مسعود ده نمکی

پاسخ بازیگران "معراجی ها" در انتقاد برخی به فیلم های "ده نمکی" / فیلم

لینک دانلود

شبه خاطرات 167/خدا انسان را آفرید و انسان توجیه را



آخرین پیچ شاخ شمیران را به طرف عقبه معروف به «شیخ صالح» رد کردیم دیگر  خط آرام شده بود و دشمن هم آتش نمی‌ریخت. شاید داشتند فتح بی‌‌مقاومت شاخ شمیران را بعد از دو بار پاتک ناکام جشن می‌گرفتند. بعثی‌ها حتما تا حالا حلبچه را هم گرفته‌اند و دارند شهر را غارت می‌کنند با خودم می‌گفتم بعد از این بعثی چه برسر مردم حلبچه می‌آورند؟! لابد انتقام استقبال گرم آنها از رزمندگان ایرانی را باز هم خواهند گرفت و به بمباران شیمیایی شهر اکتفا نخواهند کرد. همه بچه‌ها در حیرت این عقب‌نشینی بی‌معنی بودند با خودم فکر کردم عجب تصمیم غلطی گرفتم که زنده بمانم و این روزها را ببینم. خوش به حال مجید و مصطفی و بقیه بچه‌ها... یادم نمی‌رود آن خواب عجیب را؟

در پاتک قبلی دشمن که مسئول دسته بودم و جلوتر از شاخ‌شمیران و جلوتر از تپه مهدی و حتی جلوتر از تپه کچلی داخل شیار و وسط دشت ساحلی منتهی به دریاچه دربندیخان زیرپای دشمن سنگرهای کمینی را کنده بودیم و فقط شب‌ها می‌توانستیم از سنگر بیرون بیائیم برای خودم کروکی منطقه را کشیده بودیم و نیروهارا طوری آرایش داده بودم که دشمن نتواند از بین سنگرهای کمینی عبور کند و به‌سمت شاخ شمیران برود چون سقوط شاخ شمیران مساوی بود با سقوط دشت حلبچه و از بین رفتن تمام دست‌آوردهای عملیات والفجر ده، با این خیال از جان و دل مایه می‌گذاشتیم تا دشمن متوجه حضور ما در کمین‌ها نشود. یک روز که خمپارهای دشمن چند شهید از گروهان ما گرفته بود وقتی آتش سبکتر شد خوابم برد. در خواب دیدم که در حال پریدن و پرواز از همان جایی که پدافند می‌کردیم هستیم. هر چه پروازم اوج می‌گرفت از طاق نصرت‌هایی که برای شهدا زده‌اند عبور می‌کردم و بالاتر می‌رفتم. عکس همه رفقا بود. محمدرضا تعقلی و عباس نظری و ... هر چه که بالاتر می‌رفتم عکس شهدای جدیدتری را می‌دیدیم که ساعاتی پیش باد بودند از آخرین تابلو که عبور کردم. دیگر کسی جز خودم نبود. از خواب پریدم تعبیر خوابم را می‌دانستم. زود به کیوان محمدی و حسن سامیر و بچه‌ها گفتم این سنگر را تخلیه کنید و بروید سنگرهای دیگر. آنها دلیلش را پرسیدند. گفتم: بروید بعداً خودتان متوجه می‌شوید. دفترچة خاطراتم را از جیبم بیرون آوردم و شروع به نگارش وصیت و آخرین یادداشت‌ها کردم. مقداری با خدا مناجات نوشتم و بعد هم خطاب به پدر و مادرم که؛ این آخرین حرفهای من با شماست و پسرتان به رفقای شهیدش پیوست! هنوز آخرین خط را ننوشته بودم که نگاهم به همان کروکی منطقه در دفترچه خاطراتم افتاد. همان استدلال که اگر سنگرهای کمین سقوط کند حتماً شاخ شمیران سقوط می‌کند و اگر شاخ سقوط کند حلبچه سقوط می‌کند. کار ما در این کمین خیلی مهم است. توفیق شهادت باز هم هست و بعداً هم می‌شود شهید شد. اتفاقاً انتخاب شهادت الان آسانترین راه هست. خدایا من اگر نباشم این دسته و نیروهایش بی‌صاحب می‌شوند.

توجیه پشت سر توجیه راستش اینها که با خود می‌گفتم درست بود اما درست‌تر آن بود که من پای رفتن نداشتم و این حرفها توجیه ترس خودم بود. به قول بعضی‌ها خدا انسان را آفرید و انسان توجیه را. هنوز حرفهای توجیهی‌ام با خدا تمام نشده بود  که سوت کر کننده خمپاره زمین و زمان را به هم دوخت. خودم را مچاله کردم گوشه سنگر تکان‌های زمین که تمام شد گل و لایی که به آسمان رفته بود مثل باران بر سرم بارید. باران دود و گل و لای که تمام شد بوی سوختگی شروع شد. سرم را بالا آوردم تا ببینیم چه اتفاقی افتاده‌؟! علف‌های دورو بر سنگر آتش گرفته بود. چشم‌هایم را مالیدم که یک خمپاره 120 را دیدم که تا که در یک متری بالای سرم در زمین فرو رفته بود اما منفجر نشده بود. بچه‌ها از سنگرهای دیگر بیرون ریختند. کیوان و حسن بهتشان برده بود و تازه فهمیدند که چرا آنها را از سنگر خودم بیرون کردم. نگاهی به آسمان کردم و رو به خدا گفتم ای کاش همه دعاهای ما اینقدر زود مستجاب می‌شد.

ای کاش آنروز این دعا را نکرده بودم. اگر می‌دانستم یک روز قرار است این خط را با دست خودمان تحویل دشمن بدهیم لزومی نداشت آن توجیه‌ها را برای خدا بیاورم که بله ماندن‌ من مهمتر از شهید شدن‌ است. اما دیگر دیر شده بود ما حالا در جاده به سمت شهرک آناهیتا حوالی کرمانشاه پیش می‌رفتم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392ساعت 15:48  توسط مسعود ده نمکی  | 

پوستري ازرسوايي كه مجوز انتشار نگرفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392ساعت 14:29  توسط مسعود ده نمکی  | 

شبه خاطرات165/دستور از بالاست همه چیز را خراب کنید



از حلبچه راهی قرارگاه شدیم حاجی سوری به سوله فرماندهی رفت و ساعتی بعد در حالی‌که صورتش برافروخته بود از سنگر بیرون آمد. اما لام تا کام حرفی نزد که در جلسه چه‌گذشته بود. حق هم داشت جزو اسرار نظامی بود اما کسی جلوی رادیو بسیج را نمی‌توانست بگیرد. در طول جنگ همیشه اینطور بوده اخبار غیررسمی که در شهر به آن شایعه می‌گویند درگوشی بین رزمنده‌ها به اسم رادیو بسیح رد و بدل می‌شد. خدائیش هم اکثر آن خبرهادرست از آب در می‌آمد.

از چند ساعت بعد از جلسه قرارگاه، اقدامات مشکوکی در خطوط دفاعی و عقبه‌ها شروع شد. اقداماتی مانند منهدم کردن پل‌ها و سنگرهای قرص و محکم در جبهه خودی و تخلیه ادوات سنگین به عقب همه رزمنده‌ها از این اقدامات شوکه شده بودند. بعضی‌ می‌گفتند؛ قرار است خط را تحویل ارتش بدهند. اما این غیرمنطقی بود و هیچ وقت هم سابقه نداشت که یک یگان وقتی می‌خواهد خط پدافندی را تحویل یگان بعدی بدهد اقدام به خراب کردن پل‌ها و سنگرها بکند. هر ساعت که می‌گذشت این اقدامات بیشتر و تشدید می‌شد. حتی توپخانه برد کوتاه هم از عقبه شاخ تخلیه شد. من هم عادت نداشتم خیلی حاجی را سؤال پیچ کنم. متعجب از این کارها بودم با توجه به اخبار بد از خطوط نبرد و سقوط فاو ... حدس‌هایی می‌زدم  چند روز که گذشت و بار آخر که با هم به قرارگاه رفتیم حاجی برافروخته‌تر از همیشه بود ولی اینبار خودش شروع به صحبت کرد و گفت که نه قصد تحویل خط  به ارتش را داریم و نه یگان دیگر بلکه ...

انگار یادش آمد ساعت دو شده است و وقت شنیدن اخبار است. رادیو را روشن کرد. موزیک اخبار مثل همیشه سرود ما مسلح به الله اکبر، بود. مارش اخبار که تمام شد گوینده خبر با آب و تاب مردم را دعوت به شنیدن بیانیه بسیار مهم ستاد فرماندهی کل قوا کرد. در بیانیه بعد از یک مقدمه مختصر آمده بود که ایران بنا به مصالح نظامی و امنیتی اقدام به تخلیه مناطق آزاد شده در عملیات والفجر 10 شامل شلمچه و شاخ‌شمیران و ارتفاعات مشرف برسد در بندیخان کرده است. با شنیدن این خبر سوری مات و مبهوت ماند چون ما هنوز در شاخ شمیران بودیم و نیروها در خط مستقر بودند.

سوری گفت: من هم می‌خواستم همین خبر را بدهم یعنی تخریب پل‌ها و سنگرها  به‌خاطر تخلیه و عقب‌نشینی خود خواسته بود نه تحویل به یگان‌های دیگر.

اما در چرایی این تصمیم عقب‌نشینی مانده بودیم. آخر دشمن دوبار پاتک زده و قصد داشت شاخ شمیران را تصرف کند ولی با هر زحمتی بود ما نگذاشته بودیم حالا بنابر مصلحتی که نمی‌دانستیم چیست باید خط را خودمان تخلیه و بی‌مقاومت تحویل دشمن بدهیم.

به حاجی گفتم اگر بعثی‌ها الان هم اخبار رادیو ایران را شنیده باشند که حتما می‌شنوند چه؟ اگر آنها از شاخ بالا بکشند و راه نیروهای ما را ببندند چه؟! حاجی پایش روی پدال گاز گذاشت و با شتاب به سمت خط رفتیم. نیروهای یگان‌های دیگر در حال تخلیه سنگرها بودند. بی‌سیم زدیم و بچه‌های خودمان را که در خط و کمین ما بودند عقب کشیدیم. هنوز آخرین نیروها سوار کامیون‌ها نشده بودند که عراقی‌ها از شاخ بالا کشیدند و شروع به تیراندازی به سمت ما کردند. ماشین‌های حامل رزمنده‌ها  حالا با سرعت جاده پرپیچ و خم شاخ شمیران را به سمت عقبه طی کردند. ما آخرین ماشین بودیم. دلم نمی‌آمد سوار بشوم. آخر سه ماه از عمرمان را در این منطقه و در خط دفاع کرده بودیم. مجید سوزوکی و مصطفی و خیلی‌های دیگه اینجا شهید شده بودند، حالا مصلحت داشت کار  خودش رو می کرد. چند تا تیر اطرافم خورد.

سوری گفت: سوارشو تا نزدنمان.

از روی زمین دو عدد پوکه گلوله ضدهوایی برداشتم تا برای یادگاری با خودم ببرم. آفتاب اینقدر داغشان کرده بود که دستم سوخت. نمی دانستم از تیرهای عراقی ها جا  خالی بدم یا دستانم را با فوت کنم تا نسوزند. هر طوری بود خودم را به ماشین رساندم و راه افتادیم. اما هنوز چند متر دور نشده بودم که گلوله آرپی‌چی دشمن جای قبلی ماشین نشست. توفیق باز یار نبود  و زنده ماندیم. هر چه در پیچ و خم جاده به سمت عقب پیش می‌رفتیم. شاخ شمیران هم پشت ارتفاعات گم می‌شد. تا اینکه از دید ما ناپدید شد و عراقی‌ها منطقه‌رو اشغال کردند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392ساعت 14:22  توسط مسعود ده نمکی  | 

رسوایی با تیراژ میلیونی شنبه در شبکه نمایش خانگی


فیلم سینمایی رسوایی از روز شنبه با زیر نویس عربی و انگلیسی به همراه جلسه نقد و برسی در مشهد و موسیقی  تیتراژ سه گانه اخراجی ها و دارا و ندار و رسوایی وارد شبکه نمایش خانگی می شود.

فرم نظر سنجی مخاطبان برای ارزیابی فیلم از منظر مخاطبان و انتخاب بهترین بازیگر زن و مرد فیلم در این نسخه موجود است


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392ساعت 22:13  توسط مسعود ده نمکی  | 

مستدي در باره عمو عباس عارف گمنام

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1392ساعت 15:19  توسط مسعود ده نمکی  | 

گفتگو با مجله دنياي تصوير:خدا پرونده‌ای که مردم بنویسند را نمی‌خواند.


