تبليغاتX
مسعود ده نمکی

خبر دستگیری یکی از مسئولین ارشد نیروی انتظامی و محاکمه و خلع درجه ی وی گرچه نشان از عدم حاشیه امنیت  حتی برای اعمال خلاف مقامات عالی رتبه دارد و  این برخورد جای خوشحالی دارد اما پیام های بسیار مهمی نیز دارد...(البته اگر اصل خبر هم درست باشد و قصه های فرعی و پاپوش بازی در کار نباشد که دادگاه صالحه مبین این مسئله خواهد بود )

شاید اگر  فردی عادی  و یا حتی درجه دار و  یا افسر غیر مسئولی از این نیرو  مرتکب چنین اعمالی می شد  اینقدر هزینه و اعتبار یک دستگاه که با تلاشهای طاقت فرسای پرسنل زحمتکش آن ترمیم شده بود آسیب نمی دید و تاثیر روانی و عملی  منفی بر جامعه نمی گذاشت.

شاید به همین دلیل است که مراقبت از اعمال مسئولان و عالمان اینقدر سفارش شده است.

مسئولینی که باید در حد ضعیف ترین طبقات مردم زندگی کنند و به آنچه که می گویند عمل کنند.شاید فساد  و انحراف برخی آقازاده ها به همین دلیل است که در خلوت تضاد قول و عمل پدرانشان را می بینند(البته منظور بنده فرزندان این فرد نمی باشد چون آنها را نمی شناسم) و شاید این لجاجت و سرکشی برخی جوانان نیز  به این خاطر است که می بینند و می شنوند که برخی چون به خلوت می روند چه ها که نمی کنند!!!

به خاطر همین  است که ائمه می فرمایند که مصلح جامعه خود باید صالح باشد و شاید منع رطب کردن از رطب خورده پذیرفتنی نیست به همین اساس و منطق برمی گردد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 21:23  توسط مسعود ده نمکی | 
گفته می شود فردا علی حسن المجید پسر عموی صدام حسین  معروف به علی شیمیایی قاتل هزاران تن از مردم بی دفاع حلبچه و بسیاری از جوانان ایرانی  فردا اعدام خواهد شد. من که خود به چشمم

صحنه های این قتل عام و آثار آن را دیده ام از صدور این حکم خشنودم   

دادگاه عالی جنایی عراق در ژوئن گذشته، علی شیمیایی و"سلطان هاشم" وزیر دفاع رژیم بعثی سابق و "حسین رشید" از فرماندهان ارتش این رژیم را به جرم دست داشتن درعملیات انفال در سال های 1987-1988 میلادی (کشتار کردها) به اعدام محکوم کرد.

در جریان این عملیات ارتش صدام در حدود 182 هزار نفر را کشته و چندین روستا را نابود کرد. درعملیات انفال علیه مردم شهر حلبچه از سلاح شیمیایی استفاده شد که در اثر آن تقریبا 5 هزار کرد عراقی از جمله زنان و کودکان جان سپردند.

به همین خاطر به المجید که فرماندهی عملیات انفال را برعهده داشت لقب "علی شیمیایی " داده شده و برای کردها به صورت یکی از منفورترین چهره های رژیم صدام درآمد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:53  توسط مسعود ده نمکی | 

شبه خاطرات(۶۶)

کولی برای رضای خدا

هر چی به عملیات نزدیک تر می شدیم جز و لز بچه ها هم برای رفتن به عملیات بیشتر می شد اما انگار قسمت گردان حمزه که همیشه جزو خط شکن ها بوده اینبار خط پدافندیه و چاره  دیگه ای هم نداره. این غر زدن های بچه ها به گوش حاج امینی می رسه و تو یه مراسم صبحگاه حاجی می خواست سخنرانی کنه. از قبل  اعلام شده بود که همه باید تو صبحگاه شرکت کنند و هیچ بهانه ای پذیرفته نمیشه.

حالا محسن شیرازی مسئول دسته دو شده بود و حمید بهرامی هم معاون اون بود من هم که با محسن رفتیم دسته دو .به خاطر مجروحیت پام معمولا ورزش صبحگاهی رو جیم می زدم....

اما اون روز محسن پاشو تو یه کفش کرده بود که باید حتما امروز صبحگاه حاضر باشی.همه به خط شده بودند و من هم درد پام رو بهونه کردم اما اون زیر بار نمی رفت.برای اینکه روی منو کم کنه گفت  حتی شده رو کولم سوارت کنم باید صبحگاه بیای.منم  دوباره شیطنتم گل کردو گفتم باشه رو کولت میام صبحگاه .هیچکس باورش نمی شدو از دم چادر تا  تا محوطه صبحگاه و حتی تمام مدت پیاده۹ روی صبحگاهی رو محسن  من رو روکولش حمل کرد و با اخلاص تمام مسیر چند کیلومتری رو دوید..

