تبليغاتX
مسعود ده نمکی

خواهم ز خدا که بی ولایم نکند

غرق گنهم ولی رهایم نکند

یک خواسته دارم زخدای تو حسین

در هر دو جهان از تو جدایم نکند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 19:0  توسط مسعود ده نمکی | 

در ديدار نماينده‌ولي‌فقيه از دفتر تدوين «فرهنگنامه اسارت و آزادگان»؛

روند نگارش فيلمنامه «اخراجي‌هاي2» تشريح شد

 

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8610250140

خبرگزاري فارس: در ديدار نماينده ولي فقيه در بنياد شهيد از دفتر تدوين فرهنگنامه اسارت و آزادگان، روند نگارش فيلمنامه «اخراجي‌هاي2» تشريح شد.

به گزارش خبرنگار ادبي فارس، محمد حسن رحيميان نماينده ولي‌فقيه در بنياد شهيد روز 23 دي ماه با حضور در دفتر تدوين فرهنگنامه اسارت و آزادگان ضمن در جريان قرار گرفتن مراحل نگارش ده ساله فرهنگنامه اسارت و آزادگان، در جمع تيم تحقيق و نويسندگان اين فرهنگ 60 جلدي حضور يافت.
بنابراين گزارش، اين تيم تحقيقاتي 40 نفره ده سال است با انجام چهار هزار ساعت مصاحبه و جمع‌آوري مستندات مكتوب و غيرمكتوب، زمينه نگارش بزرگترين فرهنگنامه جنگ و اسارت را فراهم مي‌كنند.
اين مجموعه 60 جلدي با شصت هزار صفحه اطلاعات مرجع مستند، روابط و فرهنگ شفاهي، اطلاعات جامعي را در اختيار محققان و نويسندگان قرار خواهد داد.
مسعود ده‌نمكي كه نويسنده اين فرهنگ است، در مورد اين ديدار به فارس گفت: در ديدار با نماينده ولي فقيه، مراحل انجام تحقيقات براي ايشان توضيح داده شده و همچنين در مورد روند نگارش فيلمنامه «اخراجي‌هاي 2» نيز برايشان توضيحاتي داديم.
وي افزود: نگارش ده جلد از كتب مرجع به پايان رسيده و نگارش ده جلد از كتب موضوعي فرهنگنامه اسارت و آزادگان به‌زودي آغاز مي‌شود. همچنين تدوين چهل جلد كتاب مرجع راجع به اردوگاه‌ها و كمپ‌هاي اسارتي به‌زودي آغاز مي‌شود.
ده‌نمكي در مورد زمان اتمام نگارش اين كتاب گفت: پيش‌بيني مي‌كنيم كه نگارش اين مجموعه شصت جلدي تا دو سال آينده به پايان برسد.
لازم به ذكر است كه 20 تن از آزادگان هنرمند و سرشناس اردوگاه‌هاي مختلف، نقطه نظرات مشاوره‌اي خود را براي نگارش اين كتاب ارائه داده‌اند.
انتهاي پيام/

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 13:46  توسط مسعود ده نمکی | 

گوش بده! آب برایت روضه می خواند

 

مجالس مرحوم میرزا اسماعیل دولابی

 

شجره طیبه

محمد و آل محمدعلیه‌السلام شجره طیبه هستند و شیعیان و مؤمنین شاخ و برگش. اما نیت خوب هم برای مؤمنین شجره طیبه است. اگر نیت خوب داری و دائما مراقب هستی، شب و نصف شب از خدا می خواهی، آن نیت دارد رشد می کند و برای مؤمنین شجره طیبه است. همان طور که نیت بد آدم را به جای بد می برد، نیت خوب هم به جای خوب می برد؛ پس نیت خوب شجره طیبه است.