علی معلم: چرا در رسوایی سراغ زندگی یک روحانی رفتی؟ چه ضرورتی برای روایت زندگی یک روحانی وجود داشت؟

مسعود ده نمکی: بحث تحول انفسی بیشتر از اینکه شخصیت روحانی باشد یا کسی دیگر برایم مهم بود. در اخراجی‌ها هم این تحول انفسی وجود دارد. سرنوشت محتوم همه انسان‌ها انحطاط یا سعادت نیست بعضی ممکن است دچار تحول شوند. فکر می‌کنم خلاء بزرگ جامعه امروز ما اخلاقیات است. بیشتر سعی کردم چیزهایی که مرتبط با این مسئله و نسل امروز و آدم‌ها و جوان‌هاست را دست مایه قصه قرار بدهم. ایده اولیه این طرح قبل از اخراجی‌ها در ذهنم بود. دلایل زیادی وجود داشت که این شخصیت روحانی نباشد. می‌توانست یک آدم عادی باشد ولی با مصداق‌ها و مابه‌ازاهای واقعی که می‌شناختم خودم را مجاب کردم که این قصه حول محور یک روحانی باشد، یک روحانی ایده‌آل.

روحانی که متعلق به بافت مردمی جامعه هست نه در بافت حاکمیتی؟ روحانی محله؟

بی‌ارتباط نیست. یعنی امام هم در اوج حاکمیت، وجه عرفانی خودش را حفظ می‌کرد. یعنی سعی می‌کرد از اخلاق حکومتی فاصله بگیرد و این اخلاق یک بعد شخصیتی‌اش باشد. همه کسانی که ایشان را از نزدیک می‌شناختند، می‌دانستند که این آدم محافظ و همه‌چیز دور و برش بود، ولی سلوک قبلی خودش را هنوز داشت. یکی ممکن است استاد اخلاق باشد و یکی امام جماعت. یکی ممکن است ده نفر پشت سرش نماز بخوانند و یکی هزار نفر. اما این آموخته‌ها خود را در وادی اخلاق و عرفان عملی نشان می‌دهند نه در کنج حجره‌های حوزه. وقتی وارد زندگی بشود امتحان پس می‌دهد و کسی که از امتحان فرار کند معلوم است یک جا پایش می‌لنگد. این آدم‌ها ممکن است یک روز مجید سوزوکی در اخراجی‌ها را ببینند و یک جا افسانه خانم رسوایی را.

منظورت از بحران اخلاقی جامعه چیست؟ همه ما با بحث اخلاق مواجه هستیم. یعنی صورتی از اخلاق در همه جنبه‌های اجتماع‌مان. در اقتصاد، در سیاست، در سلوک مردم در خیابان، در ترافیک، تو کدام بحران اخلاقی را مهم می‌دانی؟

البته بحث اخلاق و اخلاقیات خیلی فراگیر است. از احترام به پدر و مادر که در جامعه ما پایه‌هایش دارد متزلزل می‌شود بگیر تا روابط زناشویی و اخلاق مدیریت و اخلاق قهرمانی و... در فیلم گفته می‌شود سی‌دی بعضی‌ها می‌آید بیرون، اگر خدا سی‌دی همه را بدهد بیرون بعضی‌ها چطور می‌خواهند در چشم همدیگر نگاه کنند. آن آدمی که در رسانه مچ فلانی را گرفته خودش صبح تا شب در رسانه‌اش دارد تیتر دروغ می‌زند. یعنی همه ما گرفتار این بحران اخلاقی در جامعه هستیم. با یکسری مسکن‌ها و تک گل‌هایی فکر می‌کنیم اینطور نیست. خودمان را مدام با بدتر از خودمان مقایسه می‌کنیم. می‌گوییم بحران اخلاقی در غرب هم هست و خانواده‌ها فرو پاشیده‌اند و... من می‌گویم ایده‌آل جامعه ایرانی ما چه بوده و می‌خواستیم به کجا برسیم؟ همه این‌ها دلیل و علتی بود که تم قصه بیاید روی این مسئله. همه ما نسبت به هم مسئولیت داریم و این مسئولیت برای ما هزینه دارد. شاید بشود گفت که اصیل بودن قصه از اینجاست که آدمی که آبرویش را خرج دیگران می‌کند، به خاطر همین پیش قضاوت‌ها مورد اتهام واقع می‌شود.

به نظرت این بحران از یک ساختار نمی‌آید؟ یعنی آیا ما این بحث را صرفا یک بحث معلول اجتماعی می‌بینیم یا از ساختار اجتماعی ما می‌آید؟ از یک دوره‌آی به بعد به نظر می‌آید که این در جامعه ما نهادینه شده. یعنی در صد ساله اخیر هم نگاه می‌:نید همین ماجراها را می‌بینید. یعنی به زمان خاصی وابسته نیست هر چند بعضی مواقع بحران‌اش را جدی‌تر نشان می‌دهد. بعد از انقلاب، بحران اخلاق در این سال‌ها خیلی جدی شده و بیشتر دیده می‌شود.

بعضی می‌گویند دوران گذار سنت به مدرنیته. یعنی بعضی ارزش‌های سنتی که در جامعه ما بوده، وقتی جامعه تغییر می‌کند و به سمت مدرن شدن می‌رود، با حضور رسانه‌های فراگیر در مسیر همسان‌سازی فرهنگی قرار می‌گیرد.

به نوعی می‌شود گفت ما دیگر پایین شهر و بالا شهر نداریم. الان دوره‌ای است که ما تحت تهاجم فرهنگی غرب هستیم، برخی هم تحت تهاجم فرهنگی ما هستند. من رفته بودم کابل دیدم دخترهایی که تا قبل از جنگ شوروی پوشیه و نقاب می‌زدند وقتی به ایران مهاجرت کردند و برگشتند پوشش‌شان به سمت مانتوهای رنگی چاک‌دار و... رفته. فکر می‌کنم در این بخش دوران جدیدی که برای ما بعد از مشروطه شروع شد و روند صعودی به خود گفت، بعد از انقلاب شدت بیشتری پیدا کرد. فقط یک پازل زندگی غربی را گرفتیم. از روشنفکری‌اش فقط ادا اطوار ظاهری‌اش را گرفتیم. از تجدد و ماشینیزم‌اش هم همینطور. روح دنیای مدرن چه از شرق بیاید چه غرب، وقتی وارد جامعه ما شد، جامعه را با یکسری تضادهایی همراه کرد. شعارهایی می‌دهیم ولی عمل‌مان جامعه را به سمت دیگری می‌برد. نظام تربیتی که باید متناسب با نظام مدرن تعریف شود یله و رها شده است. یک دلیل‌اش این است که جامعه ما دچار روزمرگی شد. دوره سازندگی اقتصاد بر فرهنگ ارجحیت پیدا کرد و امروز این بحران زده بیرون.

ده سال پیش که فقر و فحشا را ساختم یک عده فکر می‌کردند فقط بحث فقر را دارم طرح می‌کنم. آنجا یوسفعلی میرشکاک حرف‌هایی که ابن خلدون چند صد سال پیش گفته را به یک زبان دیگری می‌گوید. غفلت و رسانه‌های فراگیر را طرح می‌کند و می‌گوید همسان‌سازی فرهنگی چیز بی‌خودی نیست. طبقه جدیدی دارد شکل می‌گیرد که نرم‌های اخلاقی‌اش با نرم‌های اخلاقی پدران ما و حتی خود ما فرق می‌کند. این مسئله جامعه را با بحران‌های سیاسی، اجتماعی و اخلاقی جدیدی مواجه می‌کند. این بحث احتیاج به مطالعه دارد. حرف رسوایی مطالبه مشترک همه است. یعنی هم مطالبه آدم‌هایی که در ساختار مدرن امروزی بزرگ شدند. هم آدم‌های نسل ما و نسل قبل از ما. فقط امیدوارم در فیلم هم درآمده باشد یعنی هرکسی خودش را به شکلی در فیلم پیدا کند.

پیشنهادت چیست؟ هر فیلمسازی پیشنهادی برای جامعه‌اش دارد. یعنی می‌گوید از این زاویه مسائل را ببینیم. خودت تصور می‌کنی پیشنهاد رسوایی چیست؟ این پیشنهاد، پیشنهادی تخیلی و آرمان گرایانه‌ست یا یک پیشنهاد واقعی و قابل تکرار؟

بعضی آقایان اشکال می‌گرفتند که در یک میزانسن قرار دادن یک روحانی با یک دختر در خانه وهن روحانیت است. من به آن‌ها می‌گفتم خدا قبلا این میزانسن را برای پیغمبرش با زن شوهردار چیده و اگر خدا به او رحم نمی‌کرد اتفاق می‌افتاد. شما چطور فکر می‌کنید ما تابوشکنی کردیم. در عالم واقع روحانیت ما در این موقعیت قرار گرفته نه در یک اتاق بلکه در یک کشور. به تعبیر رهبری که می‌گوید شما نسبت به جامعه مسئولیت دارید. یعنی اگر معتقدید دین قدرت اداره یک جامعه را دارد و به خاطرش انقلاب کردید، باید برای همین بحران‌های اخلاقی و فروپاشی اخلاقیات نسخه بپیچید. من دنبال این بودم که بگویم که برای حل این مشکلات باید به میدان آمد و نباید ترسید. حتی یک جاهایی بپذیریم که اشتباه برخورد کردیم. در بحث نفوس و پیر شدن جمعیت می‌بینیم که رهبر روحانی کشور ما می‌گوید من هم اشتباه کردم. ما بپذیریم حتی اگر اشتباه شد همین جا نگه داریم برگردیم عقب ببینیم چه نکردیم و چه باید بکنیم. یعنی از آبرویتان هم بگذرید. بیایید همین نسلی که فکر می‌کنیم قربانی و متهم هستند را به جای اینکه مچ‌شان را بگیریم دست‌شان را بگیریم. دست‌گیری به جای مچ‌گیری حرف اصلی من در این فیلم هست. چه ارزشی و چه لرزشی، هر دو طرف فقط دنبال مچ‌گیری هستند. خب قبل از اینکه طرف بیفتد برو سراغ‌اش. مسئولیت اجتماعی روحانیت همین است.

فکر نمی‌کنی مسئولیت روحانی در بافت اجتماعی امروز فراموش شده؟ یک زمانی روحانیون در منطقه و محله خودشان به مردم راه‌حل‌های اخلاقی برای بهتر شدن زندگی‌شان ارائه می‌دادند. الان این بافت از بین رفته. من خیلی کم حتی در محلات سنتی این را می‌بینم. معتمد محل همیشه یک کاسب بود و یک روحانی که اصلا با کسی بد نبود. در واقع روحانی با مردم خوب بود و آن‌ها را می‌شناخت و در جریان امور بود.

البته بعضی‌ها ممکن است تقسیم‌بندی روحانی حکومتی و غیرحکومتی را بکنند. در حالی که این‌ها در تعارض با همدیگر نیست. مثلا روحانی فیلم من جبهه‌اش را رفته، درس اخلاق‌اش را داده. امام جماعت هم هست و بین مردم هم هست. نه اینکه این وظایف جدا شده باشد. در واقع یک روحانی همه جانبه است. این‌ها نظریات ماورایی نیست. ما با این آدم‌ها زندگی کردیم و آن‌ها را دیدیم. ما هزاران اتفاق داشتیم که اصلا به آن‌ها کاری نداریم و بستر روایت هستند و تا می‌خواهیم سراغ‌شان برویم می‌گویند این‌ها جزو خطوط قرمز هست و... جالب است یکی از آقایانی که فیلمنامه را خوانده بود گفت شما طراز روحانی را به مردم می‌دهید که انگار هرکسی مثل این نبود آدم بدی است. گفتم ما نمی‌گوییم آدم بدی است ما نمره بیست را معرفی می‌کنیم هرکسی باید سعی کند به این نزدیک‌تر شود. این دلیل نمی‌شود که طراز خودمان را بیاوریم پایین تا شبیه واقعیت شویم. تازه این هم نقطه آرمانی ما نیست. نقطه آرمانی ما معصومین‌اند که همین کارها را کردند. راه می‌افتادند در خانه مردم و کمک می‌کردند. در حوزه عرفا و علما و بزرگان ما حتی در دوران معاصر مملو از این اتفاق‌هاست.

آقای ابوترابی در اردوگاهی اسیر بودند که هم حزب‌الهی دو نبش و هم عضو ارتش شاهنشاهی در آن بودند. یک نفر از این ارتشی‌ها که از روحانیون بدش می‌آمد شش ماه تمام هر روز که آقای ابوترابی از روبه‌رویش می‌گذشت هرچه فحش بود به روحانیون می‌داد. آقای ابوترابی فقط می‌گفت سلام علیکم. شش ماه اوضاع به همین منوال بود که یک روز این آقا گفت تو ما را از رو بردی اگر خمینی هم مثل تو باشد من چاکرشم. آقای ابوترابی گفت من ناخن کوچکه خمینی هم نمی‌شوم و همین فرد می‌شود دست راست آقای ابوترابی در اردوگاه. یک روز یکسری گیر دادند که این آدم چرا نماز نمی‌خواند. آقای ابوترابی گفت من همین قدر زحمت کشیدم این آدم را یک پله آوردم بالا که دیگر به دین فحش نمی‌دهد حالا ممکن است مدت‌ها طول بکشد که نمازخوان شود و اینطور گیر دادن شما کلا این آدم را از دین جدا می‌کند. این خودش نظام تربیتی است. می‌بینیم این روحانی می‌شود پدر همه و با هرکسی یک سلوکی پیدا می‌کند. روحانیت در موضع حکومت هم که قرار می‌گیرد باید اینطور عمل کند.