حاجی اون روز از تکلیف و هدف از جبهه اومدن گفت اون می گفت کسی که به خاطر خدا جبهه اومده نباید براش فرقی کنه که چه کاری ازش می خواند .عملیات و یا پدافند و فرماندهی و یا نیروی عادی بودن برای چنین رزمنده ای فرقی نمی کنه.خلاصه همه قانع شدند که وسایل رو جمع کنند و آماده عزیمت به خط پدافندی مهران بشند.

عصر روزی که می خواستیم حرکت کنیم دیدم علی رضا حیدری نژاد با ابراهیم احمدی نژاد و محمود تیموری و صالح دوست اومدند دیدن من.اونهام شنیده بودند گردان ما عازم خطه و برای بدرقه و احتمالا شفاعت طلبیدن این همه راه رو از تیپ ذوالفقار تا اینجا رو اومده بودند بنده خداها فکر می کردند ممکنه تا موقع عملیاتی که معلوم نیست چه  وقتیه من تو مهران شهید بشم به خاطر همین اومده بودند تا آخرین عکس رو به هم بگیریم .هر  چهار تایی این بچه ها از اهالی مسجد محلمون بودند. پدر علی رضا  این دفعه آخری حسابی این سالم برگشتن های منو چشم زده بود و  منتظر بود که منو افقی برگردونند. بچه های مسجد اینبار همشون تو گروهان آرپی جی تیپ ذوافقار جمع شده بودند .گروهانی که برای شکار تانک طراحی شده بود و همشون آرپی جی زن بودند.

شهید محمود تیموری-صالح دوست-من-شهید ابراهیم احمدی نژاد

یکی دو بار که رفته بودم دیدن بچه محل ها  یاسر یکی از اعوجوبه های جنگ که فرمانده گروهان اونا بود ر و دیده بودم  .نور از سر رو روش می بارید. با خودم قول و قرار گذاشتم که ار پدافندی مهران که برگشتیم برم تو گروهان آرپی جی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 19:13  توسط مسعود ده نمکی | 

یاداشت میهمان

دیشب خواب دیدم..

از فرهنگ رضانیا

 