آنها خودشان شجره طیبه را تشریح کرده اند؛ فرمودند:‌ دوستان ما حکم برگ شجره را دارند. زینت درخت هم به برگهای آن است. اصلا درخت اول برگ می کند و بعد گل،‌ اینها مال آن درختند و درخت مال اهل بیت خداست. برگ از درخت آب می خورد؛ بنابراین ما میهمان اهل بیتیم. این درخت را خدا آفریده است. ریشه اش محمد صلی الله علیه و آله است و ساقه اش علی و اولاد علی علیه‌السلام و شاخه‌ها و شکوفه‌ها و برگهای آن هم شیعیان، دوستان و محبین هستند.

نیت گل و فکر گل این است که خودش را نشان بدهد. نیت برگ این است که خودش را به صاحبش و خالقش نشان دهد، به صانعش نشان دهد. چقدر لذتبخش است وقتی صاحب باغ به باغ می رود و می بیند باغ آب خورده و خوش و شنگول است. بهار که به باغ می رود لذت می برد، می بیند برگها و گلها باهم در حرکتند و همه دارند درخت را نشان می دهند. ما همه از شجره آب می خوریم. هر کس در حد خودش نمایش دارد. و با نیت خوب هرچه رشد کند به درخت نزدیک می شود؛ از برگ به گل و از گل به شاخه.

بالاخره این درخت همه روی زمین را فرا می گیرد. خدا خبیثها را هم از بین می برد، تیغ‌ها و خارها را از بین می برد. خود قرآن خبر داده است: «خبیث را رد می کند و از طیب کنار می زند» ( سوره انفال، آیه 37). طیب را خدا آفریده بود و در جای خودش بود؛‌ خبیث پیدا شد. خدا خبیث را رد کرده است. اگر خدای ناخواسته یک وقت می بینی خطایی، کوتاهی ای از ما سر می زند و خدا آنها را عفو می کند و می بخشد، برای این است که به این خانواده بستگی داریم، ما از دوستان و بستگان آن خانواده هستیم. لذا خبیث را از ما دور می کند و خار و خاشاک را از درخت می گیرد و نمی گذارد درخت را خشک کند.

کوثر محبت

درخت محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله شجره خدایی است. خشک شدنی نیست. آبش از حوض کوثر است. حوض کوثر مال علی علیه‌السلام است. شجره طیبه از حوض کوثر آب می خورد. ساقی حوض،‌ دوستانش و برگ‌های شجره طیبه،‌ همه از آب کوثر می خورند. آب کوثر محبت این خانواده است. آدم را پاک می کند. مومن را چهل یا هفتاد مرتبه در حوض کوثر می شویند.

نمی بینید آن جا که ذکر آنها و یاد آنهاست چقدر قشنگ است، لذت می بریم، آدم را پاک می کند. آیا این مثل حوض کوثر نیست؟ گفت:‌ حوض کوثر نیست؛ شبیه حوض کوثر است. شبیه آن هم خیلی بزرگ است. خیلی راه آمده ای تا آن را شبیه کرده ای. علی و اولیا علیه‌السلام هم ساقی آن هستند. اگر ساقی حوض کوثر یک جام بریزد برای اهل یک مملکت، ‌همه مشروب و مست می شوند. رو به خدای خودشان. یک قطره آن یک مملکت را زنده می کند. این قدر شرابش قوی است.

خلوت یار

در سوره «هل اتی» که مال علی علیه‌السلام است، چند مرتبه از شراب اسم برده شده است. آن جا که انسان همه چیزش را از دست می دهد،‌ آن جا شراب است. («آیا روزگارانی بر انسان نگذشت که چیز لایق ذکری نبود؟!» سوره انسان، آیه 1) وقتی بود که انسان هیچ نداشت. مذکور هم نبود. یعنی بود ولی مذکور نبود. خدا ما را در جای خلوتی آفریده است.

کجا بوده است؟‌ نمی دانم. خودش خبر می دهد که شیء مذکور نبودید. آن جا را پیدا کنید! دارد منزل دوستان را نشان می دهد؛ منزلی که در آن آفریدشان. ولی مذکور نبودند. ذکر، رویشان نیامده بود. یعنی آفتابیشان نکرده بود. غایب بودند. خیلی جای خلوتی است. با قلبت می توانی یک بویی ببری. آن جا استراحتگاه شیعیان است. جای راحتی است. آنجا خیلی خلوت است.

