![]() |
|
خبر دستگیری یکی از مسئولین ارشد نیروی انتظامی و محاکمه و خلع درجه ی وی گرچه نشان از عدم حاشیه امنیت حتی برای اعمال خلاف مقامات عالی رتبه دارد و این برخورد جای خوشحالی دارد اما پیام های بسیار مهمی نیز دارد...(البته اگر اصل خبر هم درست باشد و قصه های فرعی و پاپوش بازی در کار نباشد که دادگاه صالحه مبین این مسئله خواهد بود ) شاید اگر فردی عادی و یا حتی درجه دار و یا افسر غیر مسئولی از این نیرو مرتکب چنین اعمالی می شد اینقدر هزینه و اعتبار یک دستگاه که با تلاشهای طاقت فرسای پرسنل زحمتکش آن ترمیم شده بود آسیب نمی دید و تاثیر روانی و عملی منفی بر جامعه نمی گذاشت. شاید به همین دلیل است که مراقبت از اعمال مسئولان و عالمان اینقدر سفارش شده است. مسئولینی که باید در حد ضعیف ترین طبقات مردم زندگی کنند و به آنچه که می گویند عمل کنند.شاید فساد و انحراف برخی آقازاده ها به همین دلیل است که در خلوت تضاد قول و عمل پدرانشان را می بینند(البته منظور بنده فرزندان این فرد نمی باشد چون آنها را نمی شناسم) و شاید این لجاجت و سرکشی برخی جوانان نیز به این خاطر است که می بینند و می شنوند که برخی چون به خلوت می روند چه ها که نمی کنند!!! به خاطر همین است که ائمه می فرمایند که مصلح جامعه خود باید صالح باشد و شاید منع رطب کردن از رطب خورده پذیرفتنی نیست به همین اساس و منطق برمی گردد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 21:23 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
گفته می شود فردا علی حسن المجید پسر عموی صدام حسین معروف به علی شیمیایی قاتل هزاران تن از مردم بی دفاع حلبچه و بسیاری از جوانان ایرانی فردا اعدام خواهد شد. من که خود به چشمم
صحنه های این قتل عام و آثار آن را دیده ام از صدور این حکم خشنودم
دادگاه عالی جنایی عراق در ژوئن گذشته، علی شیمیایی و"سلطان هاشم" وزیر دفاع رژیم بعثی سابق و "حسین رشید" از فرماندهان ارتش این رژیم را به جرم دست داشتن درعملیات انفال در سال های 1987-1988 میلادی (کشتار کردها) به اعدام محکوم کرد. در جریان این عملیات ارتش صدام در حدود 182 هزار نفر را کشته و چندین روستا را نابود کرد. درعملیات انفال علیه مردم شهر حلبچه از سلاح شیمیایی استفاده شد که در اثر آن تقریبا 5 هزار کرد عراقی از جمله زنان و کودکان جان سپردند. به همین خاطر به المجید که فرماندهی عملیات انفال را برعهده داشت لقب "علی شیمیایی " داده شده و برای کردها به صورت یکی از منفورترین چهره های رژیم صدام درآمد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:53 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
شبه خاطرات(۶۶) کولی برای رضای خدا هر چی به عملیات نزدیک تر می شدیم جز و لز بچه ها هم برای رفتن به عملیات بیشتر می شد اما انگار قسمت گردان حمزه که همیشه جزو خط شکن ها بوده اینبار خط پدافندیه و چاره دیگه ای هم نداره. این غر زدن های بچه ها به گوش حاج امینی می رسه و تو یه مراسم صبحگاه حاجی می خواست سخنرانی کنه. از قبل اعلام شده بود که همه باید تو صبحگاه شرکت کنند و هیچ بهانه ای پذیرفته نمیشه. حالا محسن شیرازی مسئول دسته دو شده بود و حمید بهرامی هم معاون اون بود من هم که با محسن رفتیم دسته دو .