يه شب که من حسابي خسته بودم

همين جــوري چشامو بستـه بـودم

سياهي چشــام يه لحظه سُـر خـورد

يــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد

تــو خواب ديدم محشر کــبري شده

محکـمــة الهــــي بــر پــــا شـــده

خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن

رديف رديف مقــابلش واستــــادن

چرتکه گذاشتــه و حساب مي کنـه

به بنده هاش عتاب خطاب مي کنـه

ميگه چـرا اين همــه لج مي کنيـد

راهتــونو بـي خـودي کج مـي کنيـد

آيــــه فرستـادم کــه آدم بشيـــد

بــا دلخوشـي کنــار هـم جـم بشيد

دلاي غــم گرفتــه رو شــ­­ــاد کنيــد

بـا فکــرتـون دنيــــا رو آبــاد کنيـد

عقــل دادم بـريـــد تــدبـّر کـنيــد

نـه اينکه جاي عقلو کــاه پر کنيـد

مــن بهتون چقد مـــاشالاّ گفتــم

نيـــــــافريـده بــاريکــلاّ گفتـــم

من که هـواتونو هميشـه داشتـــم

حتي يه لحظــه گشنه تون نذاشتـم

امــــا شمـا بازي نکــرده باختيـــد

نشـستيـد و خــــداي جعلي ساختيـد

هـر کـدوم از شما خودش خدا شـــد

از مــــا و آيــه هاي مـا جـدا شــــد

يه جو زمين و اين همه شلوغـــي؟

اين همه ديــن و مذهب دروغـــي؟

حقيقتـاً شماهـــا خيـلي پستـيـن

خــر نبـاشيـن گـــاوو نمـي پرستين

از تـوي جـم يکــي بـُلن شد ايستاد

بُـلن بـُلن هــي صلـــــوات فرستـاد

از اون قيافه هــاي پـشـم و پـيـلـي

از اون اعُجـوبـه هـاي چـرب و چـيـلي

گف چــرا هيشکي روسري سرش نيست

پس چـرا هيشکي پيش همسرش نيست

چــرا زنـا ايـــن جـــوري بد لبــاسن

مــرداي غيـــــرتــي کجــا پلاسـن؟

خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن

اينجا کـــه فرقي نـدارن مــــرد و زن

يــارو کِنِف شــد ولــي از رو نــرفت

حرف خـدا از گـوش اون تو نـرفـت

چشاش مـي چرخه نمي دونم چشــه

آهان مي خواد يواشکي جيم بشــه

ديد يـــه کمي سرش شلوغـــه خـدا

يواش يواش شـد از جماعت جـــدا

بــا شکمـي شبيـــه بشکــة نفت

يهو سرش رو پايين انـداخت و رفت

قــراولا چـــن تــا بهش ايس دادن

يــارو وا نستاد تـا جلوش واستـادن

فوري در آورد واسه شون چک کشيد

گف ببريد وصول کنيـد خوش بشيـد

دلــــم بـــــراي حــوريـا لـک زده

ديـر بــرســم يکــي ديگـه تـک زده

اگــــر نرم حوريــــه دلگير ميشــــه

تو رو خــــدا بذار برم دير ميشـــــه

قراول حضــرت حــق دمش گــــرم

بـا رشـــوه ي خيلي کلـون نشد نـرم

گـــوشاي يــارو رو گرف تو دستـش

کشون کشون برد و يه جايـي بستش

رشوه ي حاجــي رو ضميمــه کــردن

تـوي جهنـم اونــو بيمــه کـــردن

حاجيــه داش بـُلن بُـلن غر مـــي زد

داش روي اعصـابـــــا تلنگر مــــي زد

خدا بهش گف ديگه بس کن حاجـي

يه خورده هم حبس نفس کــن حـاجـي

ايـن همــــه آدم رو معــطّل نکـن

بگيـر بشين اين قــــده کل کل نکــن

يـــه عا لمه نامــه داريـم نخــونده

تـــــازه ، هنوز کُرات ديگــــه مـونده

نامــه ي تـو پر از کـــاراي زشتـــــه

کي به تو گفتـه جات توي بهشتــــه ؟

بهش جـــــاي آدمــاي بـاحالـــــه

ولت کنـــــم بري بهش ؟ محالـــــه

يادتــــه کـه چقد ريا مي کـــــردي

بنده هــاي مـــــارو سيـا مـــي کردي

تا يـــه نفر دور و بــرت مـي ديــــدي

چقد ولا الضّــــا لّينـو مـي کشيـــدي

اين همه که روضه و نوحــه خونـدي

يه لقمه نون دست کسي رسـونـــدي؟

خيال مي کردي ما حواسمــون نيس

نظم نظام هستي کشکـي کشکي س؟

هر کـــــاري کـردي بچــه هـا نوشتن

مي خواي برو خـودت ببين تـــو زونکن

خلاصـــه ، وقتي يـارو فهميد اينـــه

بـــــازم دُرُس نمـي تونس بشينــــه

کاسه ي صبرش يه دفـه سر مي رف

تـــا فرصـتي گير مي آورد در مي رف

قيـامتـه اينجـــا عجـب جـــــاييــه

جــون شمــــا خيلـي تمـاشـــاييــه

از يــــه طرف کلــي کشيش آوردن

کشون کشون همـه رو پيش آوردن

گفتـم اينـــــارو کـــــه قطار کردن

بيچـــــاره ها مگـــه چيکار کــردن؟

مأ موره گف ميگم بهت مــن الان

مفسد في الارض کــه ميگن همين هان

گفت: اينـــــا بهش فروشي کـردن

بـــي پـدرا خــــــدارو جوشي کــردن

بنـــــام دين حسابي خــوردن اينها

کـــفر خـــــــدارو در آوردن اينهــــا

بد جــوري ژاندارکو اينـــا چزونـدن

زنــده تـوي آتيش اونـــو سوزوندن

روي زمين خـــدايي پيشــه کــردن

خون گاليلـــه رو تو شيشــه کــردن

اگــــه بهش بگي کُلاتــو صاف کن

بهت ميگـــه بشين و اعتـراف کــن

هميشـــه در حــال نظاره بــــودن

شما بگـــــو اينا چي کــــاره بـودن؟

خيام اومد يه بطري ام تــو دستش

رفت و يه گوشــه يي گرف نشستش

حــــاجي بُـلن شد با صـداي محکم

گف : ايـن آقـــا بـايد بــره جهنـــم

خدا بهش گف تـــو دخـا لت نکــن

بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن

بگــــو چرا بـــه خون اين هلاکـــي

اين کـــه نه مدعي داره نـــه شاکـي

نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هياهـو

نــــه عربده کشيده و نـــه چاقــــو

نـــه مال اين نــــه مال اونـو برده