اگر یکی به شما انتقاد کند که جامعه‌ای که در رسوایی ترسیم شده، جامعه مثالی است و در آن محله دو رفتار نسبت به دختر می‌بینیم، جذابیت و تنفر. آیا می‌شود اینقدر سمبلیک رفتار مردم را دید؟ یعنی مردم همه به یک شکل کشش به جذابیت این دختر دارند و در جایی نسبت به او تنفر دارند.

اغراق جزو ذات فیلم و اقتضای قصه است. اما مطالعات رفتارهای اجتماعی ما نشان می‌دهد که چنین رفتارهای واکنشی کم نیست. معمولا بین دو قطب افراط و تفریط گرفتاریم. یعنی وسط نمی‌ایستیم. بحث اخلاق نسبی نیست. موضوع این است که در جامعه گاه می‌بینیم آدم‌هایی که متهم‌اند در موضع مدعی‌العموم قرار می‌گیرند. کسانی که متامعی دارند و به آن نمی‌رسند، مدعی‌تر از بقیه می‌آیند وسط، وقتی از خلوت کسی فیلم یا عکسی فاش می‌شود، میلیون‌ها نفر دانلود می‌کنند یکی هم «قربه الی الله» پخش می‌کند و می‌گوید با عرض شرمندگی از ملت غیور این فیلم را ببینید!

و فکر نمی‌کند خودش با این کار چه حجمی از ضد اخلاق درست می‌کند.

این‌ها وقتی تبدیل به قصه می‌شود می‌شود آدم‌های آن بازارچه.

نکته جالب در فیلم تو مسئله جذابیت قصه است. چیزی که معمولا در سینمای ما فراموش می‌شود. اینکه یک فیلم نیازمند یک قصه خوب است. در اخراجی‌ها بیشتر موقعیت و شخصیت داشتیم تا قصه. غیر از اخراجی‌ها 1 که قصه‌ای هم که داریم الباقی بیشتر قصه شخصیت‌هایی است در یک موقعیت. رسوایی اولین فیلم توست که خیلی قصه گوست و این خصیصه خیلی خوبی است. من خودم فکر می‌کنم یکی از کمبودهای ما سینمای قصه‌گوی این شکلی است که یک مقداری ممکن است پریانی و غیرمحتمل بشود اما یک قصه است. رسوایی قصه‌پردازی خوبی دارد.

خیلی دوست داشتم این اتفاق بیفتد. شناخت مخاطب مخصوصا مخاطب ایرانی برایم خیلی مهم است. ایرانی همان قصه یکی بود یکی نبود را دوست دارد. دوست دارد آخرش همانطور تمام شود که کلاغه به خونه‌اش نرسید. آدم فطر تا قصه دوست دارد. ساختارهای مدرن فلاش‌بک در فلاش‌بک و چند خط موازی پیش بردن از مخاطب عامی که دنبال قصه یک خطی است فاصله می‌گیرد. اینجا هم همین اتفاق است. آدم هر کار به کار بیشتر یاد می‌گیرد. قصه تعریف کردن کار ساده‌ای نیست. قصه را همان شخصیت‌ها و موقعیت‌ها جلو می‌برند. یعنی قصه داشته باشی و شخصیت و موقعیت نباشد مخاطب پای فیلم نمی‌نشیند. تلاش کردم قصه تکراری نباشد.

داستانی هست که یک روز در میدان پرچم تهران حاج آقایی می‌آید خانه می‌بیند دزده دارد فرش‌هایش را جمع می‌کند. به دزد می‌گوید «این فرش‌هایی که جمع کردی دو لنگه است». می‌رود بقیه فرش‌هایش را هم جمع می‌کند به او می‌دهد می‌گوید «این‌ها را ببر سرمایه زندگی‌ات کن» و این آدم می‌برد با این‌ها یک میوه فروشی می‌زند و الان با افتخار می‌گوید من دزد بودم. خب ما چنین داستان‌هایی داریم. بعد وقتی می‌خواهیم بیاوریم‌شان در سینما داد و هوار راه می‌اندازند. ما همین حرف‌ها را بالای منبر تعریف می‌کنیم. هرچند درست آوردن این داستان‌ها در سینما شرط است. غربی‌ها تک داستان‌هایی مثل بینوایان دارند که کلی نمایش و فیلم و... از آن‌ها می‌سازند. به نظرم توانمندی رمان‌نویسی و حتی فیلمسازی آن‌ها در ما نیست. طرف اگر یک رمان پانصد صفحه‌ای را به فیلم تبدیل می‌کند این توانمندی را دارد که به ضد خودش تبدیل نمی‌شود. یعنی مردم بعد از دیدن فیلم به کشیش نمی‌خندند بلکه جذب‌اش می‌شوند. ما معمولا در جهت از بین بردن پیش می‌رویم. این به نظرم به اعتقاد آدم برمی‌گردد. فلمساز اگر اعتقاد به مضمونش داشته باشد کار درست درمی‌آید. خیلی مهم است که کارگردان و نویسنده به چیزی که می‌گویند باور داشته باشند.

که عمدتا فیلمسازان ما این اعتقاد را ندارند.

چون سفارشی است. در سینمای معناگرا ما پول هنگفت گذاشتیم که مفاهیم دینی و ماورایی طرح شود. این نگاه اجتماعی به دین نیست. دین باید بیاید به بطن زندگی. باید بیایید سراغ آدم‌هایی که گرفتارند. نه انتخاب یک مضمون بی‌خطر اخلاقی در یک ده کوره.

من به این‌ها می‌گویم ژانر امام‌زاده!

احسنت، ژانر امام‌زاده‌ای که هیچ مخاطبی ندارد و فروش‌اش برای هیچ‌کس مهم نیست.

و نهایتا هم از نظر دینی به شرک منتهی می‌شود.

برخلاف نیت اولیه سفارش‌دهندگانش که دنبال یک دین سکولار نیستند، دین را آورده‌اند در بطن اجتماع که مشکلات مردم را حل کنند.

اما فیلم به دین سکولار ختم می‌شود.

متأسفانه نظام ما با پول خودش فیلم ضد خودش را می‌سازد.

رسوایی به دلیل اینکه جاذبه قصه را دنبال می‌کند از اتهام فیلمفارسی نمی‌ترسد. نکته‌ای که در سینمای ما بد تبیین و تفسیر شده. فیلمی که از کلیشه استفاده می‌کند فیلمفارسی نیست. اگر اینطور باید نود درصد محصولات خوب سینمای دنیا جزو فیلمفارسی‌ها قلمداد خواهند شد. من از قبل داستان فیلم را می‌دانستم و فکر می‌کردم خیلی سخت است که این داستان را باورپذیر از کار دربیاوری چون داستان خطرناکی است. ممکن است در نوشته خوب باشد اما اینکه فیلم نچسب و تصنعی نشود و اجرای خیلی سختی به نظرم داشته. به خصوص در تهران امروز، به وجود آوردن محله و غیرواقعی نشدن‌اش سخت است.

بعد از متن، انتخاب بازی‌ها و نوع بازی‌ها و لوکیشن‌ها و حتی هنرورها خیلی کار را سخت می‌کرد و اینکه مردم در برابر فیلم جدی ممکن است گارد بگیرند. از همه سخت‌تر انتخاب بازیگرها بود. من فکر کردم هرجا به دل خودم اعتماد کنم راه درست را می‌روم. برای انتخاب اکبر عبدی برای این نقش خیلی حاشیه‌ها را باید در نظر می‌گرفتم. در حالی که فیلمی با بازی عبدی در نقش یک زن در حال اکران بود و خود اکبرعبدی پتانسیل این را دارد که این فیلمنامه را تبدیل بکند به یک فیلم به شدت خنده‌دار و این برای کارگردان طمع ایجاد می‌کند ولی فکر کردم که در آمدن یک روحانی دوست داشتنی ویژه مهم‌تر از بفروش شدن فیلم است. زمان اخراجی‌ها 3 به عبدی گفتم اتود یک روحانی را بزن و همانجا این نقش به ذهنم زد اما خودم هم جرأت نمی‌کردم که انتخابم را علنی کنم و گزینه‌های دیگر تست شدند. شخصیت ما یک روحانی معمولی نبود. شخصیت ما یک زاهد عارف صاحب کرامت و یک آدم اجتماعی و یک معلم اخلاق بود. باید این آدم را کامل بشناسی و اکبر عبدی گفت این جنس روحانی را نمی‌شناسم. به او گفتم باید در چهارچوب قرار بگیری. نوع گردن کج کردنت و نوع نگاهت خیلی مهم است. نگاه با حیایی که هم نگاه می‌کند هم نگاه نمی‌کند. خیلی از عرفا این‌طوری‌اند. همه این‌ها ظرافت‌های بازی این نقش بود. بعضی از کسانی که تست کردیم خودشان کشیدند کنار. روزهای آخر وقتی به عبدالله اسکندری پیشنهاد عبدی را دادم تنها کسی که به من گفت اکبر عبدی می‌تواند این نقش را بازی کند او بود و گفت به شرطی که عبدی، عبدی دوران مادر علی حاتمی باشد. وقتی نقش اجرا و اتود زده شد و لهجه انتخاب شد باور کردم عبدی می‌تواند این نقش را بازی کند. انتخاب لوکیشن‌ها هم برای اینکه فیلم قابل باور در بیاید سخت بود. نصف لوکیشن‌ها در امام‌زاده قاسم و امام‌زاده صالح گرفته شده و نصفش‌اش پایین شهر در پامنار و این‌ها را به هم چسباندن سخت بود.

خوشبختانه فیلم دو تکه نشده.

انتخاب لوکیشن‌های متفرق و چسباندن آن‌ها در تدوین به عنوان یک محله کار مشکلی بود. مثلا امام‌زاده‌ی ما امام‌زاده صالح در تجریش است و بازار، بازار افغانی‌هاست و احساس کردم حتی حاج یوسف جایی که کارگری می‌کند هم باید محراب و به نوعی مکان عبادت باشد. واقعا هم قدیمی‌ها معماری‌شان براساس باورهای مذهبی بود و خانه‌اش شبیه امام‌زاده است و این‌ها همه به عنوان یک لوکیشن واحد ترسیم شده که در خدمت قصه باشد. کنترل مردم هم سخت بود. اکبر عبدی با لباس روحانی و مردم هم به توهم اخراجی‌ها 4 در بالای پشت بام‌ها و خیابان‌ها در جنوب شهر جمع می‌شدند و برایشان یک جور سینمای میدانی بود. در کل 25 روز کار را فیلمبرداری کردیم.

خیلی خوب و پرسرعت بوده و فیلمبرداری خوبی هم آقای گل‌سفیدی داشته.

من اولین همکاریم را با فرشاد گل‌سفیدی را در کدام استقلال کدام پیروزی داشتم و اخراجی‌ها 3 اولین کار سینمایی‌اش است و قبلا در تلویزیون کار می‌کرده. من اعتقادم این است که بچه‌هایی که در تلویزیون و سریال‌ها از نوع خوب‌اش فعال هستند وقتی وارد سینما می‌شوند اگر تعجیل سریال‌سازی را کنار بگذارند می‌توانند کارهای خوبی انجام دهند.

چون تجربه خوبی به دست آوردند و تنبلی سینمایی‌های ما را ندارند سینمایی‌ها متاسفانه تنبل‌اند.

من به هماهنگ بودن فیلمبردار و کارگردان خیلی معتقدم یعنی اگر این‌ها کنار هم قرار بگیرند اتفاق خوبی می‌افتد.

در میان فیلم‌های خودت این بهترین فیلمی است که هم فیلمبرداری در خدمت قصه است هم کارگردانی.

البته ساخت سریال خیلی کمک‌ام کرد و تجربه تعداد پلان‌ها را به من داد. هرچند ما معذوریت‌هایی داشتیم که باید زودتر فیلمبرداری تمام می‌شد.

فیلم هزینه زیادی برایتان داشت؟

حداقل برای ما 850 میلیون تومان هزینه داشت که بیشتر هزینه هنرور و بازیگر بود. در مورد بقیه بازیگرها من دو حالت برای نقش افسانه درنظر داشتم. یکی حالت شیطون و یکی هم حالت معصوم. برای حالت معصوم یکی دو تا گزینه داشتم و برای حالت شیطون دو تا گزینه که خانم افشار بود و خانم شاکردوست. و فکر می‌کردم خانم شاکردوست بتواند این کاراکتر را دربیاورد.

یک کم جنبه تهاجمی می‌خواست این شخصیت. یکجور تهاجم زنانه‌ای که مقداری هم با شیطنت همراه شود در بین هنرپیشه‌ها کم است.