به خاطر مجروحیت پام معمولا ورزش صبحگاهی رو جیم می زدم.... اما اون روز محسن پاشو تو یه کفش کرده بود که باید حتما امروز صبحگاه حاضر باشی.همه به خط شده بودند و من هم درد پام رو بهونه کردم اما اون زیر بار نمی رفت.برای اینکه روی منو کم کنه گفت حتی شده رو کولم سوارت کنم باید صبحگاه بیای.منم دوباره شیطنتم گل کردو گفتم باشه رو کولت میام صبحگاه .هیچکس باورش نمی شدو از دم چادر تا تا محوطه صبحگاه و حتی تمام مدت پیاده۹ روی صبحگاهی رو محسن من رو روکولش حمل کرد و با اخلاص تمام مسیر چند کیلومتری رو دوید.. حاجی اون روز از تکلیف و هدف از جبهه اومدن گفت اون می گفت کسی که به خاطر خدا جبهه اومده نباید براش فرقی کنه که چه کاری ازش می خواند .عملیات و یا پدافند و فرماندهی و یا نیروی عادی بودن برای چنین رزمنده ای فرقی نمی کنه.خلاصه همه قانع شدند که وسایل رو جمع کنند و آماده عزیمت به خط پدافندی مهران بشند. عصر روزی که می خواستیم حرکت کنیم دیدم علی رضا حیدری نژاد با ابراهیم احمدی نژاد و محمود تیموری و صالح دوست اومدند دیدن من.اونهام شنیده بودند گردان ما عازم خطه و برای بدرقه و احتمالا شفاعت طلبیدن این همه راه رو از تیپ ذوالفقار تا اینجا رو اومده بودند بنده خداها فکر می کردند ممکنه تا موقع عملیاتی که معلوم نیست چه وقتیه من تو مهران شهید بشم به خاطر همین اومده بودند تا آخرین عکس رو به هم بگیریم .هر چهار تایی این بچه ها از اهالی مسجد محلمون بودند. پدر علی رضا این دفعه آخری حسابی این سالم برگشتن های منو چشم زده بود و منتظر بود که منو افقی برگردونند. بچه های مسجد اینبار همشون تو گروهان آرپی جی تیپ ذوافقار جمع شده بودند .گروهانی که برای شکار تانک طراحی شده بود و همشون آرپی جی زن بودند.
شهید محمود تیموری-صالح دوست-من-شهید ابراهیم احمدی نژاد یکی دو بار که رفته بودم دیدن بچه محل ها یاسر یکی از اعوجوبه های جنگ که فرمانده گروهان اونا بود ر و دیده بودم .نور از سر رو روش می بارید. با خودم قول و قرار گذاشتم که ار پدافندی مهران که برگشتیم برم تو گروهان آرپی جی.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 19:13 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
یاداشت میهمان دیشب خواب دیدم.. از فرهنگ رضانیا
يه شب که من حسابي خسته بودم بــا شکمـي شبيـــه بشکــة نفت اگــــر نرم حوريــــه دلگير ميشــــه يادتــــه کـه چقد ريا مي کـــــردي خيام اومد يه بطري ام تــو دستش نـــه مال اين نــــه مال اونـو برده حضرت اسرافيل از اونــــور اومد باز حاجــي ساکت نتونس بشينـــه تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ کرده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 13:12 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
شبه خاطرات(۶۵) بیا دست منم بگیر و آدم کن