خدا دارد معاد را نشانت می دهد. اما مردم می گویند: معاد با جسم است یا روح یا...؟‌ گفت: ما چه می دانیم. این جور که در سوره «هل اتی» می گوید خیلی جایش خلوت است. بنابراین در دستگاه خدا و ائمه علیه‌السلام باد داده می شوید و رو به فنا و نیستی می روید. انسان را خوب جایی می خواهند ببرند. برنده خبره است. می برند همان جا که اول بودیم؛ همان جای اول، (سوره بقره، آیه 156) خیلی جای خلوتی است.

الان هم اگر یک مقدار این جا را خلوت کنید، یک وقت می بینید نزدیک همان دیوارید،‌ زنده زنده. بدن هم دارید، جسم هم دارید،‌ فهم هم دارید. همه را جمع می کند می برد. اگر حق گوش دادن ادا شود، زنده زنده به همان منزل می برد. می بینی الان هم همان جا هستی. آدم اگر یک خورده قد و بدن پیدا کرد،‌ فهم پیدا کرد، جایش عوض می شود. نمی بینی خدا وعده داده است که دوباره می برم. «سرِبنهِ آن جا که باده خورده ای»؛ یعنی اول باده.

الان هم آن جای خلوت را نشان می دهد. بعد هم «شراب طهور»، «شراب سلسبیل»، «شراب زنجبیل» می آورد. چون شراب هم خودش پاک کننده است. اگر انسان در این عالم گردی گرفته باشد با شراب پاک می شود، شراب ولایت،‌ شراب محبت، شراب وفا، شراب صفا،‌ شراب رضا، رضایت از خدا. اینها را در صفاتتان قرارداده است. خواجه حافظ می گوید:‌

شرابی تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش

که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

 

مطلب خودمان را بگیر! در ذهن حافظ خوان‌ها نرو! حافظ را واعظ می خواند، مطرب می خواند، روضه خوان می خواند،‌ عالم و عارف می خواند. فعلا یک آب صافی است که رها شده است. حالا آب صاف دنیاست، باشد. بعضی می گویند:‌ این مجازی بوده است. می گوییم:‌ باشد. مگر آب صاف در دنیا بد است؟‌ آب گل را نمی شود خورد. با آن نمی توان غسل کرد، نمی توان وضو گرفت، نمی توان غذا پخت. ولی با آب صاف،‌ یک پیاله هم باشد، همه کار می توان کرد. از این دنیا شروع می کنیم و آب صاف را می خوریم و جلو می رویم. بلکه آب صاف را اصلا از آخرت شناختیم.

صدای آب

آب صاف هدایت انسان است. آب گِل آلود، کدر است. آب صاف گرچه چکه ای باشد که از قنات می آید خوب است: چک؛ چک؛ چک. اصلا صدای آب صاف چقدر خوب است. رودخانه ای که گل داشته باشد «هو هو» و «خور خور» می کند. آدم می ترسد. ولی رودخانه ای که آب صاف دارد، صدایش چقدر قشنگ است.

انشاءالله پهلوی رودخانه‌های بزرگ که آب صاف دارد بنشین و گوش بده ببین چه می گوید. اگر اهل روضه هستی و توجه به کربلا داری، آب برایت روضه می خواند اگر توجه به اخلاق ائمه علیه‌السلام داشته باشی، برایت علم اخلاق می گوید. اگر توجه به خدا داشته باشی که چیزها می گوید. یک جا بنشین و ببین آب چه می گوید!

بنده چند سال قبل یک وقت به رودخانه نگاه کردم دیدم می گوید:‌ آب! چک چک هم می گوید: ‌آب! آب!... وقتی به نهر رفت دیدم می گوید: آب! آب! رسید به شط. دیدم شط هم می گوید: آب! آب!... نمی دانم عطش چیست که همه می گویند: ‌آب! خود آب هم می گوید: آب! سبحانه، سبحانه، سبحانه.