بعضی مواقع اتفاقاتی می‌افتد که آدم فکر می‌کند فیلمنامه برای فلان بازیگر نوشته شده. من به قسمت خیلی معتقدم. اینقدر می‌چرخیم و دوباره برمی‌گردیم به گزینه اول. برای نقش روحانی دومین کسی که تست شد محمدرضا شریفی‌نیا بود. به شریفی‌نیا گفتم 20 کیلو برای این نقش باید لاغر کنی که گفت لاغر می‌کنم اما رفت فرانسه و من هم می‌دانستم نمی‌تواند لاغر کند. یا اگر می‌خواستم بازیگر روحانی را جوان بگذارم در خلوت این آدم با دختر قصه ماجرا می‌رفت به سمتی که واقعا روحانیت در معرض سوء‌تفاهم قرار می‌گرفت. یک جا که به فیلمنامه گیر داده بودند گفتم من اگر می‌خواستم این کارها را بکنم برای روحانی نقش جوان می‌گذاشتم.

برای نوشتن نقش شریفی‌نیا در فیلمنامه به او فکر کرده بودم و حتی اسم‌اش را گذاشتم آقا شریف. شریفی‌نیا بعد از حاجی گرینوف اخراجی‌ها دیگر نمی‌خواهد این نقش را بازی کند و به شدت مخالف بازی در این نقش بود و گفت حتی می‌آیم در کنارت کارهای دیگر می‌کنیم که شایعه اختلاف هم پیش نیاید. اما ازش خواستم برای آخرین بار این نقش را بازی کند و خداحافظی کند با نقش حاجی بازاری‌های این تیپی. انتخاب اسماعیل خلج برای نقش میرزا قبلا در ذهنم بود. در رابطه با حاج یوسف با خلج نگاهی به ارتباط شمس و مولانا هم داشتم.

یکی از چیزهایی که در فیلم رعایت شده استفاده مناسب از کهن الگوها و تکرارهای دلنشین است. مثل ارتباط شخصیت‌ها یا پیوند بین مراد و مرید. یکی از جاهایی که دوستان در سینما جلوی رشدش را گرفتند همین نوع کار کردن است. با موضع گرفتن در مقابل کلیشه‌های آشنا و کهن الگوها که کمک می‌کند به روند قصه پردازی و قصه را آشنا جلو می‌دهد تا مخاطب احساس بیگانگی نکند و باعث می‌شود سریع با فیلم پیوند برقرار کند. مثلا وقتی یک قهرمان اکشن وارد فیلم می‌شود دیگر نمی‌خواهد از اول اثبات کند که قهرمان اکشن است. همان اول در را می‌کند که تماشاگر حواس‌اش باشد که همان آدم موردنظر است.

حتی انتخاب بازیگر هم کمک می‌کند که زمان را برای شخصیت‌پردازی از دست ندهیم. یک تیم فوتبال می‌آید برای گل زدن یعنی نود دقیقه بازی برای برد. می‌گویند این بازیگر قبلا این نقش را بازی کرده اما شما باید بتوانی از آن‌ها بازی جدیدی در این نقش بگیری.

در واقع بازی از اول آغاز می‌شود اما شخصیت‌ها از قبل وجود دارند.

همیشه تاریخ همینطور بوده.

و جریان نقد همیشه جلوی اینطور سینما را گرفته.

البته شاید به بعضی بر بخورد اما باید گوش‌ها را بست، نه اینکه نقد نخوانیم، باید متاثر نشویم.

نقدی که در جهت نوع فیلم باشد کم داریم. شما وقتی می‌خواهیم فیلم بتمن را نقد کنی که نباید آن را با میشاییل هانکه مقایسه کنی.

کسی که در موضع نقد قرار می‌گیرد کارش را بلد نیست. یادم هست فیلمنامه را داده بودم جایی بخوانند که کارشان نگاه دینی است و نگاه‌شان سینمایی شده بود. یعنی کسی که من ازش می‌خواهم نگاه دینی به قصه داشته باشد آمده درباره شخصیت‌پردازی با من صحبت می‌کند. من می‌خواهم به من بگوید فلان دیالوگ ترجمه فلان حدیث است اما این را نمی‌گوید.

یکی دیگر از نقاط مثبت فیلم- که البته ممکن است بقیه به عنوان نقاط منفی بگویند!- این است که خیلی سعی کرده‌اید از المان‌های عامه‌پسند در فیلم استفاده کنید. چاپلین، بینوایان و... به نظر می‌آید هز هرکدام از چیزهایی که در حافظه نهان مردم هست در فیلم چیزی دار، از هر چمن گلی!

من اسم‌اش را می‌گذارم زندگی. در خیابان همین شخصیت مقلد چاپلین را می‌بینیم و من آوردمش در فیلم.  این مردم با سینمای ما زندگی می‌کنند ولی ما با زندگی آن‌ها سینما نمی‌سازیم. هنر این است که شما زندگی را به مدیوم سینما بیاورید. چرا فیلم جنگی ما قابل باور نمی‌شود چون زندگی در آن جریان ندارد. روایتی از جنگ است که یا شخص فیلمساز می‌پسندد یا نگاه فرمایشی است که دستور دارد اینطور بسازد. من هنوز هم معتقدم بسیاری از دوستان ما که اعتراض می‌کنند که جنگ ما شبیه اخراجی‌ها نبوده، جنگ را طوری برایشان تعریف کرده‌اند که خودشان هم باور کرده‌اند. جنگ پازلی از آدم‌های مختلف بوده. اینجا هم همینطور است. حرفی که در فقر و فحشا می‌خواستم بزنم اینجا هم به نوعی دیگر دارم می‌زنم. آسیب اجتماعی که گریبان آدمی را می‌گیرد. حالا چی می‌خواند این فضا را ملموس کند؟ دوره‌گردی مثل چاپلین که می‌گوید واسه نونه، واسه نونه، تو به دلقک نمی‌خندی. که همانجا آن دختر را می‌بینیم که اگر اتفاقی برایش می‌افتد برای نونه. برای مسکنه. اگر این‌ها را بدانی بهش نمی‌خندی.

شما یک موقعیت را ترسیم می‌کنید که در آن مسئله انتقاد اجتماعی و انتقاد به روحانیت در آن هست. این انتقاد یک جور دفاع خودی می‌تواند باشد. یعنی آدم در محوطه خودی می‌تواند باشد. یعنی آدم در محوطه خودی می‌تواند بگوید که چه اشتباهاتی داشته. آیا با این سئوال مواجه نمی‌شوید که این انتقاد شکلی از کم کردن مسیر اصلی است. یعنی این انتقاد در دایره خیلی محدودی است. این اشکال را ایجاد نمی‌کند که به تو بگویند انتقاد تو انتقاد پایه‌ای نیست و انتقاد شاخه‌ای است؟

من می‌گویم شما بروید به پایه‌ها بپردازید. بضاعت ما در همین حد است که اطراف خودمان را ببینید. مبانی دینی ما می‌گوید از خودت و اطراف خودت شروع کن.

یعنی این دیدگاه شما برآمده از این تفکر است که می‌گوید کار از اصلاح فرد و خانواده شروع می‌شود.

می‌شود تعمیم داد ولی کار آدم از خانه و خانواده خودش شروع می‌شود. در اخراجی‌ها وقتی می‌خواهند اخراجی‌ها را بیرون کنند از جبهه، سید جواد هاشمی می‌گوید اگر قرار است کسی تنبیه بشود منم. چون اگر درست بودم این‌ها را درست کرده بودم. در روایت‌های ما هست که کسی که می‌خواهد جامعه را اصلاح کند اول باید خودش را اصلاح کند تا حرف‌اش روی مردم تاثیر بگذارد. بعد از ساخت فقر و فحشا یکی از کارگردان‌های ارزشی به من گفت «می‌دانی تو به چی متهمی؟» گفتم «چی؟» گفت «چون تو سینما را نمی‌شناسی در مستندت آمدی بگویی فساد بد است اما در موضع دفاع از این دخترها قرار گرفتی». گفتم «واقعا این درآمده؟» گفت «بله». گفتم «خدا را شکر، من اصلا همین را می‌خواستم». گفت «یعنی تو می‌خواهی از فاحشه‌ها دفاع کنی». گفتم «نه حضرت علی می‌گوید اگر خلخال از پای پیرزن یهودی کنده شود جا دارد مرد مسلمان دق بکند». گفت «تو همه سوابقت را خراب کردی». گفتم «من حاضرم این اتفاق بیفتد». وظیفه هنر دفاع از مردم در برابر ظالم است. این مظلوم ممکن است یک کارگر بیچاره باشد و ممکن است نسل امروز ما باشد که تا دیروز اگر نان شب نداشت می‌گفت من فقیرم امروز اگر موبایل و پول دانشگاه آزاد نداشته باشد می‌گوید من فقیرم و به خودش حق می‌دهد این کار را بکند. این حد را ما بالا بردیم. حاج یوسف می‌تواند حاکم شرع باشد یا رئیس جمهور. همه نسبت به جامعه‌مان مسئولیم.

پایان فیلم از کجا می‌آید؟ اینکه یک آدم در مسیری واقع می‌شود که مورد اتهام قرار می‌گیرد و مثل همه داستان‌های کهن رفع اتهام می‌شود اما موقعیت دیگر موقعیت اول نیست. یعنی حاج یوسف دیگر حاج یوسف اول نیست.

در قصه‌های کهن ما این است که رفع اتهام می‌شود و این سوی خودش می‌رود و آن سوی خودش.

داستان تو می‌توانست به این شکل باشد که حاج یوسف از آن محل برود یا لباس روحانیت را کنار بگذارد؟

تعز من تشا و تذل من تشا. خدا پرونده‌ای که مردم بنویسند نمی‌خواند و آبرو را خدا می‌دهد. خدا هیچ وقت نمی‌گذارد بدهکار بنده‌اش باشد. نمی‌شود تو یک چیزی داشته باشی به نام آبرو و به خاطر خدا خرج یک دختر بدنام کنی، آن وقت خدا بهت عزت ده برابر ندهد. اگر تو این کار را کردی و در مسجدی بیست نفر پشت سرت نماز می‌خواندند، آن وقت خدا کاری می‌کند هزار نفر جای دیگری پشت سرت نماز بخوانند. یعنی از این نترس که چیزی را از دست بدهی. خدا نمی‌گذارد بدهکار بنده‌اش باشی. چه کمک مالی چه آبرو. حاج یوسف از خودش دفاع نکرد و گذاشت به عهده خدا و مردم خودشان متوجه اشتباه شدند. ما مردم را نباید بد ببینیم. همین مردم وقتی متوجه اشتباه بشوند برمی‌گردند. فیلم جانب مردم را نمی‌گیرد. فیلمساز باید جانب حقیقت را بگیرد ممکن است مردم هم در موضع نقدش باشند.

آثار هنری خوب جانب حقیقت را می‌گیرند.

امام حسین (ع) می‌گوید مردم بندگان دنیا هستند و حمایت و پشتیبانی‌شان از دین تا جایی است که در موضع امتحان قرار بگیرند. در محل امتحان دینداران واقعی کم خواهند بود.

فکر می‌کنی فیلم رسوایی چه حاشیه‌هایی خواهد داشت؟

فکر می‌کنم 80-70 درصد حاشیه‌ها مربوط به فیلم نیست مربوط به خودم است.

چرا؟ خودت این را ایجاد کردی یا این فضا برایت ایجاد شده. یعنی تو رفتی سر این دعوا یا شکل دیگری داشته؟

خیلی‌ها که نگاه سیاسی دارند به قصه، انتقام دوران نشریه را از من می‌گیرند. که تو ده سال دیگران را نقد می‌کردی و می‌گفتی آی فیلم‌تان اشکال دارد. آی حزب‌تان اشکال دارد. آی بچه‌ات اشکال دارد. وقت انتقام است دیگر. این به معنی بی‌اشکال بودن من نیست. من نقد خوب نمی‌بینم. همه‌اش فحش است. شما خوبی‌های ما را نمی‌بینی و بدی‌هایمان را هم آگراندیسمان می‌کنی. به من هم گارد می‌دهی که نبینم چی نوشتی. این فیلم هم از دو جهت بهش حمله می‌شود. یکی کسانی که می‌خواهند از من انتقام بگیرند که چرا اصلا ده‌نمکی دارد در این حوزه کار می‌کند و یکی از جانب دوستانی که فکر می‌کنند من طراز روحانیت مطلوب را در این فیلم تغییر می‌دهم. من خودم ده سال در رسانه کار کردم. اینکه من بگویم کار فلانی غلط است خب باید درس‌اش را بسازم. کسی را نمی‌توانم حذف کنم. این نوع کار کردن جایش خالی است. من آمدم براساس باورها و اعتقاداتم کار کنم و نه باورهای دیگران و خریدن این حاشیه‌ها هم جزو هزینه‌هایش است.