فقط عـــرق خــــريده رفتـــه خورده

آدم خوبيـه هـــــــواشو داشتــــم

اينجا خــــودم براش شراب گذاشتـم

يهــــو شنيــــدم ايس خبردار دادن

نشستـه ها بُــلن شـدن واستـــادن

حضرت اسرافيل از اونــــور اومد

رف روي چـــار پايــه و چــن تا صـــور زد

ديــــدم دارن تخت روون ميــــارن

فرشتـــه هــــا رو دوششــون ميـــارن

مونده بودم کــه اين کيـــه خدايا

تـــو محشـر اين کــارا چيـــــه خدايـــا

فِک مي کنيد داخل اون تخ کي بود

الان ميگم ،يـه لحظه ، اسمش چي بـود؟

اون که تو دنيا مثل توپ صدا کـرد

همون کــــه اين لامپــارو اختـرا کــــرد

همونکه کاراش عالي بود اون ديگه

بگيد بــابــا ، تومــــاس اديسون ديگـه

خــدا بهش گف ديگـــه پايين نيـا

يـــــه راس بـــــرو بهش پيش انبيـــا

وقت و تلف نکن تــوماس زود برو

بــه هـر وسيلــه اي اگـــــر بود بــــرو

از روي پل نري يـــه وخ مـي افتــي

مـيگــم هــــوايي ببرنـــد و مفتـــــي

باز حاجــي ساکت نتونس بشينـــه

گفت کـــه : مفهــــوم عدالت اينـــه؟

آخه اديسون کــه مسلمون نبود

ايـن بـابـا اهل ديــن و ايمــــون نبــود

نــه روضه رفته بود نــه پـاي منبر

نــه شمـر مي دونس چيـه نــــه خـنجــر

يــه رکعت ام نماز شب نخــونـده

با سيم ميماش شب رو به صُب رسونده

حرفــاي يارو کــه بـــه اينجا رسيد

خـــدا يه آهـــي از تــــــه دل کشيـــد

حضرت حق خــودش رو جابجا کرد

يــــــه کم به اين حاجي نيگا نيگا کـرد

از اون نگـاههـاي عـاقل انـدر ـــــ

[ سفيه ] شــــــو بـايد بيــارم ايـن ور

با اينکه خيلي خيلي خستـه هم بود

خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود

شمـــا عجب کلّـــه خرايي هستيد

بـــابــا عجب جـــــونـورايـي هستيـــد

شمر اگه بود آدولف هيتلــرم بود

خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بـود

حيفه کــــه آدم خودشو پير کنــه

و ســـوزنش فقط يــــه جـــا گير کنــه

ميگيـد تومـاس من مسلمـون نبـود

اهل نمــاز و ديـن و ايمــــون نبــــود

اولاً از کجا ميگيــد ايـن حرفــــو ؟

در بيــــاريد کـلّــة زيــــر بـــرفـــو

اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختـه

دليلشـم اين چيزايــي کــــه ساختـــه

درسـتـــه گفتـه ام عبـادت کنيــد

نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنيـد؟

تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ کرده

دنيـــارو هم کلـّـــي قشنگ کــــــرده

من يـــه چراغ کــه بيشتـر نداشتـم

اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد

نميدونيد چقــــد کمک به مــن کـرد

تو دنيـا هيچـکي بـي چـراغ نبوده

يا اگـرم بـوده ، تــــو بــاغ نبــوده

خــدا بـراي حاجـــــي آتش افــروخت

دروغ چرا يـــه کم براش دلــم سوخت

طفلي تــو باورش چــــه قصرا ساخته

اما بـــه اينجا کـــــه رسيده باختــــه

يکي مياد يــــه هاله ايي بــاهاشـــه

چقـــد بهش ميـــاد فرشتـــه باشـــه

اومد رسيد و دست گذاش رو دوشــم

دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشـــم

گف:تو کــه کلّه ات پرِ قورمـه سبزيست

وقتي نمــي فهمي، بپرســي بــد نيست

اونکـــه نشستـه يک مقــام والاست

متــرجمـــه ، رفيق حق تعالـــي ست

خـودِ خــــدا نيست ، نمـاينده شـــــه

مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه

خــــداي لم يلد کــــه ديدنــي نيس

صــــداش با اين گوشـا شنيدني نيس

شمــــا زمينيـــا همــش همينيـــد

اونــــورِ ميـــزي رو خـــــدا مـي بينيـد

همينجوري مي خواس بلن شه نم نم

گف : کـــه پاشو، بـايد بــري جهنــــم

وقتـي ديـدم منم گــــرفتار شــــدم

داد کشيــدم يــــه دفعـه بيدار شدم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 13:12  توسط مسعود ده نمکی | 

شبه خاطرات(۶۵)

بیا دست منم بگیر و  آدم کن

کم کم سپاه صد هزار نفری محمد رسول الله عازم جبهه شد و  همه گردانها  نیرو گرفتند . اردوگاه کرخه و دو کوهه پر شد از نیروهای جدید و رزم شبانه های وحشتناک و پشت سر هم شروع شد.گردان حمزه هم کلی نیرو گرفت و بازسازی شد.

با اومدن نیرو های جدید شور و حال عجیبی گردان رو گرفت.یه روز سیروس مهدی پور فرمانده دسته برادرهایی که همشون نور بالا می زدند منو کنار کشید و گفت:

برادر مسعود! من میدونم  این شلوغ بازی هاتون برای شاد کردن بچه هاست اما حالا که نیرو های جدید اومدند ما می خواهیم قبل از عملیات او نها رو از لحاظ روحی و معنوی آماده کنیم شاید این شوخی های شما باعث سوء تفاهم بشه. بیا و لطف کن کمی از شلوغ بازی هات کم کن!

منم شروع کردم سربه سر گذاشتن مهدی پور که برادر! شما خیلی فاز بالا می زنید ما روسیاهها به اون مراحل عرفانی نرسیدیم بیا و شما مردو نگی کن و دست ما بد بختها ی دو به شک را بگیر و ما رم به مرحله یقین برسون!

گفت :می گی چیکار کنم؟

گفتم خودت می دونی منم می دونم که تو کار بعدی باید شربت شهادت رو سر بکشی اینو میشه از چشمات از صد فرسخی فهمید!