کم کم سپاه صد هزار نفری محمد رسول الله عازم جبهه شد و همه گردانها نیرو گرفتند . اردوگاه کرخه و دو کوهه پر شد از نیروهای جدید و رزم شبانه های وحشتناک و پشت سر هم شروع شد.گردان حمزه هم کلی نیرو گرفت و بازسازی شد. با اومدن نیرو های جدید شور و حال عجیبی گردان رو گرفت.یه روز سیروس مهدی پور فرمانده دسته برادرهایی که همشون نور بالا می زدند منو کنار کشید و گفت: برادر مسعود! من میدونم این شلوغ بازی هاتون برای شاد کردن بچه هاست اما حالا که نیرو های جدید اومدند ما می خواهیم قبل از عملیات او نها رو از لحاظ روحی و معنوی آماده کنیم شاید این شوخی های شما باعث سوء تفاهم بشه. بیا و لطف کن کمی از شلوغ بازی هات کم کن! منم شروع کردم سربه سر گذاشتن مهدی پور که برادر! شما خیلی فاز بالا می زنید ما روسیاهها به اون مراحل عرفانی نرسیدیم بیا و شما مردو نگی کن و دست ما بد بختها ی دو به شک را بگیر و ما رم به مرحله یقین برسون! گفت :می گی چیکار کنم؟ گفتم خودت می دونی منم می دونم که تو کار بعدی باید شربت شهادت رو سر بکشی اینو میشه از چشمات از صد فرسخی فهمید! مهدی پور نفی نکرد و گفت :خوب؟ گفتم بیا و بعد از شهادت روز هفتم بیا به خواب من و من رو ببر اونور و یه چشمه ای نشو نم بده شاید ما هم آدم شدیم! گفت: باشه. از من هم قول گرفت که کمتر شلوغ کنم... شایعه شد که عملیات نزدیکه و گردانها آماده می شند برای عملیات و گردان حمزه به جای عملیات باید بره خط پدافندی مهران! همه داغ کردیم. این همه صبر کرده بودیم که به عملیات برسیم من هم از گردان سلمان انتقالی گرفته بودم که حد اقل به پدافندی مهران برم و عمرم تلف نشه اما از چاله در اومده بودم و افتاده بودم تو چاه! حاج امینی به هیچ کس تسویه و یا انتقالی نمی داد و می گفت: اگه تکلیف به رفتن خط پدافندی باشه ما می ریم و کسی که به خاطر خدا جبهه اومده پدافند و یا عملیات براش فرقی نمی کنه. خلاصه همه راهها برای رفتن به عملیات بسته شد و فقط موند یه راه!! حاجی از سیگار بدش می اومد و اگه می فهمید کسی سیگاریه و یا سیگار می کشه اصلا به گردان راه نمی داد و یا اگه کسی تو گردان سیگاری بود اگه ترک نمی کرد اخراجش می کرد . یه فکری به سرم زد رفتم مرخصی شهری و چند نخ سیگار خریدم و برگشتم .سیگارها رو طوری تو جیبم گذاشتم که حاجی ببینه اما اون هیچ توجهی بهم نکرد.یه نخ سیگار روشن کردم و گرفتم تو دستم و رفتم پیشش تا بوی سیگار رو بفهمه و اخراجم کنه و من برم یه گردان عملیاتی.حاجی وقتی سیگار رو تو دستم دید گوشم رو گرفت و گفت: تو یکی منقل و بافور هم جلوم راه بیاندازی از تسویه و انتقالی خبری نیست!!!.بعد هم با دورو بریها زدند زیر خنده .اما دیدن خنده حاجی به درد گوشم می ارزید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 21:3 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
شبه خاطرات(۶۴) میشه من شما رو تو نماز شب دعا کنم؟! شبها بعد از خوندن سوره واقعه همه می خوابیدیم. اما یه وقت با صدای انفجار و و تیر اندازی برای رزم شبانه از خواب می پریدیم.