خیلی از این نقدها از اینجا می‌آید که می‌گویند ده‌نمکی می‌تواند این کار را بکند ولی فلانی نمی‌تواند. یک زمانی می‌گفتند چطور آقای ملاقلی‌پور می‌تواند این را بگوید اما اگر جعفر پناهی بگوید اشکال دارد. این نقد از کجا می‌آید؟ این امتیاز ویژه وجود دارد یا خیر؟

اگر آن‌ها هم این کار را بکنند و به ضد خودش تبدیل شود چرا که نه؟ ما کسانی داریم که حتی اراده شخصی‌شان نیست در این زمینه فیلم بسازند بلکه به آن‌ها برای این کار پول می‌دادند. سیستم امنیتی ما به روشنفکرها پول می‌داده فیلم بسازند. ما که نمی‌خواهیم مچ کسی را بگیریم. خیلی از منتقدهایی که این حرف‌ها را می‌زنند خودشان مرادهایی دارند که با پول این نظام و دستگاه‌های امنیتی و انتظامی دارند فیلم می‌سازند. این چه حق ویژه‌ای است که آن‌ها بابت‌اش پول هم می‌گیرند و من باید از جیبم پول بگذارم؟ کدام یکی از فیلم‌های من با پول دولت ساخته شده؟ خود سینمایی‌ها از قبل می‌آیند فیلم‌هایی را پیش خرید می‌کنند. چه کسانی در مورد مضامین امنیتی دارند فیلم می‌سازند؟ من؟ در زمینه نفی باورهای ما خیلی‌ها فیلم می‌سازند و ما در زمینه اثبات‌اش فیلم می‌سازیم. کسانی که در سینما هستند می‌توانند بگویند من از چه رانتی استفاده کردم؟ این چه رانتی است که وزیر پشت صحنه فیلم‌ام می‌آید آن وقت فیلم را در بخش مسابقه راهش نمی‌دهند؟ من تانک و توپ فیلم جنگی‌ام را از بازار آزاد تهیه کردم. نهادهای نظامی فیلمنامه اخراجی‌ها 2 را تایید نکردند. ما رفتیم بازار سیاه دنبال این وسایل. اما وقتی فیلم ساخته می‌شود نشریه آمریکایی می‌گوید اخراجی‌ها محاسبات آمریکا را درباره جوانان ایران به هم ریخت. آقای سیستم شما میلیون‌ها تومان خرج می‌کنی که فیلمی بسازید که چنین ذهنیتی در خارج ایجاد کند. من با اراده‌ و اعتقاد شخصی‌ام این کارها را کردم. شما درباره روحانیت فیلم ساختید و از توی آن یک روحانی سکولار درآورید نه روحانی‌ای که مسئولیت اجتماعی دارد. یا کپی فیلم‌های آمریکایی درباره کشیش‌ها را ساختید و به ضد خودش تبدیل شد.

این چه امتیاز ویژه‌ای است که از سه نشریه من دو تایش توقیف شده؟ چه امتیاز ویژه‌ای است که من به خاطر نوشته‌هایم بارها دادگاهی شدم؟ برای فقر و فحشا یک سال دادگاه می‌رفتیم. سرمایه‌گذاران اخراجی‌ها بدنه سینما بودند. چند درصد فقط مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی مشارکت کرد که آقای آفریده می‌گوید با سودش چندین فیلم ساختیم. من به این سیستم کمک کردم یا خیانت؟ آقایان فیلم معناگرا می‌سازند هشت ماه فیلمبرداری‌اش را کش می‌دهند. بعد از 5 ماه فیلمبرداری بازیگر عوض می‌کنند. این رانت‌ها مال کیست؟

بخشی از این واکنش‌ها برنمی‌گردد به بخل و حسد؟ این یکی از معظلات جامعه ماست.

این بخل برای من دو طرفه است. در آدم‌های هم‌جنس و هم‌ریش ما بیشتر است. کسی که یک روز پایش به جبهه باز نشده و فقط فیلم جنگی بازی کرده آن هم در شهرک سینمایی دفاع مقدس، می‌گوید جبهه‌های ما اینجوری نبود. عزیز من تو با کدام سابقه‌ات از جبهه می‌گویی؟ تقلید هم کردید. اسم فیلم، لوگوی فیلم، همان بازیگرها را آوردید. نتیجه نداد. استفاده از این موقعیت هم قلق دارد. نمی‌خواهم دچار تکبر بشوم اما خیلی از دوستان سراغ کمدی جنگی رفتند چرا نشد؟ باید این سئوال را از مردم پرسید.

مردم چقدر به عنوان مخاطب فیلمت مهم‌اند؟ چقدر مردم به تو درس دادند؟

منتقدها همین را بهش اعتراض می‌کنند. می‌گویند دیالوگ‌های شما جوک‌هایی است که ما در طول روز می‌گوییم. خب این یعنی زندگی دیگر. دیالوگ در فضا که نوشته نمی‌شود. تازه خیلی از اس‌ام‌اس‌ها حرف‌هایی بود که ما موقع جنگ پشت بی‌سیم‌ها به شوخی به هم می‌گفتیم که حالا شده اس‌ام‌اس‌های شما. وظیفه هنرمند این است که بتواند مضامین متعالی را با زبان مخاطب طرح کند نه به زبان خودش. هیچکاک اگر هیچکاک بود به این خاطر بود که فلسفه را در بستر قصه آورد و به سراغ فطرت انسان‌ها رفت. کاری که مولانا می‌کند. مولانا بحث جلوه‌گری را در داستان طوطی و بازرگان طرح می‌کند. مولانا هنرمند است که یک مفهوم متعالی را در قالب قصه آورده. وظیفه منتقد با سواد است که تحلیل فیلم بلد باشد. مطمئنا وقتی کسی عرفان بلد باشد می‌تواند بعضی مسایل را بفهمد. اگر بلد نیست حداقل تکنیکی نقد کند. تحلیل فیلم‌های اجتماعی که حتما لایه‌های دیگری دارد. کشف آن لایه‌های پنهان کار منتقد است و فهم آن‌ها به عهده مخاطب. سینما نیاز به مخاطب دارد. مخاطب می‌خواهد خودش را در قصه ببیند.

بسیاری از مخاطب‌های ما خودشان را در قصه نمی‌بینند. که به زور هم می‌خواهیم ببریمشان سینما!

طرف چرا باید پنج هزار تومان بدهد که فیلم تو را ببیند؟ گذشت زمانی که یکسری فیلم‌های دختر پسری شکل گرفته بود که طرف می‌رفت سینما جلوه‌گری فلان دختر پسر را ببیند. الان این‌ها در خیابان ریخته دارد می‌بیند. در ماهواره می‌بیند. باید چیز جدیدی به او ارائه داد.

نظرت درباره کلیت سینمای ایران چیست. سینمای ما در یک موقعیت تاریخی واقعی شده و همه از مدیریت و اصناف و اشخاص و... دست به دست هم دادند که از سکه بیفتد و این اتفاق افتاده. حالا چه دلایلی داشته و چقدرش بر می‌گشته به دولت و مدیریت دولتی و چقدر برمی‌گشته به ناآگاهی و عدم حرکت سینما بین توده و تغییر شرایط جهانی، بماند. چون به هر حال دنیا نسبت به یکسال پیش عوض شده و حتی گفتمان مردمی و سیاست تغییر یافته. این موقعیت را چطور می‌بینی؟ سینمای ایران قابلیت ادامه حیات با موقعیت فعلی‌اش دارد یا حذف خواهد شد؟

من سینما را جدا از سطح کلان مدیریت جامعه نمی‌بینم. سینما پازل کوچکی از فضای سیاسی جامعه ماست. مرزبندی‌ای که از رقابت تبدیل به دشمنی بین جناح‌ها و نخبگان سیاسی شده. من در کدام استقلال کدام پیروزی با زبان استعاری همین را ساختم یا اخراجی‌ها 3. چپ و راست دارند همدیگر را می‌زنند اما چیز مهم‌تری به نام اعتماد عمومی را دارند از دست می‌دهند. وظیفه اصلی‌شان یعنی ساختن کشور را فراموش کردند. اینقدر درگیر مچ‌گیری از همدیگر و جنگ قدرت و این رود آن بیاید و رعایت نکردن قواعد بازی در کشتی‌ای هستند که دارند آن را سوراخ می‌کنند. سینما هم بخشی از این پازل است. جنگ، جنگ درونی منافع دو گروه است و نه حتی تفکر. دو طرف در این سینما دارند کار می‌کنند و در فاجعه و اتفاقات‌اش شریک‌اند اما چنان درگیر زدن همدیگرند که اصل کلان‌تری را دارند از دست می‌دهند و آن مخاطب است. حاضرند برای نابودی همدیگر خودشان نابود شوند. حکایت کسی بود که اینقدر با همسایه‌اش دشمن شد به غلام‌اش گفت من را بکش جنازه‌اش را بنداز در حیاط فلانی! این دسته‌بندی موجود در سینمای ما عین همین فضاست. یعنی برای نابودی همدیگر حاضرند کاملا سینما نابود شود. که این هم علت‌های بیرونی دیگری دارد. سینمای ما از درون دارد متلاشی می‌شود تا از بیرون حتی اگر به شکل صنفی هم نگاه کنیم سینمای ایران یک فرصت را از دست داد. یک دولت آمده بود حتی به بهای جذب سینماگران برای انتخابات بعدی این همه هزینه در سینما کند و سینما این را هم از دست داد.

یعنی حتی فرصت استفاده از موقعیت را هم از دست دادند.

بله یعنی ما برویم این موقعیت را بگیریم. سالن‌سازی کنیم. تجهیزات وارد کنیم و این دوستان حتی اگر در سینما هم کار نکنند برایشان مهم نیست می‌روند سریال کار می‌کنند. می‌روند با یک بخش دیگر از نظام می‌بندند.

فکر می‌کنی سینمای ایران پتانسیل ارتباط با مخاطب و نگهداری خودش را دارد؟ فرض کنیم در یک موقعیت بهتر قرار بگیرد و دخالت‌ها کم بشود.

شرایط برای بقای سینما خیلی سخت شده. من نشریه داشتم تیراژش صد هزار تا بود. از سال 79 به بعد تیراژ نشریات آمد پایین. بیست هزار تا هم برای ما خوب بود اما من گفتم برای بیست هزارتا نمی‌ارزد عمرم را اینطور صرف کنم. می‌روم دنبال یک مدیوم دیگر. یک جا این سئوال مطرح می‌شود که حجم مخاطبی که سینما دارد ارزش این صنعت را دارد یا خیر؟ یا باید برویم به سمت سینمای تلویزیونی و مصرف‌کننده بودن؟ مردم را به زور نمی‌شود آورد سینما. سینما یک تافته جدا بافته از نظام نباید باشد. یک اعتماد متقابلی بین نظام و سینما باید به وجود بیاید. الان بخشی از نظام به مشروعیت سینما معتقد نیست. آن وقت توقع دارید دولت قانونی را تصویب کند که ما زنگ سینما داشته باشیم؟ اگر به جای اینکه پنجشنبه را تعطیل کنند بخواهند از شانزده میلیون دانش آموز، ده میلیون بروند سینما با قیمت یک چهارم، همین سینما را نجات می‌دهد.

یکی از دلایل ضعف سینمای ایران این است که زیر سلطه دولت است. دولت به معنای اعتبار مالی و قدرت نمایش. سینمایی که قدرت‌اش را از دولت و مدیریت‌های تغییر یافته که هرکدام هم سلیقه خودشان را دارند می‌گیرد، چاره‌ای جز این ندارد که در محدوده نظریات مدیریت‌اش حرکت کند. یعنی اگر بالاتر حرکت کند می‌زنندش و اگر پایین‌تر حرکت کند نفی می‌شود. فکر نمی‌کنی راه‌حل سینما این است که از سیطره مدیریت دولتی یا اجرایی خارج بشود ولی در ذیل نظام باشد؟

این‌ها همه راه‌حل است. برای بقای همین وضعیت و ترمیم‌اش نیاز به سیاست‌گذاری کلان داریم. در شرایط فعلی فیلم‌هایی که حرفی برای گفتن دارند دخل و خرج نخواهند کرد و نیاز به اعتماد دو طرفه نظام و سینماست. سینما نباید قربانی چند نفری که فیلم‌هایشان را براساس نیاز خارجی می‌سازند بشود. نظام می‌خواهد هزینه کند جوان سرگرم شود. یک زمانی در همین نظام گفتن قرمزته آبیته ضد ارزش بود و الان سیستم به این رسیده که به جای یک قرمز و آبی ده تا باشد که جوان در استادیوم‌ها تخلیه بشود. در جامعه‌ای که تفکرات آرمان‌گرایانه دارد مدیریت سرگرمی جامعه دو راه دارد. این که ببرد جامعه را به سمت امیال‌اش یا آمال‌اش. اگر بردی به سمت امیال‌اش این جامعه تفکر انقلابی نخواهد داشت و بی‌تفاوتی حاکم خواهد شد.