مهدی پور نفی نکرد و گفت :خوب؟

گفتم بیا و بعد از شهادت روز هفتم بیا به خواب من و من رو ببر  اونور و یه چشمه ای نشو نم بده شاید ما هم آدم شدیم!

گفت: باشه. از من هم قول گرفت که کمتر شلوغ کنم...

شایعه شد که عملیات نزدیکه و گردانها آماده می شند برای عملیات و گردان حمزه به جای عملیات باید بره خط پدافندی  مهران!

همه داغ کردیم. این همه صبر کرده بودیم که به عملیات برسیم  من هم  از گردان سلمان انتقالی گرفته بودم که حد اقل به پدافندی مهران برم و عمرم تلف نشه اما از چاله در اومده بودم و افتاده بودم تو چاه!

حاج امینی به هیچ کس تسویه و یا انتقالی نمی داد و می گفت: اگه تکلیف به  رفتن خط پدافندی  باشه ما می ریم و کسی که به خاطر خدا جبهه اومده پدافند و یا عملیات براش فرقی نمی کنه.

خلاصه همه راهها برای رفتن به عملیات بسته شد و فقط  موند یه راه!!

حاجی از سیگار بدش می اومد و اگه می فهمید کسی سیگاریه و یا سیگار می کشه اصلا به گردان راه نمی داد و یا اگه کسی  تو گردان سیگاری  بود  اگه ترک نمی کرد اخراجش می کرد .

یه فکری به سرم زد رفتم مرخصی شهری و چند نخ سیگار خریدم و برگشتم .سیگارها رو طوری تو جیبم گذاشتم که حاجی ببینه اما اون هیچ توجهی بهم نکرد.یه نخ سیگار روشن کردم و گرفتم تو دستم و رفتم پیشش تا بوی سیگار رو بفهمه و اخراجم کنه و من برم یه گردان عملیاتی.حاجی وقتی سیگار رو تو دستم دید گوشم رو گرفت و گفت: تو یکی منقل و بافور هم جلوم راه بیاندازی  از تسویه و انتقالی خبری نیست!!!.بعد هم با دورو بریها زدند زیر خنده .اما دیدن خنده حاجی به درد گوشم می ارزید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 21:3  توسط مسعود ده نمکی | 

شبه خاطرات(۶۴)

میشه من شما رو  تو نماز شب دعا کنم؟!

شبها بعد از خوندن سوره واقعه همه می خوابیدیم. اما  یه وقت با صدای انفجار و و تیر اندازی برای رزم شبانه از خواب می پریدیم.کلی بشین برپا و سینه خیز و ... آموزش ستاره شناسی و یه خورده سخنرانی و بعدش هم راحت باش.

دو باره تا می اومد  چشمات گرم  خواب بشه بعضی وقتها که خوشی زیر دل فرمانده ها می زد دوباره تیر اندازی و بیرون باش ..

هر روز یه ساعت مونده به اذان صبح نجوای سوزناک مناجات امیرالمومنین(ع) که منصور نورایی خونده بود از بلند گوها با صدای ضعیف پخش می شد تا نماز شب خونها بیدار بشند .

یه وقتهایی سرمونو از زیر پتو بیرون می آوردیم و می دیدیم هیشکی جز ما سه تا تو چادر نیست و همه زدن به کوه و کمر و یا تو حسینیه دارند نماز شب می خونند .خدائیش مناجات نورایی اینقدر سوزناک بود که من زیر پتو هم گریه ام می گرفت!!

بعضی وقتها هم برای شوخی سرمونو از زیر پتو بیرون می آوردیم و به هم التماس دعا می گفتیم....

یه بار که چند تا نیروی جدید اومده بودند گردان برای نماز شب خوندن کلی معرکه راه افتاد.تو ساختمان گردان عمار بودیم که شب بی خوابی به سرم زد.بغل دستیم رو از خواب  بلند کردم و پرسیدم برادر ببخشید من می خوام نماز شب بخونم نمی دونم قبله کدوم طرفه؟

با نا باوری از ریا کاری من سمت قبله رو نشون داد و رفت زیر پتو. نفر سمت چپیم رو بیدار کردم و گفتم برادر من می خوام نماز شب بخونم  مهر ندارم میشه مهرتونو به من بدید؟

با ناباوری مهرشو بهم داد و رفت زیر پتو .بعد بلند شدم و نفر به نفر رو از خواب بیدار می کردم و بهشون می گفتم برادر ببخشید من می خوام نماز شب بخونم بیستا اسم کم دارم تا به چهل نفر  برسه میشه من اسم شما رو بنویسم و دعا کنم؟

بنده خدا ها یکی یکی از خواب بیدار می شدند و اسمشونو می گفتند و من می نوشتم تا به نفر آخر که رفقای خودمون بودند رسیدم که دیگه بچه ها طاقت نیاوردند و زیر پتو ها از خنده ترکیدند و همه فهمیدند که همه این ها شوخی بوده...