کلی بشین برپا و سینه خیز و ... آموزش ستاره شناسی و یه خورده سخنرانی و بعدش هم راحت باش. دو باره تا می اومد چشمات گرم خواب بشه بعضی وقتها که خوشی زیر دل فرمانده ها می زد دوباره تیر اندازی و بیرون باش .. هر روز یه ساعت مونده به اذان صبح نجوای سوزناک مناجات امیرالمومنین(ع) که منصور نورایی خونده بود از بلند گوها با صدای ضعیف پخش می شد تا نماز شب خونها بیدار بشند . یه وقتهایی سرمونو از زیر پتو بیرون می آوردیم و می دیدیم هیشکی جز ما سه تا تو چادر نیست و همه زدن به کوه و کمر و یا تو حسینیه دارند نماز شب می خونند .خدائیش مناجات نورایی اینقدر سوزناک بود که من زیر پتو هم گریه ام می گرفت!! بعضی وقتها هم برای شوخی سرمونو از زیر پتو بیرون می آوردیم و به هم التماس دعا می گفتیم.... یه بار که چند تا نیروی جدید اومده بودند گردان برای نماز شب خوندن کلی معرکه راه افتاد.تو ساختمان گردان عمار بودیم که شب بی خوابی به سرم زد.بغل دستیم رو از خواب بلند کردم و پرسیدم برادر ببخشید من می خوام نماز شب بخونم نمی دونم قبله کدوم طرفه؟ با نا باوری از ریا کاری من سمت قبله رو نشون داد و رفت زیر پتو. نفر سمت چپیم رو بیدار کردم و گفتم برادر من می خوام نماز شب بخونم مهر ندارم میشه مهرتونو به من بدید؟ با ناباوری مهرشو بهم داد و رفت زیر پتو .بعد بلند شدم و نفر به نفر رو از خواب بیدار می کردم و بهشون می گفتم برادر ببخشید من می خوام نماز شب بخونم بیستا اسم کم دارم تا به چهل نفر برسه میشه من اسم شما رو بنویسم و دعا کنم؟ بنده خدا ها یکی یکی از خواب بیدار می شدند و اسمشونو می گفتند و من می نوشتم تا به نفر آخر که رفقای خودمون بودند رسیدم که دیگه بچه ها طاقت نیاوردند و زیر پتو ها از خنده ترکیدند و همه فهمیدند که همه این ها شوخی بوده... خلاصه این شر بازی ما نقل محفل بچه ها شده بود .یه موقعهایی هم این شیطنت آمیخته به معنویت اینقدر بالا می زد که بیل و کلنگ بر می داشتیم و تو روز روشن می رفتیم بالای یه تپه به جای نماز شب نماز میت برای هم می خوندیم تا با قبر و کفن و دفن انس بگیریم... البته یه دوربین عکاسی هم برای ثبت این خاطرات با خدمون می بردیم تا از خودمون و جنازمون عکس بگیریم.
کلی از بچه های گردان هم اون پایین جمع می شدند و به این خل بازی ما می خندیدند. اما محسن واقعا موقعی که تو قبر براش تلقین می خوندم گریه می کرد !!! شاید برادر مهدی پور مسئول باصفای دسته یک با خودش می گفت این شر و شورها دیگه کیبودند که گیر ما افتادند دارند فضای معنوی دسته رو خراب می کنند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 22:47 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
شبه خاطرات (۶۳) برادر ببخشید ! من شما رو هم شبیه حیون می بینم حرف خیلی گنده ای بود "خدایا ما رو آدم کن "اما .. شاید شبیه این عرفای کوچولو رو فقط تو کتابا دیده و خونده بودم .مرحوم قاضی و .... همه اش از این کتابخونه به اون کتابخونه دنبال رد پایی از عرفای زنده می گشتم که شاید یه نمونه ازشون پیدا کنم اما اینجا تو دل بیابون و وسط معرکه جنگ پر بود از صاحبان کرامات و... مهدی زندیه خیلی شبیه اون رفیقمون تو پادگان ۲۱ حمزه بود که مربی عقیدتی هر روز در مورد معارف الهی و سیر و سلوک براش صحبت می کرد . استاد عقیدتی می گفت: طبق این حدیث اگر چهل روز و شب عملتون را برای خدا خالص کنید و گناه نکنیدو ..