وقتی به دریا رفت ساکت شد، آرام شد. یک وقت گفتند: دریا حرکت کرده است،‌ عصبانی است،‌ مثل کوه به سوی آسمان بلند می شود و می گوید: آب! آب کو؟ آب کجاست؟ گفتم:‌دریا دیگر چرا ندا می زند؟ چرا امام حسین علیه‌السلام روز عاشورا صدا می زند العطش؛ آب، آب،...؟‌ فرمود: قطره‌های سرگردان در چشمه‌ها و نهرها را صدا می زند؛‌ می گوید: بیایید مرا یاری کنید! دوستان،‌ شیعیان،‌بستگان بیایید مرا نصرت دهید!

دیدی همه آبند، ‌همه جا صدای آب است، همه عطش دارند،‌ همه العطشند. اصلا مخلوق چراحرکت می کند؟‌ چون دنبال آب می گردد. همه تشنه هستند، چه در دنیا و چه در آخرت. در خواب هم خواب آب می بینند. همه آب می گویند. کربلایی‌ها همه آب می شنوند. صدای آب می شنوند. خلاصه چکه وقتی به نهر رسید ساکت می شود،‌ چون صدای نهر قشنگ تر است. نهر وقتی به رودخانه رسید، آرام می گیرد. می بیند این هم آب می گوید، ولی لطیف تر. رودخانه وقتی به دریا رسید آرام می گیرد. می بیند صدای دریا مهم تر است.

شاهزاده علی اکبر را دیدی وقتی لب پدر بزرگوارش را چشید، ساکت شد. چرا آرام شد؟‌ وقتی زبان در دهان پدر گذارد، دید اوه! عطش این جا خوابیده است. دریای حیات و عزت، تشنه حیات و علم است. باز علم می خواهد، باز معرفت می خواهد، باز با مبدا خودش کار دارد. وقتی پدر را دید این گونه تشنه است، پسر راحت شد.

هر کدام از مؤمنین هم قوی تر باشد رفیقش را آرام می کند. هر کدام تشنگی بیشتری دارد، پایینی را آرام می کند، قوه می دهد، قدرت می دهد.

برادر من! همیشه مواظب باش که اگر تشنه ای در اطراف خود یافتی قدرش را بدان. برادرت، رفیقت، جوان خانه ات، زن و بچه ات، اینها را آب بده؛ آب ثواب دارد. یعنی محبت بده. وقتی دو مؤمن با یکدیگر مصافحه می کنند، هر کدام محبتش بیشتر باشد،‌ افضل است. یعنی آب دهنده اوست. آب به زیردستش می دهد. حیات و عزت در او بیشتر است. دو مؤمن وقتی با هم مصافحه می کنند، اگر دارای دو نهر آبند، وقتی با هم مخلوط شوند و برای خدا و ائمه علیه‌السلام مصافحه کنند، هر کدام دارای دو نهر می شوند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 7:48  توسط مسعود ده نمکی | 
با دیدن سریال داستانی ساعت شنی یاد پلان به پلان فقر و فحشا می افتم و بیشتر از فیلم دوران تحقیق و فیلم برداری !!

برخی حواشی که برای سریال پیش آمده و حمله هایی که به سیما  می شود که چرا به آسیب های اجتماعی می پردازد دقیقا همانهایی  که به فقر و فحشا می تاختند را به ذهن متبادر می کند . حالا هم  همان حرفها را می زنند. گویا از منظراینان صدا و سیما باید همه اش مناجات و دعا پخش کند و از کرده ها تعریف کند و از نکرده ها دم نزند...

راستی هنر متعهدی که امام می فرمود باید مبین جنگ فقر و غنا باشد و از مظلوم دفاع کند کجاست...

حضراتی که مدافع امر به معروف هستند چرا در برابر طرح مشکلات جامعه اینقدر بر می آشوبند مگر نه این است که امر به معروف دو وجه دارد و طبق شرع و قانون اساسی فقط معطوف به مردم نیست...

