تبليغاتX
مسعود ده نمکی

مسعود ده نمکی

وبلاگ نویسان و جشن اخراجی ها

جشن  تجلیل از اخراجی ها  پنجم  آذر ماه با حضور عوامل و مشتاقان برگزار خواهد شد.این مراسم به  علت محدودیت ظرفیت سالن   به صورت محدود و  فقط با دریافت کارت ویژه پذیرای میهمانان خواهد بود.

از آنجا که خوانندگان وبلاگ نیز در تمام مراحل تولید همراه مشفق و منتقد ما بوده اند این امکان فراهم می گردد که دوستان وبلاگ نویس با درج کامنت حاوی اطلاعات دقیق شامل نام ونام خانوادگی شماره تلفن همراه و آدرس دقیق پستی و تعداد همراهان می توانند کارت دعوت دریافت نمایند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 23:47  توسط مسعود ده نمکی  | 

شبه خاطرات۱۰۵/این بار ترسیدم!

دفعه قبل که برای عملیات به این منطقه اومده بودیم نمی دونم شاید همان خواب شهید مهدی پور و مکاشفه ای که با خودش برای سوغاتی به این دنیا برایم  آورد  ترس را از دلم برده بود  دیگر  نه حجم آتش را می دیدم و نه دست و دلم می لرزیداما اینبار با دیدن کروکی منطقه در دستان مسئول گروهان و موانعی که سر راهمان بود از ایمان و استحکام قبلی در دلم  خبری نبود.گوشه ای می نشستم و صفای معنوی  بچه های مخلص و بی ادعای هم سن و سالم را نگاه می کردم و حسرت می خوردم.اضطراب شب عملیات تمام وجودم را گرفت و کار دستم داد و کمرم دوباره شروع به درد کرد.پماد و شال بستن هم دردی از دردم دوا نکرد.آبرویم داشت می رفت حالا ممکن بود هر کس فکری بکند . می خواستم  به مرور بر ترسم غلبه کنم. چاره اش یک شب بیداری و زار زدن بود اما حالا دیگر کمر درد ول کنم نبود.

کامیونها برای بردن بچه ها به خط شده  و دسته به دسته نیروها سوار می شدند. رویم نمی شد به کسی چیزی بگویم. از اینکه نمی توانم همراهشان بروموباید  و از عملیات جا بمانم..شاید هرکس دیگر ی  هم جای بچه ها بود ممکن بود فکر کند ترسیدها م و جا زدم.این طبیعی بود چون همیشه شبهای عملیات بودند تعدادی که به قول بچه ها کپ می کردند و برمی گشتند.حسین پور در عملیات کربلای ۵ دیده بود که وقتی کمر درد ناشی از موج گرفتگی بیاد سراغمبیاید  چطور چهار دست و پا باید رو ی زمین راه  بروم .حال و روزم را که دید خودش رفت سراغ فرمانده گردان و گروهان و جریان را برایشان گفت.اما نمی دانست که این کمر درد بیشتر از ترس و اضطراب است که  به سراغم آمده!

خدا حافظی عجیبی بود. بیشتر از همه فخر الدین مهدی برزی که بعدها شهید شد دلداریم داد.البته خود بهروز آذری  و مهدی صاحب قرانی و داود معقول که تازه پایش قطع شده بود و جند نفر دیگز از نیروهای قدیمی گردان که در عملیات کربلای پنج زخمی شده بودند امشب نمی توانستند در عملیات باشند اما قرار شد صبح همه با هم جلو بریم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18:27  توسط مسعود ده نمکی  | 

جمعه نامه/جایی که سفره خالیست ایمان نخواهد آمد

کشتی نساز ای نوح طوفان نخواهد آمد

بر شوره زار دلها باران نخواهد آمد

شاید خدا به شعرم لبخند زند اما

جایی که سفره خالیست ایمان نخواهد آمد

رفتی کلاس اول این جمله را عوض کن

آن مرد تا نیاید باران نخواهد آمد

 

شاعر....

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:57  توسط مسعود ده نمکی  | 

این روزا دادن سیاستو به دست حاجیا

شاعر خوب و دوست داشتنی جناب آقای مودب شعری در وصف حال و هوای احتمالی  اخراجی های ۳ سروده  و به خدمت جناب آقای قزوه فرستاد .ایشان بعد از خواندن شعر آقای مودب جوابی و یا به تعبیری تعریضی بر این شعر داشتند که هر دو اثر  جای تامل و تعمق دارند...

 

 

می دونم سوار بختن تا همیشه حاجیا

ترکشون نشسته با ناز و ادا شاباجیا

می دونم هر جا که میرن، صدر مجلس می شینن

هر جا مجلسی باشه، شروع میشه وراجیا

ناجیا رو اونا که غرقه شدن، نجات دادن

حالا جای منجیا رو خالی دیدن ناجیا

توی ولخرجی و لارجی به کسی باج نمی دن

خرجشون همیشه از کیسه ماس،خراجیا

کلاتو بپا که شاه و گدا تکراری نشه

با کلاه یا بی کلاه، همیشه هستن تاجیا!