خدا چشمه های حکمت رو بر دل و زبان شما جاری می کنه. یکی از بچه ها از همون روزهای اول خیلی عمیق تو بحر حرفهای استاد رفته بود.دیگه کمتر حرف می زد و کمتر با جمع می جوشید همه اش تو خودش بود و شبهام تو بیابون گم و گور می شد .. چشمشو تو چشم کسی نمی دوخت بعضی وقتها رنگش مثبل گچ سفید می شد.استاد عقیدتی مون مثل همه ما متوجه حال و روز اون شده بود و خیلی نگرانش شده بود.. یه روز بالاخره با فشار بقیه بچه ها رفیقمون رو کناری کشید و برد پشت میدون موانع تا کسی متوجه حرفاشون نشه.ازش پرسیده بود برادر فلانی !چی شده حالت خیلی خراب نشون می ده مریضی ؟می خوای بفرستیمت مرخصی و یا اینکه اصلا می خوای تسویه حسابت رو بگیرم نری جبهه! بنده خدا تا این حرفها رو شنید و دید داره جبهه اومدن رو از دست می ده به استاد گفت : برادر شما گفتید اگه این مراتب را طی کنید خدا چشمهای شما رو باز می کنه! استاد گفت :بله برادر عزیز من گفتم بنده خدا گفت اما من طاقت این چشم بصیرت و این مراتب رو ندارم دارم دق میکنم بس که این و اون رو به صورت حیوان و.. غیره دیدم دارم می میرم از غصه! استاد بهش گفت: نه برادر شما نباید نا راحت باشید این حالات شما موقتیه اما از عظمت زیادی برخورداره .خیلی از عرفا سالها زحمت می کشند تا به این کرامات برسند... رفیقمون می گه آخه برادر ببخشید !من نمی تونم حتی به صورت خود شما نگاه کنم شمایی که به من این مسیر سلوک رو یاد دادید. من بعضی وقتها صورت خود شما رو هم شبیه....می بینم.. استادمون وقتی این حرفها رو شنید و هق هق گریه بنده خدا رو دید سرش رو پایین انداخت و به شدت گریه کرد و دیگه چیزی ازش نپرسید. تا وقتی تو اولین عملیات شهید شد کسی رمز و راز حالات اون بنده خدا رو تو پادگان آموزشی نفهمید که نفهمید.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 20:10 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
شبه خاطرات(۶۲) خدایا مارو آدم کن!
شب که می شد موقع شام ده تا ایثار گر پا می شدند سفره رو پهن می کردند و غذا رو می کشیدند .سر غذا همه دست به دعا بلند می کردند و با هم می خوندند "الهم ارزقنا رزقا حلالا طیبا و اسعا" ما هم همش دنبال شر بازی بودیم بعدش ادامه می دادیم"حالا شیرجه می ریم تو کاسه ها" بعد هم غذا شروع می شد.. بعد شام سفره که جمع و جور می شد همه دور هم می نشستند و سوره واقعه رو با هم همخوانی می کردند .بعد هم از سمت راست شروع می کردند به دعا و هر کس یه دعا می کرد .یه وقتایی می شد که خودتو آماده می کردی یه دعایی رو بگی اما نفر قبلیت یهو اون دعا رو می گفت و حالت گرفته می شد... یکی از بچه ها همیشه می گفت خدایا مارو آدم کن! همه آمین می گفتند و به کسی هم بر نمی خورد.اما نفر بعدی می گفت بچه مارو هم آدم کن ! باز همه آمین می گفتند و من می گفتم بچه عقرب رو هم آدم کن !!تازه همه می فهمیدند که سرکارشون گذاشته بودیم.. یکی از بچه ها همیشه دعا می کرد خدایا پاک کن خا ک کن! بعضی وقها هم بعضب بچه ها فقط می گفتند" خدایا همونی که خودت می دونی "و همه آمین می گفتند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 22:55 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