خلاصه این شر بازی ما نقل محفل بچه ها شده بود .یه موقعهایی هم این شیطنت آمیخته به معنویت اینقدر بالا می زد که بیل و کلنگ بر می داشتیم و تو روز روشن می رفتیم بالای یه تپه به جای نماز شب نماز میت برای هم می خوندیم تا با قبر و کفن و دفن انس بگیریم...

البته یه دوربین عکاسی هم برای ثبت این خاطرات با خدمون می بردیم  تا از خودمون و جنازمون  عکس بگیریم.

 

 

 

کلی از بچه های گردان هم اون پایین جمع می شدند و به این خل بازی ما می خندیدند. اما محسن واقعا موقعی که تو قبر براش تلقین می خوندم گریه می کرد !!!

شاید برادر مهدی پور  مسئول باصفای دسته یک با خودش می گفت این شر و شورها دیگه کیبودند که گیر ما افتادند دارند فضای معنوی دسته رو خراب می کنند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 22:47  توسط مسعود ده نمکی | 

شبه خاطرات (۶۳)

برادر ببخشید ! من شما رو هم شبیه حیون می بینم

 حرف خیلی گنده ای بود "خدایا ما رو آدم کن "اما ..

شاید شبیه این عرفای کوچولو رو فقط تو کتابا دیده و خونده بودم .مرحوم قاضی و ....

همه اش از این کتابخونه به اون کتابخونه دنبال  رد پایی از عرفای زنده می گشتم که  شاید  یه نمونه ازشون پیدا کنم اما اینجا تو دل بیابون و وسط معرکه  جنگ پر بود از صاحبان کرامات و...

مهدی زندیه خیلی شبیه اون رفیقمون تو پادگان ۲۱ حمزه بود که مربی عقیدتی هر روز در مورد معارف الهی و سیر و سلوک براش  صحبت می کرد . استاد عقیدتی می گفت:

 طبق این حدیث  اگر چهل روز و شب عملتون را برای خدا خالص کنید و گناه نکنیدو ..خدا چشمه های حکمت رو بر دل و زبان شما جاری می کنه.

یکی از بچه ها از همون روزهای اول خیلی عمیق تو بحر حرفهای استاد رفته بود.دیگه کمتر حرف می زد و کمتر با جمع می جوشید همه اش تو خودش بود و شبهام تو بیابون گم و گور می شد ..

چشمشو تو چشم کسی نمی دوخت بعضی وقتها رنگش مثبل گچ سفید می شد.استاد عقیدتی مون مثل همه ما متوجه حال و روز اون شده بود و خیلی نگرانش شده بود..

یه روز بالاخره با فشار بقیه بچه ها رفیقمون رو کناری  کشید و برد  پشت میدون موانع تا کسی متوجه حرفاشون نشه.ازش پرسیده بود برادر فلانی !چی شده حالت خیلی خراب نشون می ده مریضی ؟می خوای بفرستیمت مرخصی و یا اینکه اصلا می خوای تسویه حسابت رو بگیرم نری جبهه!

بنده خدا تا این حرفها رو شنید و دید داره  جبهه اومدن رو از دست می ده به استاد گفت :

برادر شما گفتید اگه این مراتب را طی کنید خدا چشمهای شما رو باز می کنه!

استاد گفت :بله برادر عزیز من گفتم

بنده خدا گفت اما من طاقت این چشم بصیرت و این مراتب رو ندارم دارم دق میکنم بس که  این و اون رو به صورت حیوان و.. غیره دیدم دارم می میرم از غصه!

استاد بهش گفت: نه برادر شما نباید نا راحت باشید این حالات شما موقتیه اما از عظمت زیادی برخورداره .خیلی از عرفا سالها زحمت می کشند تا به این کرامات برسند...

رفیقمون می گه آخه برادر  ببخشید !من نمی تونم حتی به  صورت خود شما نگاه کنم  شمایی که به من این مسیر سلوک  رو یاد دادید. من  بعضی وقتها صورت خود شما رو هم شبیه....می بینم..

استادمون وقتی این حرفها رو شنید و هق هق گریه بنده خدا رو دید  سرش رو پایین انداخت و به شدت گریه کرد و دیگه چیزی ازش  نپرسید.

تا وقتی  تو  اولین عملیات شهید شد  کسی رمز و راز حالات اون بنده خدا رو  تو پادگان آموزشی نفهمید که  نفهمید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 20:10  توسط مسعود ده نمکی | 

شبه خاطرات(۶۲)

خدایا مارو آدم کن!

 

شب که می شد  موقع شام  ده تا ایثار گر پا می شدند سفره رو پهن می کردند و غذا رو می کشیدند  .سر غذا همه دست به دعا بلند می کردند و با هم می خوندند "الهم ارزقنا رزقا حلالا طیبا و اسعا" ما هم همش  دنبال شر بازی بودیم بعدش ادامه می دادیم"حالا شیرجه می ریم تو کاسه ها" بعد هم غذا شروع می شد..