اونا نازشون خریدار داره اما دل ما

همه جا چوب می خوره تو همه حراجیا



ما رو مثل بچه های آدم آواره می خوان

از بهشتی که خدا خواسته برا اخراجیا

 

 

اما جواب آقای قزوه :

این روزا دادن سیاستو به دست حاجیا

غرق دنیان یه جورایی همه‌ی این ناجیا

دیدی شاه عربتسان همیشه تو امریکاست

من می گم آمریکاشم وصله به این حاجی ماجیا

نود سیاسی رو هم همینا می‌گردونن

خاطر خوشی ندارم من از این حلاجیا

بذار داوراشونم هر چی می‌خوان بگن بگن

پنبه کو که من گوشم پره از این ورّاجیا

حرمت ریش و سبیل لوطیا کشکه و دوغ

واسه ما خط و نشون می‌کشن این آغباجیا

من که از اولشم گفتم دعوا بازیه

کُرکُری خوندن پرسپولیسیاست با تاجیا

 

10 مهرماه 1388

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:39  توسط مسعود ده نمکی  | 

شبه خاطرات104/سرهامون روشونه هم بگذاریم

اتوبوسها از دور نزدیک منطقه عملیاتی کربلای هشت شدند و نزدیک جاده آسفالته شلمچه تو موقعیت شهید چمران نیرو ها پیاده شدند. درست کنار گوشمون توپخانه قرار داشت و مدام شلیک می کردند.با وجودی که از خط مقدم هنوز کلی دور بودیم اما گلوله های توپ های دور برد عراقی ها به هوای کوبیدن توپخانه اطراف موقعیت ما رو هم زیر آتیش گرفته بود.قرار شد هر دسته از نیرو ها داخل یه سنگر جمعی سنگر بگیرند.این سنگر ها در حقیقت گودال هایی بودند که با بیل لودر کنار جاده تو دل خاکریز کنده شده بود تا نیروها به طور موقت از ترکش توپها و یا بمبارانها در امان باشند. اما چپیدن چهل نفر تو یه جای  ده متری از اون لحظات سخت و به یاد موندنی بود.چون مجبور بودی سرت رو رو دوش کناریت بگذاری و بخوابی و دیگری هم سرش رو رو پای تو یکی دیگه هم  پاش رو سر تو بگذاره .همه به هم گره می خوردیم.اما بعد از عملیات وقتی می دیدی چطور سرت رو رو دوش کسی کذاشتی که حالا دیگه خون آلود کنارت داره جون می ده درد آور بود...

بعضی وقتها بچه ها حیامی کردند اینطوری بخوابند بوی جوراب و کف پوتین و...اما با محبت و عشقی فراموش نشدنی این سختی ها رو تحمل می کردند...بعضی هام بیدار می موندند تا مگس رو صورت بچه ها نشینه و  راحت بخوابند ...

یه موقع سوت نزدیک شدن گلوله های توپ که می اومد بچه ها کز می کردند و گوشهاشونو می گرفتند .اما وقتی یادمون می اومد که اصلا این سنگرها  سقف ندار ه و گلوله ها بی اجازه میتونند وارد سنگر بشند هممون خندمون می گرفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:34  توسط مسعود ده نمکی  | 

داداش من خودم یه پا هوندام!

 

 

به مناسبت هفته جنگ قسمت شد خدمت گروه زیادی از هموطنان در گوشه و کنار کشور برسم. از اجتماع چند هزار نفری مردم نکا گرفته تا جمع صمیمی رزمندگان لشکر ۲۵ کربلا و از مراسم پر شور و حال و دکور عظیم بچه های پونک تهران گرفته تا افسریه و مسعودیه و داشکده شیمی واحد شمال تهران و یاوداره شهدای میدان بروجردی .اما در همه این تجمعات لحظه ای ناب  بوجود آمد که حیفم آمد تعریف نکنم...

در یکی از این محلات که با استقبال جمع زیادی از مردم مراسم یادوره شهدا بزگزار شده بود در مقابل در مسجد گروهی از جوانان تجمع کرده و منتظر رسیدن من بودند. به محض پیاده شدن از ماشین دورم جمع شدند و شروع کردند به شوخی و شعار های غیر مرسوم! تیپشان اصلا به بسیجی ها نمی خورد یکی از آنها جلو آمد و در گوش من گفت:

 داش مسعود !به قیافه ام نیگاه نکن تو اگه مجید سوزوکی دیدی من واسه خودم مهدی هوندام!

بعد هم موبایل خودش رو جلو چشمام گرفت و عکس صفحه اونو نشون داد و گفت :

من عاشق مرام خمینی ام می خوان راهم بدن مسجد می خوان راهم ندند...