همین باعث می‌شود سینما عملا از بوته بیفتد. این سینما اگر می‌خواهد حیات‌اش را ادامه بدهد باید یک آشتی ملی داخل‌اش ایجاد بشود. سینماگران باید مطالب اولیه‌شان را با نظام مطرح و مسایل‌شان را با مدیریت فرهنگی کلان نظام حل کنند. خودشان را هم در حد منازعات سیاسی جناحی تنزل ندهند که ضربه‌پذیر بشوند. اگر بخشی از سینما را بردید ذیل فلان حزب ضربه می‌خورد. این به معنی این نیست که سینما حرف سیاسی نزند بلکه حرف جناحی نباید بزند. آزادی بروی ذیل فلان جناح‌ اما نتیجه‌اش همین می‌شود که هست. یکسری که به عنوان پدر معنوی سینمای انقلاب شناخته می‌شوند امروز بخشی با اپوزیسیون‌اند و بخشی با سیاست مدارها. می‌گویند صبر کنیم دولت عوض شود دوباره برمی‌گردیم. دغدغه نان شب هم که ندارند چون سینمایشان سینمای سفارشی بوده.

برای کار بعدی‌ات فکری کردی؟

آدم یک عمر مفید دارد و براساس آن من نمی‌توانم دچار آثار خنثی یا سفارشی بشوم. همین الان به من میلیاردها تومان هم بدهند و بگویند فلان اثر را بساز اگر با اعتقادم و نیاز امروز جامعه‌ام همخوانی نداشته باشد سراغ‌اش نمی‌روم. من از روز اولی که وارد سینما شدم ده تا ایده یک خطی برای خودم نوشتم برای ده فیلم و گفتم اگر هر دو سال یک بار یکی از این‌ها را بسازم عمر من دیگر تمام است. یکی از مسایل ما این است که مطالبه‌ای که از نسل امروز داریم متناسب با دانسته‌هایش نیست و این نسل تاریخ ما را درست نمی‌شناسد. اینکه چه به سرش گذشته و چرا به اینجا رسیدیم. احساس می‌کنم سینما ظرفیت این را دارد که با زبان امروزی‌تر و با زبان مردم فهم‌تری تاریخی که بر این مردم گذشته را برایشان تعریف کند. این بستر یک قصه شده به نام اعدامی‌ها که در حال نوشتن‌اش هستم و از 1320 تا 1358 را دربر می‌گیرد. این مسئولیت سنگین نظام است. مسئولیت من نیست. یعنی نظام باید این کار را بکند. اگر هم جایی این کار را می‌کند با نگاه خودش می‌کند. من احساس کردم درخصوص این تاریخ باید کاری انجام بدهم.

برایت سخت نیست؟ در خودت توان‌اش را می‌بینی؟

خیلی سخت است و شب‌ها تا صبح بیدارم. من مجبور شدم روزنامه دست بگیرم. مجبور شدم دوربین دست بگیرم. مجبور یعنی به خاطر اعتقادم. والا کارم را خیلی دوست دارم.

چرا وارد سینما شدی؟ به هزار یک دلیل می‌توانستی وارد این کار نشوی و به کار دیگری بپردازی. خودت شخصا این مدیوم را دوست داشتی؟ آدم نمی‌تواند از سینما خوش‌اش نیاید و فیلمسازی کند. یکی از مشکلات سینمای ما این است که برخی اصلا از سینما خوش‌شان نمی‌آید، با خورده آمدند سینما. و به سینما فحش می‌دهند و از ذات سینما و از کیف کردن از سینما بدشان می‌آید در حالی که اگر به این مدیوم علاقه‌مند نباشی در آن موفق نمی‌شوی.

هر مدیومی اقتضائاتی دارد والا پرتت می‌کند بیرون. روزنامه‌نگاری هم همین است. یک موقع‌هایی آدم احساس می‌کند یک چیزی در ذات‌اش هست. اصلا هنر اینطوری است. یاد گرفتن قواعد اکتسابی است اما هنر تا از درون تو نجوشد اتفاقی نمی‌افتد.

دوره‌های رسانه‌ای به سه دوره فرهنگ شفاهی، فرهنگ رسانه‌های مکتوب و فرهنگ رسانه‌های دیداری و شنیداری تقسیم می‌شود. برای غربی‌ها این دوره‌ها همپوشانی دارد. یعنی روزنامه‌هایشان میلیونی است. سینمایشان هم مخاطب میلیونی دارد. اما در ایران مخاطب از فرهنگ مکتوب می‌رود به سمت دیداری شنیداری، رسانه‌ مکتوب مخاطب‌اش را از دست می‌دهد. الان روزنامه‌های ما تیراژشان فاجعه است. مردم رفتند سمت تلویزیون و اینترنت. ما آن موقع سیگنال را گرفتیم که ذائقه مخاطب از رسانه مکتوب دارد به سمت اینترنت و... فکر کردم همان حرف‌هایی که قبلا می‌نوشتم باید تغییر مدیوم بدهم. مثلا صفحه فقر و غنا داشتم، تبدیل‌اش کردم به فیلم فقر و فحشا. آن موقع تیتر می‌زدم نه چپ نه راست، شد کدام استقلال کدام پیروزی و یا نوشته‌های حاج اسماعیل دولابی، که در فیلم هم نشانه‌هایش هست، در نشریه‌ی ما چاپ می‌شد.

از سروش تا مرتضی نبوی پای جلسات آقای دولابی می‌نشستند و غیر از نشریه ما نمی‌گذاشت جایی صحبت‌هایش را چاپ کنند. ازش می‌پرسیدم «چطور است که از چپ تا راست پای صحبت‌های شما کنار هم می‌خندند و گریه می‌کنند و بیرون دوباره با هم دعوا می‌کنند؟» گفت «من اینجا جایی می‌برم‌شان که درش دعوا نیست». و من فکر کردم چرا نشود سینما مردم را جایی ببرد که در آن دعوا نباشد.

یکی خصیصه‌های سینما این است که جماعت متفرقی را زیر یک سقف می‌آورد. من یک تحلیل راجع فیلم‌های پرفروش تاریخ سینما کردم. یکی از نتایج‌اش این بود که عمده این فیلم در واقع عصاره ادیان‌اند و پایه‌های مشترک ادیان در فیلم‌شان هست نه اختلافات.

در واقع توحیدی حرف زده‌اند نه مذهبی. در اخراجی‌ها 2 وقتی در اردوگاه دنبال روحانی می‌گردند که اعدام‌اش کنند می‌پرسند روحانی شما کیست؟ امین حیایی می‌گوید عمامه را بدهید به حاجی گرینوف و مردم دست می‌زنند. یعنی مردم برای نجات روحانی واقعی و مرگ دینداری ریاکارانه دست می‌زنند.


 

چاه باید از خودش آب داشته باشد!

چه شد که برای اولین‌بار نقش یک روحانی را بازی کردید؟

پیش از من 10 نفر را برای این نقش تست زدند، از جمله آقای شریفی‌نیا. وقتی که آقای ده نمکی با من صحبت کرد، گفت «عمو اکبر من با بقیه هم همین رفتار را کردم اگر تست قبول نشد که ناراحت نمی‌شوید؟» گفتم «اگر نشود من خودم بازی نمی‌کنم». مثل فیلم رضا عطاران که گفتم به این شرط بازی می‌کنم که اول تست گریم بشویم اگر قابل باور شد بازی می‌کنم. حتی بعد از اینکه تست زدیم با همان گریم آمدیم خیابان بین مردم عادی. وقتی رسیدم خانه، نگهبان گفت «مادر با کی کار دارید؟» گفتم «من عمه آقای عبدی‌ام، از شهرستان آمدم». فردا به زنم گفته بود «این عمه آقای عبدی مجرده؟ چون من خانمم پارسال فوت کرده!» ده نمکی هم وقتی آمد دنبالم گفتم معلوم است که نقشی که به من نخورد بازی نمی‌کنم. من هم عقل و چشم دارم. قبل از اینکه کسی بگوید، خودم می‌گویم که توانایی و عقل و شعور بازی در این نقش را ندارم. بهتر از این است که فیلم ساخته بشود و مردم بهمان بخندند. خودم توانایی‌های خودم را می‌شناسم. جا دارد از آقای عبدالله اسکندری مثل همیشه تشکر کنم چون ایشان من را به سمت انرژی بیست سال پیش هل داد و مثل همیشه مدیون ایشانم. اگر آقای اسکندری چیزی را به من بگوید روی آن موضوع فکر نمی‌کنم. حرف آقای اسکندری برای من حجت است. مثلا اگر به من می‌گفت تو نمی‌توانی روحانی بازی کنی نمی‌کردم و از امیر اسکندری به خاطر طراحی این گریم و از همه مهم‌تر اجرای بسیار استادانه آقای مصطفی اصغربیگی که روزی چهار ساعت وقت می‌گذاشت بنده را گریم می‌کرد تشکر کنم. بنده در این فیلم از همه نظر در اختیار آقای ده‌نمکی و نوشته‌شان بودم. بعد از هر پلان از عوامل پشت صحنه دور می‌شدم تا در بحث‌ها و خنده‌ها و خاطره گفتن‌های پشت صحنه وارد نشوم و جدیتم برای نقش حفظ شود. فیلم را متاسفانه ندیدم ولی امیدوارم مورد توجه قرار بگیرد. انشاء‌ا... این دفعه با دفعه‌های قبل فرق کند و مثل سه فیلم قبلی آقای ده‌نمکی نشود که چون آقایان همکار با او مشکل داشتند ما و عوامل اخراجی‌ها چوب‌اش را خوردیم. امیدواریم فیلم در جشنواره موفق باشد.

خودتان گفته‌اید این یکی از بهترین بازی‌هایتان است.

من هیچ وقت برای بازی‌هایم ادعایی نداشتم. یک بار نشنیدید که بگویم فلان فیلم را خوب بازی کردم. اما راجع به این فیلم ادعا دارم. تنها کاری که در این فیلم نکردم بازی بود و سعی کردم نقش‌ام را زندگی کنم. مثلا اگر آب جوش سماور قرار بود بریزد روی دستم، می‌خواستم واقعا آب را جوش بیاورند تا بازی نباشد و زندگی باشد. ناگفته نماند که آقای شریفی‌نیا لطف کرد اجازه داد من این فیلم را بازی کنم!

روحانی این فیلم به شدت این پتانسیل را داشت که با بازی شما به سمت کمدی برود اما شما یک اجرای جدی به این نقش دادید.

در ابتدا هر تیپی را ارائه دادیم آقای ده‌نمکی نپسندید و واقعا هم نشد. وقتی تیپ ترکی گرفتم، آن سادگی و قابل باور بودن‌اش سریع درآمد و یکجورهایی شد شبیه لهجه پدرم. چون پدرم یکی از قابل باورترین تیپ‌های دور و بر من بود. با وجود لهجه ترکی، فوق‌العاده این نقش را دقیق و جدی اجرا کردم. یکجورهایی از این لهجه استفاده کردم که برای خنده نبود. زندگی کردیم و فکر کنم برای مخاطب هم قابل قبول و باور باشد.

من کمدی را هم جدی بازی می‌کنم. من لودگی در نمی‌آورم که بخندانم. مثلا در اجاره‌نشین‌ها منبع آب در راهرو چپ می‌شود و ما خیلی جدی داریم فرار می‌کنیم و می‌خواهیم جان‌مان را نجات بدهیم. حالا این شرایط است که کمدی می‌شود. به نظرم کمدی درست و قشنگ هم همین است. مثلا در یکی از فیلم‌های چاپلین، چاپلین دارد با عجله می‌آید و مدام اینسرت موز را می‌بینیم. یکی موز را خورد، یکی پوست را پرت کرد. تماشاچی می‌گوید الان می‌آید و می‌رود روی این پوست موز و با مغز می‌خورد زمین. یک دفعه می‌بینیم چاپلین پوست موز را برمی‌دارد می‌گذارد کنار و دوباره راه‌اش را ادامه می‌دهد. یعنی جدی‌ترین کار را کرده ولی تبدیل شده به شیرین‌ترین صحنه.

بازی حساسی در این فیلم داشتید. همه منتظر بودند ببینند اکبر عبدی می‌خواهد روحانی را چطور دربیاورد.

همه در ابتدا با این نظر که برویم بخندیم با این انتخاب روبه‌رو شدند. اینکه شاید مارمولک دیگری در راه است. زمان فیلمبرداری و حتی وقتی فیلمبرداری شروع نشده بود عده‌ای علیه ده‌نمکی شمشیر برداشتند که تو می‌خواهی ادای مارمولک را دربیاوری و اکبرعبدی را گذاشتی از مردم خنده بگیری. ده‌نمکی هم چیزی نمی‌توانست بگوید. می‌گفت من فقط با بازی تو و تمام شدن کار فیلم به آن‌ها ثابت می‌کنم قصدم این نیست. اجرای این نقش اندازه‌ای داشت و بیشتر حسی و درونی سراغ‌اش رفتم. به نظرم آقای ده‌نمکی هم به این پختگی رسیده که بازیگر را به خوبی هدایت کند. درباره بایرام اخراجی‌ها ممکن است بگویند اکبر عبدی فقط دوازده تا پسرعمو در اردبیل دارد. ولی دوازده تا روحانی که در فامیل‌مان نداریم. در حالی که آقای ده‌نمکی بین این‌ها بزرگ شده.