بعد شام سفره که جمع و جور می شد همه دور هم می نشستند و سوره واقعه رو با هم همخوانی می کردند .بعد هم  از سمت راست شروع می کردند به دعا و هر کس یه دعا می کرد .یه وقتایی می شد که خودتو آماده می کردی یه دعایی رو بگی اما نفر قبلیت یهو اون دعا رو می گفت و حالت گرفته می شد...

یکی از بچه ها همیشه می گفت خدایا مارو آدم کن!

همه آمین می گفتند و به کسی هم بر نمی خورد.اما نفر بعدی می گفت بچه مارو هم آدم کن ! باز همه آمین می گفتند و من می گفتم بچه عقرب رو هم آدم کن !!تازه همه می فهمیدند که سرکارشون گذاشته بودیم..

یکی از بچه ها همیشه دعا می کرد خدایا پاک کن  خا ک کن!

بعضی وقها هم بعضب بچه ها فقط می گفتند" خدایا همونی که خودت می دونی "و همه آمین می گفتند

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 22:55  توسط مسعود ده نمکی | 

شبه خاطرات(۶۱)

دیوانه الان موقع سخنرانی بود؟

 

تو دسته مقربین شبها موقع نگهبانی بیشتر اوقات لوحه نگهبانی به صبح نمی رسید و ایثارگرها جای بقیه پاس وای می ایستادند.

تقریبا همه بچه های این دسته یه دست بودند یعنی همشون نور بالا می زدند .یکی ار این  نور بالاها شهید مهدی زندیه بود. یه گوشه چادر دو زانو می نشست و قرآن کوچیک جیبیش رو تو دستاش می گرفت و می خوند.همیشه با خودم می گفتم این بنده خدا با این معصومیت و مظلومیت و نورانیت چه جوری می خواد بجنگه و دشمن رو بکشه!!!!

خیلی کم حرف می زد و فقط با یه لبخند ملیح جواب آدم رو می داد.فخرالدین مهدی برزی هم یه جورایی شبیه زندیه بود اما یه طور دیگه.حاج باقر و شهبازی هم از قدیمی های دسته یک بودند که تو والفجر هشت زنده مونده بودند.شاید با دیدن من و شیرازی و برنا و حمید بهرامی با خودشون  می گفتند اینا دیگه چه جور وصله های نا جوری بودند که به این دسته اومدن...

چندین روز او نها کار کردند و ما خوردیم و خوابیدیم بعضی وقتهام که نیروهای ایثارگر مخفیانه ظرفهای کل دسته رو می شستن و کنار منبع آب می گذاشتند تا معلوم نشه چه کسی فداکاری کرده ظرفها  رو بر می داشتیم و می آوردیم جلو چادر و داد می زدیم برادرا این ظرفها رو می شورید کجا می گذارد!!!تا همه فکر کنند ما  این کار  رو کردیم..

چند وقت که اینجوری گذشت برادر مهدی پور  به عنوان مسئول دسته و کلا اهالی قدیمی دسته یک  برای اینکه ما رو اصلاح کنند و تو خط ایثار بیارند تشکیل جلسه دادند و گفتند که  به علت فداکاری ها بیش از حد عده ای خاص ثواب کارهای دسته به همه نمی رسه لذا می خواهیم رای گیری کنیم که کارها نوبتی بشود یا نه؟

همه بچه های دسته طی هماهنگی قبلی به این برنامه رای مثبت دادند جز ما سه نفر!! ما در مخالفت با طرح حدیث می خوندیم  و دلیل می آوردیم که اگر ما در پشت جبهه نتوانیم ایثار گری کنیم چطور می خواهیم شب عملیات ایثار کنیم؟!

همه بچه ها از استدلالهای ما خندشون گرفته بود و تعجب می کردند که اینها که اینقدر خوب حرف می زنند چطور تا حالا یه بار هم ظرف نشستن؟

برادر مهدی پور هم از این حرفهای ما سریع بول گرفتوگفت :

پس از همین حالا شما برادرها ایثار گری رو شروع کنید تا بقیه به شما اقتدا کنند..

ما هم که تو منگنه گیر افتاده بودیم مجبوری پا شدیم تا ظرفها رو بشوریم اما بیرون چادر محسن چند تا پس گردنی نثارم کرد که دیوانه  الان موقع سخنرانی بود !!!

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 23:17  توسط مسعود ده نمکی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ
در کوی نیک نامان ما را گذر نباشد
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را


@من سخنگوی هیچ گروه و دسته ای نیستم و این وبلاگ شخصی است.