امروز کسانی که در وظیفه اصلی خود در مانده اند طرح آسیب ها را به جای نقد خود نقد و نفی نظام معرفی می کنند ....

ای کاش امکان این باشد که این مدعیان در یک منظر عمومی به چالش کشیده شوند کسانی که میوه ممنوعه را بر نمی تابند قصه برسیسای عابد را همه ساله بر منبر می خوانند!!!

کسانی که از قصه مجید سوزوکی ها فرار می کنند هر سال روضه حر در کربلا را می خوانند!!

گرچه بسیاری از برنامه های سیما قابل نقد است ولی این نقدها بر مبنای سلیقه نمی تواند باشد !!

برخی مدعیانی که داعیه هنر متعهد را داشتند با رانت های   میلیاردی امروز به سوژه های بی خطر بسنده کرده اند!! باشد که نسل جوان در احیای هنر متعهد تعجیل کند.

کاش به جای این همه نقد منفی  دوستان اگر کار خوبی هم می بینند زبان به دفاع بگشایند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 22:59  توسط مسعود ده نمکی | 

بزدلانی کز هراس ابتر شدند

 

از بسیجی‌ها بسیجی تر شدند

 

شعری از محمد حسین جعفریان

تقدیم می شود به مناسبت سالگرد شبهای قدر کربلای ۵

 

 

فصل های پیش از اینم ابر داشت

بر کویرم بارشی بی صبر داشت

پیش از اینها آسمان گلپوش بود

پیش از اینها یار در آغوش بود

اینک اما عده‌ای آتش شدند

بعد کوچ کوه ها آرش شدند

از بلند از حلق آویزها

قلب‌های مانده در دهلیزها

بذرهایی ناشناس و گول و گند

از میان خاک و خون قد می‌کشند

بعضی از آنها که خون نوشیده‌اند

ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند

عده‌ای حسن القضاء را دیده اند

عده‌ای را بنزها بلعیده اند

بزدلانی کز هراس ابتر شدند

از بسیجی‌ها بسیجی تر شدند

 

ای بی جان ها! دلم را بشنوید

اندکی از حاصلم را بشنوید

توچه می‌دانی تگرگ و برگ را

غرق خون خویش،‌ رقص مرگ را

تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست

بین ابروها رد قناسه چیست

تو چه می‌دانی سقوط «پاوه» را

«عاصمی» را «باکری» را «کاوه»‌را

هیچ می دانی «مریوان» چیست؟‌ هان!

هیچ می‌دانی که «چمران»‌کیست؟ هان!

هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست؟

هیچ می‌دانی «دو عیجی»‌ در کجاست؟

این صدای بوستانی پرپر است

این زبان سرخ نسلی بی سر است

تو چه می دانی، چه می دانی، چه...

چون از این دریا نبردی شبنمی

با همان‌هایم که در دین غش زدند

ریشه اسلام را آتش زدند

با همان‌هاکز هوس آویختند

زهر در جام خمینی ریختند

پای خندق‌ها احد را ساختند

خون فروشی کرده خود را ساختند

 

زنده‌های کمتر از مردارها

با شما هستم، غنیمت خوارها

بذر هفتاد و دو آفت در شما

بردگان سکه! لعنت بر شما

باز دنیا کاسه خمر شماست

باز هم شیطان اولی الامر شماست

با همانهایم که بعد از آن ولی

شوکران کردند در کام علی

باز آیا استخوانی در گلوست؟

باز آیا خار در چشمان اوست؟

 

ای شکوه رفته امشب بازگرد!

این سکوت مرده را درهم نورد

از نسیم شادی یاران بگو

از «شکست حصر آبادان» بگو!

از شکستن از گسستن از یقین

از شکوه فتح در «فتح المبین»

از «شلمچه»، «فاو»‌ از «بستان» بگو!

از شکوه رفته! از «مهران»‌ بگو!