چقدر بین شخصیت خودتان و این روحانی نزدیکی می‌دیدید؟

خیلی زیاد. صرف‌نظر از لباس و شرایط و موقعیتی که یک روحانی نسبت به من دارد. اینکه درون‌اش پاک و زلال و بی‌غل و غش است و عقده‌ای نیست. اکبر عبدی هم ممکن است به لحاظ کلی، این صفت‌های خوب و قشنگ و تمیز و سلامت را نداشته باشد، اما حداقل سعی می‌کنم ادای‌شان را دربیاورم. ممکن است آدم درست و موجهی نباشم، اما سعی می‌کنم ادای این آدم‌ها را دربیاورم. بعد از آخرین مکه‌ای که رفتم از خدا همین را خواستم. یادم می‌آید اولین‌بار که چشمم به کعبه افتاد، نماینده آقا هم داشت آنجا دعا می‌خواند گفت «حاج آقا چشمت افتاد چه خواستی؟» گفتم «خواستم تهران زلزله نیاید». اشک‌اش آمد گفت «همه می‌آیند اینجا خواسته‌های شخصی دارند اما شما عمومی خواستی.»

چقدر نگاهی که رسوایی درباره روحانیت طرح می‌کند مورد پسندتان است. اینکه روحانی باید بیاید بین مردم و حتی شده آبرویش را بگذارد وسط که یک نفر را اصلاح کند؟ نمونه‌های مشابه این روحانی را دیده‌اید؟

من هفت سال در بازار آهن‌فروش‌ها کار می‌کردم. عکس و اعلامیه و نوار آقا را پخش می‌کردیم. اصلا دلیل اینکه ما انقلاب کردیم همین بود. روحانیت اینجوری بود. روحانیت این منش را داشت که ما به روحانی رای دادیم. والا گروه‌ها و اشخاص دیگری بودند.

رسوایی چهارمین همکاری‌تان با مسعود ده‌نمکی است. چطور این همکاری دوام پیدا کرد؟

آقای ده‌نمکی خواست که ما او کار کنیم. به نظرم اخراجی‌ها اگر خوب نبود که مردم سراغ‌اش نمی‌رفتند و حتی الان منتظر قسمت چهارم‌اش هم هستند. یک خوب می‌شود که دو را می‌سازند. دو خوب می‌شود که سه را می‌سازند. اخراجی‌ها فیلم روراستی است. بگذریم از اینکه قسمت آخرش رفت توی سیاست که آن بخش‌اش مورد پسند من نبود، ولی بامزه بود. نگاه مسعود ده نمکی از اول همین بود. ده‌نمکی از اول می‌گفت روحانیت باید در خدمت جامعه باشد. الان هم حرف عجیب و غریبی در رسوایی نمی‌زند. مسعود ده‌نمکی تغییر نکرده. اما سینما تجربه است. آدم فیلم به فیلم پخته می‌شود. اگر در سینما کار یاد نگیری و پخته نشوی نمی‌مانی. سینما مثل دریا می‌ماند اگر این کاره نباشی جنازه‌ات را هم نگه نمی‌دارد. شاید یکی از دلایلی که کار ده‌نمکی در سینما گرفت نگاه تازه‌اش به جنگ بود و این را نباید کتمان کنیم که این اجازه را به کس دیگر نمی‌دادند. مارمولک را به آقای تبریزی اجازه دادند به آقای تقوایی این اجازه را نمی‌دادند. هرچند رسوایی فیلمی نیست که بگویی به این آدم اجازه می‌دهند به آن نمی‌دهند، چون حرف عجیب و غریبی ندارد. شناختی که ما از روحانیت داشتیم و داریم را واقعی مطرح می‌کند.

در مصاحبه‌هایتان همیشه گفتید به نقش‌هایتان جزییاتی را اضافه می‌کنید. چقدر این اتفاق در رسوایی افتاد؟

نقش‌ها را مال خودم می‌کنم. همیشه گریمی، گریم درست است که تماشاچی شک کند و بگوید این بازیگر واقعا نجار است و بازی‌ای درست است که تبدیل به زندگی شود. اینقدر باید کاراکتر را قابل باور بازی کنی که تبدیل به زندگی شود. دیالوگی درست است که مال من باشد و انگار همین الان از دهان من درآمده. دیالوگ‌هایی که در تلویزیون می‌گویند را شنیده‌اید؟ می‌خواهی بازیگر بشوی تلویزیون را نگاه کن هر کاری آن‌ها می‌کنند را نکن. الا کدام دیالوگ داوود میرباقری را من می‌توانم عوض کنم یا کدام دیالوگ مرحوم علی حاتمی را می‌توانم عوض کنم. در رسوایی یک واو را جابه‌جا نکردم. حتی اگر یادم می‌رفت. مثلا چون مسعود ده‌نمکی کات نداده بود و فیلم داشت پیش می‌رفت یکی دو تا کلمه از خودم می‌گفتم، بعد از کات یا ده‌نمکی می‌گفت دوباره بگیریم یا من می‌خواستم دوباره بگیرند. چون خیلی روی فیلمنامه تاکید داشتم. من چه شناختی از روحانیت دارم که بگویم من جمله بهتری برای این نقش بلدم.

در سینمای ایران کمتر سراغ نقش‌های روحانی و ابعاد مختلف این نقش رفته‌ایم.

تا جایی که اجازه بدهند ما می‌رویم. روحانی هم بخشی از آدم‌های همین جامعه است. مثل این می‌ماند که ما چقدر می‌توانیسم پلیس بازی کنیم، چقدر می‌توانیم طلافروش بازی کنیم، چقدر می‌توانیم ماشین‌فروش بازی کنیم. به تعداد آدم‌هایی که در جامعه هست می‌توانیم بازی کنیم. منتهی یک وقت می‌بینی همین طلا‌فروش‌ها انجمنی دارند و می‌آیند جلوی فیلم را می‌گیرند. متاسفانه بعد از انقلاب مثل سلمانی‌ها که بی‌کار می‌شوند، سر هم را اصلاح می‌کنند. ما فقط می‌توانیم نقش هنرپیشه‌ها را بازی کنیم و خودمان را به نقد بکشیم. اجازه نداریم در جامعه پزشک‌ها، پزشکی را دست بیندازیم. فقط ما خنده داریم؟ ما بازیگرها فقط جای نقد و بررسی داریم؟ بقیه مشکلی ندارند؟ شما در پادگان نمی‌توانی با چهارتا سرباز شوخی کنی. که وقتی رژه عوضی می‌روند بخورند به همدیگر.

رسوایی می‌آید و نمایش داده می‌شود و احتمالا تعریف‌ها از بازی شما شروع می‌شود. از مسیری که در سینما تا حالا آمدید راضی هستید؟ بعد از خوابم می‌آد احساس می‌شود دوباره شدید اکبر عبدی قدیم. کارتان را در سینما با کارگردان‌های بزرگ شروع کردید و مدتی نبودید و حالا دوباره دارید نقش‌های تراز اول سینما را بازی می‌کنید.

علی حاتمی فوت کرد، تقوایی بیکار شد، مهرجویی کم کار شد، بیضایی رفت. من با بهرام بیضایی برای چه کسی رئیس را کشت قرارداد بسته بودم و پنجاه دقیقه تست برای ایشان بازی کردم. می‌گفت من ماهی یکبار این تست را می‌بینم. جالب اینکه مصاحبه کرد گفت عبدی بازیگری است که 15 درصدش تا حالا نمایان شده. من برای ای ایران و آدم برفی باید تقدیر می‌شدم. به نظرم هر بازیگری هر جای کره زمین به دنیا آمده باشد چند مقطع از زندگی و کار را به خاطر سن‌اش تجربه می‌کند. چون من بازیگر یا آن نقاش یا شاعر پیرامون زندگی خودش را دارد اجرا می‌کند. من آدم‌هایی که می‌بینم و می‌شنوم را بازی می‌کنم و معلوم است که در پنجاه سالگی یک نجار را نسبت به بیست سالگی بهتر بازی می‌کنم. یک نجار پخته‌تر و درست‌تر و قابل باورتر. این به دلیل تجربه و بالا رفتن سن است. هم تجربه کاری هم تجربه اجتماعی. وقتی سن‌مان بالاتر می‌رود عمیق‌تر می‌بینیم و می‌شنویم. منتهی جوان‌های ما فقط غر می‌زنند. ما این نقش‌ها را گرفتیم شما هم باید بروید بگیرید. ما یک گروه تشکیل می‌دادیم به مناسبت نیمه شعبان، هر چیزمان را از یکی می‌گرفتیم و تئاتر اجرا می‌کردیم. جوان ما هیچ تلاشی نمی‌خواهد بکند. تا باهاش حرف می‌زنی می‌گوید شما یک سرمایه دویست میلیونی به من بده! چاه باید از خودش آب داشته باشد. اینکه تو دنبال بازیگری باشی و بروی یاد بگیری خیلی فرق می‌کند با اینکه منتظر کمک باشی. متاسفانه ما در آموزش دادن هم یا حسودیم یا خسیس. پس شاگردی بنده است که خودش درس می‌خواند و خودش کار را بقاپد. سوپر دریانی‌ها یک عادتی دارند یک سال یکی از آن‌ها از روستا می‌آید با یکی دیگر در مغازه‌ای شاگردی می‌کنند و همانجا می‌خوابند و نان و پنیر هم می‌خورند. سال بعد با دو تا از آن‌ها با هم شریک می‌شوند یک جایی را رهن می‌کنند. پنج سال بعد می‌بینند سوپر دو نبش دارند. بچه تهران اما یا راننده آژانس است یا آب زرشک‌ فروش.

آقای عبدی بحث استعدادسوزی هم در سینمای ایران هست. اکبرعبدی این موقعیت برایش پیش آمد که دوباره برگردد و بدرخشد. چند نفر از استعدادهای هم نسل شما الان فراموش شدند؟

من به یک جایی رسیدم که این مسئولیت را به من می‌دهند. آقای ده‌نمکی نیامد دست من را بگیرد من را بگذارد کلاس دهم، من خودم را رساندم به کلاس دهم. ضمن اینکه شما هر آتشی روشن کنی به هر دلیلی یکسری تر، یکسری خشک، می‌سوزند. من جزو بازیگرهایی هستم که شانس آوردم. کارنامه‌ای که من دارم مرحوم شکیبایی ندارد. نمی‌خواهم خدایی ناکرده ایشان را ببرم پایین یا خودم را ببرم بالا. شرایط جور نشد که مرحوم شکیبایی با حاتمی و میرباقری کار کند یا شرایط جور نشد پرستویی با مهرجویی و کیمیایی کار کند. خدا را شکر شرایط جور شد که من با بزرگ‌ترین کارگردان‌های ایران کار کنم. سال 1368 من راه رفتن در سینما بلد نبودم، از تقوایی یاد گرفتم. فهمیدم سینما یعنی چه. یکبار ناصر تقوایی را سر صحنه ای ایران را جایی خواستند. او دکوپاژ را داد به آقای کلاری. حدود 21 حرکت بود. محمود کلاری گفت اینکه وحی منزل نیست جاها را عوض می‌کنیم. هفت هشت جا دوربین را گذاشت، آن 21 حرکت درنیامد. تنها جایی که 21 حرکت درمی‌آمد جایی بود که استاد تقوایی گفته بود دوربین را بگذارید. حیف نیست از این آدم هر 4-3 سال 10 تا خانم، 10 تا آقای بازیگر به وجود نیاید؟ ما الان ده‌ها کلاس سینمایی داریم. حداقل هرکدام در سال 10 تا خانم 10 تا آقا بدهند بیرون باید در طول 25 سال هزاران بازیگر می‌داشتیم. داریم؟ علم ثابت کرده مال حرام روی نطفه اثر می‌گذارد. درآمد این آموزشگاه‌های سینمایی حرام نیست؟ طرف می‌گوید این بچه پدر ما را درآورده، با فامیل هم دعوایش می‌شود. ولش هم می‌کنیم می‌رود پدر همسایه را درمی‌آورد. پنج میلیون تومان بدهیم بالاخره خمسه می‌شود اگر اکبر عبدی نشود! خیلی چیزها باید درست بشود و خیلی چیزها هم باید خراب شود.

پارسال سیمرغ بلورین بازیگری جشنواره را گرفتید فکر می‌کنید برای رسوایی هم این اتفاق بیفتد؟

دیگر جایزه حال‌ام را عوض نمی‌کند. یک زمانی حالی به حالی‌ام می‌کرد. الان من شاخ غول را نشکاندم. مثل این می‌ماند که مارادونا را بیاورند با علی دایی مسابقه بدهد! من سر ای ایران دو سال زندگی و وقتم را گذاشتم. سالی 195 هزار تومان می‌گرفتم و در بدترین شرایط مالی بودم. می‌دانید در این دو سال به چی فکر می‌کردم؟ گفتم وقتی بروم روی سن... وقتی جایزه بگیرم... اصلا فیلم را از جشنواره گذاشتند بیرون! سر نقش بایرام اخراجی‌ها گفتم من این همه ترکی بازی کردم برای خنده و جوک، این یکی را تبدیل به کاراکتر کردم. آن فیلم را هم در جشنواره راه ندادند. اینقدر جایزه پارسال برایم بی‌اهمیت بود. جایزه را که گرفتم از دستم افتاد شد هزار تیکه. به دخترم گفتم برو دفتر جشنواره ببین یکی دیگر دارند مادرت خوشحال می‌شود. رفت دفتر جشنواره. می‌گفت اینقدر سیمرغ زیاد بود و این‌ها را طوری روی زمین ریخته بودند که من وقتی می‌خواستم بگیرم شرمم شد.