شبه خاطرات(۶۱) دیوانه الان موقع سخنرانی بود؟ تو دسته مقربین شبها موقع نگهبانی بیشتر اوقات لوحه نگهبانی به صبح نمی رسید و ایثارگرها جای بقیه پاس وای می ایستادند. تقریبا همه بچه های این دسته یه دست بودند یعنی همشون نور بالا می زدند .یکی ار این نور بالاها شهید مهدی زندیه بود. یه گوشه چادر دو زانو می نشست و قرآن کوچیک جیبیش رو تو دستاش می گرفت و می خوند.همیشه با خودم می گفتم این بنده خدا با این معصومیت و مظلومیت و نورانیت چه جوری می خواد بجنگه و دشمن رو بکشه!!!! خیلی کم حرف می زد و فقط با یه لبخند ملیح جواب آدم رو می داد.فخرالدین مهدی برزی هم یه جورایی شبیه زندیه بود اما یه طور دیگه.حاج باقر و شهبازی هم از قدیمی های دسته یک بودند که تو والفجر هشت زنده مونده بودند.شاید با دیدن من و شیرازی و برنا و حمید بهرامی با خودشون می گفتند اینا دیگه چه جور وصله های نا جوری بودند که به این دسته اومدن... چندین روز او نها کار کردند و ما خوردیم و خوابیدیم بعضی وقتهام که نیروهای ایثارگر مخفیانه ظرفهای کل دسته رو می شستن و کنار منبع آب می گذاشتند تا معلوم نشه چه کسی فداکاری کرده ظرفها رو بر می داشتیم و می آوردیم جلو چادر و داد می زدیم برادرا این ظرفها رو می شورید کجا می گذارد!!!تا همه فکر کنند ما این کار رو کردیم.. چند وقت که اینجوری گذشت برادر مهدی پور به عنوان مسئول دسته و کلا اهالی قدیمی دسته یک برای اینکه ما رو اصلاح کنند و تو خط ایثار بیارند تشکیل جلسه دادند و گفتند که به علت فداکاری ها بیش از حد عده ای خاص ثواب کارهای دسته به همه نمی رسه لذا می خواهیم رای گیری کنیم که کارها نوبتی بشود یا نه؟ همه بچه های دسته طی هماهنگی قبلی به این برنامه رای مثبت دادند جز ما سه نفر!! ما در مخالفت با طرح حدیث می خوندیم و دلیل می آوردیم که اگر ما در پشت جبهه نتوانیم ایثار گری کنیم چطور می خواهیم شب عملیات ایثار کنیم؟! همه بچه ها از استدلالهای ما خندشون گرفته بود و تعجب می کردند که اینها که اینقدر خوب حرف می زنند چطور تا حالا یه بار هم ظرف نشستن؟ برادر مهدی پور هم از این حرفهای ما سریع بول گرفتوگفت : پس از همین حالا شما برادرها ایثار گری رو شروع کنید تا بقیه به شما اقتدا کنند..
ما هم که تو منگنه گیر افتاده بودیم مجبوری پا شدیم تا ظرفها رو بشوریم اما بیرون چادر محسن چند تا پس گردنی نثارم کرد که دیوانه الان موقع سخنرانی بود !!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 23:17 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
در کوی نیک نامان ما را گذر نباشد
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را @من سخنگوی هیچ گروه و دسته ای نیستم و این وبلاگ شخصی است. @صرفا کامنت هایی در این وبلاگ تایید می شود که دارای هویت و فاقد اهانت به هرکسی باشد. @با توجه به این که دوستان زیادی از سر محبت و بزرگواری به این وبلاگ لینک داده اند امکان لینک متقابل و جبران محبت برای همه این دوستان میسر نیست قبلا عذر می خواهم. @اگر نظر مفصل تری دارید با آدرس تهران صندوق پستی 3699- 16765 مکاتبه نمائید |
| اکران اينترنتي |
|
|