![]() |
|
حاجی من ریش نمی گذارم!
قبل از هر کلام سلام
سلامی به گرمی خونی که در رگان شما جاری است در بدنی که خدایش از همان رگ های خونی به من وشما نزدیک تر است
می خواهم خودم را معرفی کنم اما نمی دانم شما مرا به یاد می آورید من نوجوانی هستم که در حدود 9سال پیش در اردوگاه شهریار با در کنار شما برنج وعدس خوردم و شما بعد از نهار به هرکدام از ما بسته هایی را دادید که در آنها عکس شهدا بود از جمله چند عکس زیبا از شهید آوینی من جز بچه های اهواز بودم که با شما دیدار کردم ساعتی که به من گفتند که سردبیر روزنامه شلمچه می خواهد به اینجا بیاید در پوست خود نمی گنجیدم آن موقع با اینکه سنی نداشتم و درکی از موضعات اطرافم نداشتم اما این را با تمام وجود در نشریه شما می دیدم که حقیقت را می گویید نشریه ای که بوی بی خدایی نمی داد بوی تند روی نمی داد زمانی برایم افتخار بود که بگویم که این جهت فکری من است اما حاجی دل همه را سوزانده اند دیگر کسی به شهدا فکر نمی کند چه برسد بخواهد با عکس شهدا زندگی کند
حاجی من ریش نمی زارم چون می ترسم کاری بکنم و بیشتر از این آبروی اسلام برود
من چفیه را در هزار توی دل خونم پنهان کردم تا اینکه ان را بر سر زنی فاحشه در خیابان نبیند
من در برابر ناسزاهایی که به شهدا می دهند سکوت کنم دیگر چیزی ندارم بگویم هرطور که نگاه کنم می بینم
ان ریش داران بی ریشه همه چیز های ما از ما گرفته اند
هروقت به یاد حرف های شهید باکری می افتم که می گفت که بعد از جنگ افراد سه دسته می شوند اتش می گیرم
حتی بچه های وزارت اطلاعات هم به ستوه امده اند از این همه فسادی که در لوای دین انجام می گیرد
حاجی شاید چهره من را به یاد نداشته باشید اما من هنوز با طمانینه غذا خوردن شما را به یاد دارم چون آنموقع برایم الگو بدید در نوشتن در طرز فکر آری حتی در طرز فکر خیلی به خودم فشار آوردم تا به شما ایمیل بزنم چرا که راهم را گم کرده ام
دوست دارم برای مردم کار کنم
در حزبی فعالیت کنم
قرآن به من می گوید هیچ حزی بالاتر از حزب الله نیست
اما خودمانیم این حزبی که نام خدا را در ایران بروی خود نهاده مصداق خیر الامور اوسطها می شود می دانم آدمی هستی منصف
ای کاش در لبنان بودم درکنار حزب اللهی های واقعی آنجا کار کردن در حزب خدا ارزش دارد نه در اینجا که با یک ریش زند ملحد و زندیق ات می کنند
این امیل را نزدم که که اینها را بگویم
این امیل را نزده ام که بگویم که من در پستوی هزاران ناسزایی که به مقدسات و ائمه می هند پنهان شده ام
نه
این امیل از خاطر بود که بنیم هنوز هم آنگونه که باید منصف هستید
من در زیر پوست شهر مکاشفات زیادی داشته ام
با هر قشری که بگویید دردل کرده ام و سوژه برای کار کردن زاید دارم از شما می خواهم که با شما در صورت امکان همکاری کنم و سوژه هایی را که دارم به مستند تبدیل کنم آنهم با همفکری شما من الان دانشجو هستم در جایی که پر از سوژه است درس می خوانم راستی من الان 21 ساله هستم
آقای دهنمکی نمی دانم امیل مرا می خوانید یا نه یا اصلا من را به خاطر می آورید یا جواب مرا می دهید
اما هرکجا که هستید منصف باشید
قربان شما
میر محمدرضا صمدی |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 17:50 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
در کوی نیک نامان ما را گذر نباشد
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را @من سخنگوی هیچ گروه و دسته ای نیستم و این وبلاگ شخصی است. @صرفا کامنت هایی در این وبلاگ تایید می شود که دارای هویت و فاقد اهانت به هرکسی باشد. @با توجه به این که دوستان زیادی از سر محبت و بزرگواری به این وبلاگ لینک داده اند امکان لینک متقابل و جبران محبت برای همه این دوستان میسر نیست قبلا عذر می خواهم. @در این وبلاگ مطالبی با عنوان شبه خاطرات بقلم اینجانب و یاداشتهای موردی در خصوص مسائل روز درج می شود که صرفا نظر شخصی می باشد. @در طول ساخت پروژه های مستند و یا سینمائی گزارش تصویری و یا مکتوب کار توسط روابط عمومی فیلم ها درج خواهد شد. @گاها نقطه نظرات مطول مخاطبان که برای اینجانب و یا در مورد آثار اینجانبب نگاشته می شود به عنوان یاد داشت میهمان درج خواهد شد @اگر نظر مفصل تری دارید با آدرس تهران صندوق پستی 3699- 16765 مکاتبه نمائید |
| اکران اينترنتي |
|
|