بعد هم دنبال من وارد مسجد شدند و شعار های قاطی پاطی اونا با بقیه مردم لحظات خنده داری خلق کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:55  توسط مسعود ده نمکی  | 

رونمايي از فيلمنامه «اخراجي‌ها3»

 

آبان ماه امسال جشن بزرگ «اخراجي‌ها» در تالار بزرگ كشور برگزار و از عوامل اين فيلم سينمايي تجليل خواهد شد.

به گزارش فارس، در اين جشن علاوه بر تجليل ار عوامل فيلم، از بهترين بازيگر مرد و زن «اخراجي‌ها» به انتخاب مردم نيز تجليل خواهد شد كه پيش از اين فرم آن در روزنامه‌هاي كثير‌الانتشار به چاپ رسيده است.

همچنين براساس اين گزارش، در اين جشن پايان نگارش فيلمنامه «اخراجي‌ها3» اعلام خواهد شد و به نوعي از فيلمنامه اين فيلم در حضور عوامل و طرفداران «اخراجي‌ها» رونمايي خواهد شد.

به احتمال فراوان مراحل پيش توليد فيلم سينمايي «اخراجي‌ها3» اواخر سال جاري آغاز خواهد شد تا فيلم در زماني مناسب به مرحله پيش توليد برسد.

در جشن بزرگ «اخراجي‌ها» علاوه بر عوامل فيلم، چهره‌هاي شاخص سينما، خانواده‌هاي شهدا و ايثارگران و هواداران اين فيلم كه فرم شركت در جشن را پر كرده‌اند نيز حضور خواهند داشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:3  توسط مسعود ده نمکی  | 

اره و اوره و شمسی کوره و دفاع مقدس!

امروز در جمه هزاران تن از خانواده های شهدای لشکر ۲۵ کربلا و گروه زیادی از دلاور مردان این استان میهمانشان بودم و وقتی سخنان این عزیزان را در باب فیلم و خاطرات مشابه آنها  شنیدم و استقبال بی نظیرشان را در برابر هزیان گوئی های برخی جنگ ندیده های نا آگاه و یا حسودان صنفی دیدم خدا را شکر کردم که صاحبان حق قدر زحمات دوستان را می دانند..

یکی از این هجویات دری وری های یک روزنامه دولتی امروز بود که به بهانه دیدار هنرمندان با رهبری به اخراجی ها حمله کرده و در نهایت بابی شرمی نوشته بود که رهبری از دوفیلم با ارزش اسم برد و حمایت کرد و اخراجی ها را قابل توجه ندانست و این در حالی است که اصل خبر غیر این است و این تحریف خبری که همه جا چاپ شده و حتی در سیما پخش شده نشان از عقده هایی دارد که ربطی به دفاع مقدس ندارد...

اخیرا فراریان از جنگ هم به جمع مدافهان معنویات جبهه پیوسته و به اخراجی ها می تازند شاید به خاطر این است که حالا دیگر حتی مردم عادی هم جنگ و افتخارات آن را از آن خود می دانند نه متعلق به عده ای خاص!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 1:8  توسط مسعود ده نمکی  | 

شبه خاطرات۱۰۳/ورود هرگونه تیر و ترکش بدون اجازه ممنوع!

 

تو جنگ یه شعار جالب بود که ورد زبونها بود.هر کس در پشت سیم خاردارهای نفس گیر نکرده باشد می تواند از سیم خاردارهای دشمن عبور کند. یه بار از مسئول دسته امون پرسیدم برادر حیدری وقار شما هم  تا حالا شده از مرگ بترسی؟

گفت :گناه علت اصلی ترس آدم از مرگه

بعد ها تو کتابها خوندم که از امام معصوم پرسیدند چرا ما از مرگ می ترسیم؟در جواب فرمود:خوب هرکس وقتی از یک جای آباد به جای خراب بخواهد برود می ترسد ترس شما به خاطر این است که دنیایتان را آباد و آخرتتان را خراب کرده اید.

جوون های اون موقع همه این معرفت رو نخونده بلد بودند حکمتش چی بود خدا می دونه .اما امام می گفت: این جوو نها  ره هفاد ساله عرفا را یک شبه طی کردند...

هرکس شب عملیات شعاری پشت پیراهنش می نوشت.یکی می نوشت یا زیارت یا شهادت.عراقی ها وقتی بچه هایی که این شعار رو پراهنشون بود رامی دید تیر خلاص می زدند و می گفتند بگیرید شهادت رو

بعضی می نوشتند می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم.عراقی ها  با این بچه ها همون  کاری رو می کردند که عمر تو کوچه بنی هاشم کرد و تو گوش حضرت زهرا زد.

بعضی هم مثل حیدری وقار می نوشتند هرچه خدا خواست همان می شود

بعضی هام  شوخ طبعی شون گل می کرد و جلات طنز می نوشتند مثل اینکه

ورود هرگونه تیر و ترکش بدون اجازه ممنوع

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 2:17  توسط مسعود ده نمکی  |