یک ماه پیش از سفارت ژاپن به من زنگ زدند گفتند تلویزیون ژاپن یک برنامه یک ساعت و ده دقیقه‌ای دارد با عنوان «بازیگری در سینمای ایران: اکبر عبدی». ژاپنی‌ها یک ساعت و خورده‌ای برنامه ساختند راجع به اکبر عبدی و سه چهار تا کارشناس سینما در این برنامه فقط درباره اکبر عبدی صحبت می‌کنند. شما این را می‌دانستید؟ اگر بورکینافاسو بود سی تا خبر راجع به همین پخش می‌کردند که در کشور معتبری مثل ژاپن دارند راجع بازیگری در ایران حرف می‌زند. اما شنیدید تلویزیون خودمان یک ساعت و نیم برنامه داشته باشد راجع به اکبر عبدی؟ یا راجع به پرویز فنی‌زاده؟ کسی که شصت پایش هم بازیگر بود. یکی هم آمده با پول خودش فیلم بسازد دولت چنان گذاشته تو کاسه‌اش طرف در رفته!

آقای عبدی انرژی‌تان برای ادامه کار از کجا می‌آید؟

الان دیگر ما مثل ماشین شدیم. اینجوری نیست که بی‌علاقه و بی‌انگیزه باشم. من هنوز کیف می‌کنم از کار کردن. وقتی به رضا عطاران می‌گویم تست گریم می‌شوم. لباس می‌پوشم. می‌رویم خیابان بین مردم، یعنی هنوز آن انگیزه و شور را دارم. این شور اگر در هنرمند نباشد خسته می‌شود. هنرمند به این دلیل می‌تواند زندگی کند. مگر اینکه ما بحث‌مان دیگر هنر و هنرمند نباشد. همان نقاشی که کار هنری می‌کند، چنان وضعیت مالی و زندگی به او فشار می‌آورد که می‌رود نقاشی ساختمان می‌کند. این همان جایی است که مردم می‌گویند اکبر عبدی چرا آن فیلم بد را بازی کردی؟ دست ما بسته است. حرف خیلی چیزها را بزنیم پدرمان را در می‌آورند. چه برسد که بخواهیم نشان بدهیم. خدا شاهده ما شاخ غول را می‌شکنیم که باز مردم را با این شرایط می‌آوریم سینما.

برای آینده چه برنامه‌ای دارید؟ ظاهرا قرار است فیلمی را کارگردانی کنید.

به شدت دوست دارم یک فیلم بسازم. درخواست پروانه ساخت هم داده‌ام. یکی جدی است یکی کمدی. یکی داستان یک پسر حدود چهل و خورده‌ای ساله است که یک خورده شیرین عقل است و اتفاقاتی در ویلایی در شمال برایش می‌افتد. جزء به جزء این داستان ذهنیت خودم هست. ولی به کسی دادم بنویسد و یکی هم تئاتری که 9 تیپ در آن تئاتر گرفتم و پنج سال پیش در آمریکای شمالی کار کردم و خیلی موفق بود. داستان بقالی که زن‌اش می‌خواهد خواننده شود. پسرش دوست دختر دارد و سگ هم می‌خواهد بیاورد داخل خانه. نقش پسر بقال را هم بازی می‌کنم. زن بقال را هم بازی می‌کنم. روی سن که بقال با پدر و مادر و برادرش حرف می‌زند به صورت فیلم خودم بازی می‌کنم. یکی از این فیلم‌ها و این تئاتر را به عنوان برنامه آینده درنظر دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 15:10  توسط مسعود ده نمکی  | 

نقد مخاطبان.نگاهی به شخصیتها در «رسوایی»

http://parsnevesht.blogfa.com/post/133


نگاهی به شخصیتها در «رسوایی»


برخی فیلمسازان از عناصر داستانی ای استفاده می کنند که تبدیل به کلیشه شده اند؛ اما فقط تعداد کمی از آنها می توانند از کلیشه ها استفاده کنند اما از مرزهای کلیشه بودنشان عبور کرده و عناصری تازه خلق کنند. یعنی کاری کنند که کلیشه ها دیگر کارکرد قبلی را نداشته باشند بلکه تبدیل به مفهوم و مضمونی تازه شوند. بهتر است مثالی بزنیم. «قیصر» نمونه ی خوبی برای این ادعاست. مسعود کیمیایی در قیصر از کلیشه های شایع سینمای دهه چهل استفاده کرد اما آنچنان هنرمندانه سرنوشت آنها را در داستان فیلم تغییر داد که گویی با چهره هایی جدید و تازه روبرو هستیم. ماندگاری و قابلیت ارجاع اجتماعی به قیصر می تواند تاییدی بر این عبارت باشد.

به نظر می رسد شخصیتها در رسوایی با این غرض خلق شدند. خیز نویسنده و کارگردان محترم هم به نیت ارتقا و تغییر و اراده ی مفهوم و مضمونی تازه از این عناصر کلیشه ای بوده است. به عبارت دیگر کلیشه ی شخصیتهای رسوائی به این ترتیب است: دختر فقیر زیبا و بلند پرواز، حاجی بازاری طماع و دیندار سطحی، بچه محل متعصب و خواستگار دختر، شخصیتهای مذهبی با صفا و مردمدار. قبل از دیدن فیلم همین ظواهر امر می تواند قانعمان کند که از ترکیب این شخصیت ها یا چیزی مانند داستان تکراری شیخ صنعا باید درآید، یا فیلمهای شبه اجتماعی روشنفکری ضد دین و یا اثری که صرفا به نیتهای تجاری ساخته شده است. اما به نظر می رسد اینگونه نیست.

ماده خام اولیه داستان همین حرفهای عامیانه است. اما حرف فیلم عامیانه نیست. شجاعت سخن گفتن با ادبیات عامیانه واقعن ستودنی است و باید بدانیم این مساله حقیقتا سهل و ممتنع است. یعنی اینکه بتوانیم مفاهیم عمیق را با ساده ترین ادبیات، بیان کنیم. برخی از سوره های قرآن الگوهای این سبک هستند. گاهی می توان بدون خواندن ترجمه هم از مضمون آن در قدم اول بهره برد. چه رسد به اینکه خواننده علم تفسیر بداند.

بهتر است به مساله اول بحثمان باز گردیم. آیا رسوایی توانسته از این کلیشه های سینمایی عبور کند یا نه؟ برای بررسی این ادعا بهتر است شخصیتهای اصلی و فرعی را به دو گروه قسمت کنیم: «آقا شریف، افسانه و جعفر» و «حاج یوسف و پیرمرد لحافدوز».

در گروه اول شاهد چه رفتارها و خصوصیاتی از این شخصیت ها هستیم؟ دختر می خواهد از زیبایی و جوانی اش بهره ببرد. حاج شریف می خواهد با توسل به ظاهر دین و مالش به خواهش نفسش برسد. جعفر هم به هر طریقی می خواهد افسانه را تصاحب کند. همین سه شخصیت می تواند شخصیتهای یک فیلم تجاری باشد(کما اینکه تا به حال بوده است). اما آیا این شخصیتها غیر از آن چیزهایی که از انها انتظار می رود عمل می کنند و آیا در تعامل با هم اتفاق تازه ای در معنای داستان می افتد؟ پاسخ منفی است. آنها در حد همان کلیشه باقی می مانند. داستان جدیدی هم ندارد. آنها همان کارکرد سابق خود را دارند. از ابتدای ورودشان همان کارهایی را می کنند که توقعش را داریم و همانجور هستند که قابل حدس هست. به سرعت در فضای قصه جاگرفته و کارشان آغاز می شوند. افسانه افسونگری می کند؛ جعفر به دنبال افسانه است؛ حاج شریفِ حاجی بازاری قشری دنبال گرفتن طلب پدر افسانه است و سعی در تصاحب دختر. می بینید؛ اتفاق جدیدی رخ نداده است. همان شخصیتها و همان کاراکترها. اما آیا تلاش نویسنده و کارگردان برای عبور از کلیشه ها همچنان بدون موفقیت است؟ خیر.

حاج یوسف و پیرمرد لحافدوز در طرف دیگر این تقسیم بندی قرار دارند. حاج یوسف در اوج غافلگیری ماست. او آنچنان که نشان می دهد نیست. کم کم متوجه می شویم همانطور که زندگی می کند از فرودستان اطرافش هم غافل نیست. کم کم می فهمیم همانطور که راه می رود چیزهایی هم می داند. او آرام آرام خود را می نماید آنچنان که هست. و این معرفی آنقدر دقیق و هنرمندانه است که وقتی باطن بینی تواناییهای معنوی او را می بینیم خنده مان نمی گیرد که مگه میشه؟ این میخکوب شدن و باور تماشاگر به خاطر این است که با معرفی دقیق حاج یوسف غیر از این هم انتظار نداریم. باور چنین مفاهیمی برای تماشاگر دیندار ایرانی خیلی مشکل است و این کار با خلق شخصیت حاج یوسف از دل کلیشه ها انجام شده است.

بهتر است در مورد این گروه به یک نکته ی اساسی توجه کنیم. چهره های روحانی در سینما و تلویزیون ایران ما به ازاهای قابل توجهی دارند. اما چرا به نظر می رسد روحانی این فیلم تافته جدا بافته ای است؟ چرا برخی فکر می کنند روحانی این فیلم توقع دیگری از روحانی را ایجاد می کند؟ به نظر می رسد آشنایی دقیق ده نمکی با این گروه و توجه به ریزه کاریهای رفتاری آنها موجب شده تا روحانی فیلم یک آخوند ساده نباشد. جلوه ای باشد از یک روحانی ایده آل. در میان خلق زیست می کند اما زیستش دنیایی نیست. از خلق نبریده بلکه با زبان آنها سخن می گوید و آنها را به رعایت تقوا و عمل صالح دعوت می کند. و از همه مهمتر برای مردم وقت می گذارد و کار او ارشاد با رفتار و عملش است. این چیزی است که نشان دهنده قدرت فیلمساز است. استفاده از عناصر معمولی سینما اما خلق مفهومی تازه. این خلق حاج یوسف آنقدر هنرمندانه است که انسان با دیدن گوشه گوشه ی رفتار او یاد رفتار نمونه های واقعی این افراد می افتد. پیرمرد لحافدوز هم از این قاعده مستثنا نیست. او که جلوه ی اخلاق عملی است با تذکرهایش در جریان فیلم و آن حرف طلایی در پایان فیلم چونان تلنگری است بر مردم محله و البته ما تماشاگران؛ که فاصله میان حق و باطل تنها چهار انگشت است.

خارج از نقد
شاید با سینما و شخصیت آقای ده نمکی مخالف و یا معارض باشیم. اما اختلاط این مساله با نقد فیلمهای او کار نادرستی است که بعد از فیلمهای ده نمکی رواج دارد. باید توجه داشت که حالا ده نمکی یک کارگردان است مانند باقی کارگردانهای سینمای ایران. فیلم می سازد و ممکن است در فیلمش اشتباهاتی باشد و گاهی به زعم ما فیلمهایش در طیف خوب تا بد جای گیرد. اما نباید این مساله باعث شود تا فراموش کنیم خدمتی که او به اقتصاد بحران زده ی سینمای دهه هشتاد انجام داد.

او کسی است که مخاطبان خود را پیدا کرد و با آنها کمکی اساسی به اقتصاد سینما(از سینماداران تا عوامل به سینما) کرد. ما می توانیم نسبت به فیلمهای او نقد اساسی داشته باشیم(کما اینکه حقیر نسبت به شماره 2 و 3 اخراجی ها موضع دارد) اما نمی توان به بهانه مخالفت با عقاید و طرز ورود او به سینما او را نادیده گرفت. این بی انصافی است کسی که در فیلمهای اولش توانسته مخاطب پیدا کند و با فروش بالایش به اقتصاد سینما کمک کند نقد شخصیت و گاهی تخریب شخصیت شود؛ به جای آنکه اثر او «قاطعانه» نقد گردد. اینکه چون سالنهای بیشتری به رسوایی اختصاص داده شده است پس فروش بالاتری دارد نیز حرف بی اساسی است. سینماداران می توانند فیلمهای قرار گرفته در لیبست اکران را خود برای نمایش انتخاب کنند. نه اینکه از هر جایی به آنها دستور داده شود. خب این واضح است که سینماداران به فیلمی اقبال گسترده نشان دهند که فروش تضمین شده ای دارد. نه فلان فیلم روشنفکری خوش ساخت که مخاطب بسیار محدودی دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 14:26  توسط مسعود ده نمکی  |