عمل دکتر بدون بی حسی شروع به بخیه زدن کرد دادم هوا رفت . خندید و گفت امثال تو بچه ننه ها می خواین بجنگین ؟ببینم خوب شی بازم میری؟ منم محض ریا گفتم اگه خدا توفیق بده ! سوزن رو دوباره کرد تو پوستم. تازه فهمیدم منظورش چیه و گفتم غلط می کنم نه بابا می خوام درس بخونم دکتر بشم... نمی دونم از کجا عقده داشت اما حسابی اذیتم کرد میله های تخت رو گرفته بودم که داد نزنم یکی از متخصصا دستم رو گرفت .احساس کردم یکی دلش به حالم سوخته به جای میله دستش رو محکم گرفتم. بخیه ها که تموم شد خیالم راحت شد تا چشمامو باز کردم که ازش تشکر کنم خدا بدور استغفروالله دیدم اون بنده خدا متخصص بیهوشی از جنس دکتر بردیاست ! دستشو زود رها کردم و سرخ شدم اما اتاق عمل از خنده دکتر ها و پرستارا رو هوا رفت... وقتی آوردنم توی بخش انگار همه بیمارستان میدونستن چی شده و همه مجروحها سراغ حوری رو می گرفتن! توی اتاق یه چهره آشنا منتظرم بود آره خودشه همون دکتری که تو بیمارستان فاو بالای سرم ازم آدرس می خواست چی جوری منو پیدا کرده بود؟ این دکتر کجا و اون دکتر کجا؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 23:44 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
در کوی نیک نامان ما را گذر نباشد
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را @من سخنگوی هیچ گروه و دسته ای نیستم و این وبلاگ شخصی است. @صرفا کامنت هایی در این وبلاگ تایید می شود که دارای هویت و فاقد اهانت به هرکسی باشد. @با توجه به این که دوستان زیادی از سر محبت و بزرگواری به این وبلاگ لینک داده اند امکان لینک متقابل و جبران محبت برای همه این دوستان میسر نیست قبلا عذر می خواهم. @در این وبلاگ مطالبی با عنوان شبه خاطرات بقلم اینجانب و یاداشتهای موردی در خصوص مسائل روز درج می شود که صرفا نظر شخصی می باشد. @در طول ساخت پروژه های مستند و یا سینمائی گزارش تصویری و یا مکتوب کار توسط روابط عمومی فیلم ها درج خواهد شد. @گاها نقطه نظرات مطول مخاطبان که برای اینجانب و یا در مورد آثار اینجانبب نگاشته می شود به عنوان یاد داشت میهمان درج خواهد شد @اگر نظر مفصل تری دارید با آدرس تهران صندوق پستی 3699- 16765 مکاتبه نمائید |
| اکران اينترنتي |
|
|