@صرفا کامنت هایی در این وبلاگ تایید می شود که دارای هویت و فاقد اهانت به هرکسی باشد.
@با توجه به این که دوستان زیادی از سر محبت و بزرگواری به این وبلاگ لینک داده اند امکان لینک متقابل و جبران محبت برای همه این دوستان میسر نیست قبلا عذر می خواهم.
@اگر نظر مفصل تری دارید با آدرس
تهران صندوق پستی
3699- 16765
مکاتبه نمائید

نوشته هاي پيشين
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پيوندها
عشاق الحسین
دکتر عباسی
انيدشکده
استاد احمد فردید
مهر محبوب
شهید احمد کاظمی
دفتر چه یاداشت
یا امام رضا
شماطیل
مسلمان ایرانی
وادی خاموشی
ققنوس
تقی دزکام
جویبار
مفتی
سهدا
حزب الله نو
کلاشینکف دیجیتال
تبعیدی
شلمچه
قلندر
حامد طالبی
مطالبه
علی رضا آستانه
الحديد
کومه
شیوا آبا
نویدک
حمید داوودآبادی
ترکش بلاگ
نسل سوم انقلاب
دستنوشته های شخصی
عباس سلیمی نمین
شب تنهاییم
بیداری
خبرگزاری وبلاگ نویسان ایران
محمد اقا زاده
ربذه
میهمان دل
آزانس
بابک رشیدی
رحیل
ققنوس
الپر
وادی خاموشی
محمد تورنگ
خروش
گاهی به آسمان نگاه کن
سینا شعبانی
هرجا نوشت
زهرخند
کوچه پشتی
مشق شب
سولدوز
نسیم
حیات خلوت
روزگارمان
میثم رشیدی
عماد افروغ
سوشیانس
مقداد
امین صبحی
اردشیر
خبرنگار فلسطین
از روزگار رفته حکایت
جان فدا
ایستگاه
روزنامه نگارنو
غیرت
پلخمون
اشک سرخ
آسید تقی
یاد مانا
محمد شیخ الخلیل
خاک سرخ
حاشیه خاکستری
میقات
روزنامه دانشجویی
میرزا میثم
مجادله
تورنگ
رضاپاک سیما
امیر حسین ثابتی
حدیث نفس
آینه جادو
یک عاشق سینما
ستاره قطبی
میهمان دل
هیئت امام حسن
مرد سفر
پرشیا فیلم
اقلیم ادب
زینت دین
تلنگریسم
بی نشان
راز خون
کربلایی110
مریم راد
یک فنجان زندگی
محمود صارمی
جبهه عدالت
ذیغار
مستضعفین
با خبرنگاران
آشنای غریب
چشم انتظار
ویرانه
خبرستان
آیات بینات
خادمان ولایت
پاسخگویی
وروجک20 رادیو
میلانی
گل باران زده
سوخته
جزیره مجنون
عاشورا
مجاهدین
یاس.عشق.خدا
سرباز خمینی
رقص گلها
ترنم بهار
گفت و شنود
ادبستان
سنگ صبور
نشریه راه
شهر آوا
حیدریم
صدرا
راهه های باریک عمر
وبلاگی برای همه
لوائ زینب
شب نگاری ها
عشق
درد نوشته هاي دانشجوي مسلمان
پژواك
اجتماعیات
عاشقان حضور
بچه های قلم
بیا تا گل بر افشانیم
جزیره ادب
بریا
پیام نور ساوه
عاشق المهدی
سجاد رحیمی
سفر بر مدار عشق
حرفهایی از سر خمیازه
بیا که تنهای تنهاییم
دو راهی
بهار
کهف
عبید شاکی
خرابه شام
طنز سياه
خیال ابی
ایرانیان
بارانی
آدم
جلال ماب
رها
لوگوی اسلامی
موج مرده
آخرین دوران رنج
شیرین لبان عاشق
حاج رضوان
وبلاگ جوانان
عدالتخواهی غرب اصفهان
ندای کویر2
محبان المهدی
افلاکیان
بزم عشاق
دولت عشق
سنتی
دل بارونی من
روبه آسمان
زمزمه های من
محبین
بزم عشاق
بیتاب
کوچه بی انتهای تنهایی
خادم الزهرا
هنر جنگ
آبی مثل دریا
كوچه بي انتهاي تنهايي
دو سال خدمت
زنداني سكوت
پياده نظام
مجاهديان
فاطر
با خبر نگاران
ضعيفه
كنايه
بارون با طعم توت فرنگي
ترانه
سرگيجه
پيوندهاي روزانه
پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی
درج لینک ها به معنی تایید همه اخبار آنها نمی باشد و صرفا یک امر اطلاع رسانی می باشد و نویسنده وبلاگ هیچ ارتباطی با سایتهای خبری زیر ندارد
لوح
سایت عصر ایران
با یک کلیک به نجف برویم
تابناک
شبکه های سیما
با یک کلیک به کربلا برویم
وبلاگ های دفاع مقدس
وب سایت های دفاع مقدس
ساجد
صدرا نیوز
رجا نیوز
بازنگار
آفتاب
واحد مرکزی خبر
ایرنا
ایسنا
مهر نیوز
فارس نیوز
فردا نیوز
الف
بولتن نیوز
جهان نیوز
عدالتخانه
انصار نیوز
موعود
حوزه نیوز
شیعه نیوز
روزنامه های ایران
اکران اينترنتي


مشاهده فيلم مستند فقر و فحشا

مشاهده فيلم مستند داستاني کدام استقلال کدام پيروزي
MODEM / 150 KB
ASDL / 350 / KB
CABLE / 520 / KB

 


كاربران حاضر: نفر


 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

DESIGNED BY

mirzameysam