از همانهایی که سر بر در زدند

روی فرش خون خود پرپر زدند

شب شکاران سحر اندوخته

از پرستوهای در خود سوخته

زان همه گلها که می بردی بگو!

از «بقایی» از «بروجردی» بگو!

پهلوانانی که سهرابی شدند

از پلنگانی که مهتابی شدند

ای جماعت! جنگ یک آیینه است

هفته تاریخ را آدینه است

لحظه ای از این همیشه بگذرید

اندرین آیینه خود را بنگرید

عشق بود و داغ بود و سوز بود

آه! گویی این همه دیروز بود

اینک اما در نگاهی راز نیست

درگلویی عقده آواز نیست

تیردان پرتیر و تیرانداز نیست

نسل های جاودان فانی شدند

شعرها هم آنچه می دانی شدند

روزگاران عجیبی آمدند

نسل های نانجیبی آمدند

ابتدا احساس هامان ترد بود

ابتدا اندوهامان خرد بود

رفته رفته خنده ها زاری شدند

زخم هامان کم کمک کاری شدند

 

خواب دیدم دیو بیعار کبود

در مسیل آرزوها خفته بود

خواب دیدم برفها باقی شدند

لحظه‌های مرده ام ساقی شدند

ای شهیدان! دردها برگشته اند

روزهامان را به شب آغشته‌اند

فصل هامان گونه‌ای دیگر شدند

چشمهامان مست و جادوگر شدند

روحهامان سخت و تن آلوده‌اند

آسمانهامان لجن آلوده‌اند

هفته ها در هفته ها گم می‌شوند

وهم‌ها فردای مردم می‌شوند

 

فانیان وادی بی سنگری!

تیغ ها مانده در آهنگری

حاصل آن ماجراها حیرت است؟

میوة‌ فرهنگ جبهه عشرت است؟

حاصل آغازها پایان شده است؟

میوة فرهنگ جبهه نان شده است؟

شعله ها! سردیم ما، سردیم ما

رخصتی، ‌شاید که برگردیم ما

«یسطرون»‌هم رفت و ما نون مانده‌ایم

بعد لیلا باز مجنون مانده‌ایم

پشت آغازی که اقیانوس شد

در سکوت خویش جیحون مانده‌ایم

فاتحان رفتند و پای برجها

در تکاپوی شبیخون مانده‌ایم

بعد اتمام بیابان‌ها هنوز

ما بیابانگرد و مجنون مانده‌ایم

بحر مرداب است بی امواج،‌آی !

عشق یک شوخی است بی حلاج، آی!

یک نفر از خویش دلگیر است باز

یک نفر بغضش گلوگیر است باز

زخمی‌ام، اما نمک... بی فایده است

درد دارم، نی لبک... بی فایده است

عاقبت آب از سر نوحم گذشت

لشگر چنگیز از روحم گذشت

جان من پوسید در شبغاره‌ها

آه آی خمپاره‌ها، خمپاره‌ها

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 11:13  توسط مسعود ده نمکی | 

شبه خاطرات (۵۶)

به ما خدمت کنی ثواب می بری!

لنگون لنگون خودمو رسوندم اردوگاه کرخه و  یه راست رفتم چادر فرماندهی گردان سراغ حاج امینی  و گفتم:

حاجی من ده دور  دور زمین صبحگاه رو تونستم بدوم!

یه نیگاه عمیقی بهم کرد و گفت:

برگه انتقالی رو ببر کارگزینی  بگو معرفیت کنن به گروهان ۱.

از خوشحالی  بال درآوردم.  از اینکه اصلا با حاجی به کرکری افتاده بودم لذت می بردم رفتم و خودم به گروهان یک معرفی کردم.

فرمانده گروهان قاسم کارگر و معاون او مهدی خراسانی بودند محسن شیرازی همون رفیق بی ریخت و سیاه دوست داشتنی هم حالا اومده بود گردان حمزه. حمید داوودآبادی  هم که کربلای یک تو گردان شهادت زخمی شده  بود بعد از خوب شدن زخمهای کربلای یک اعزام گرفته بو د و اومده بود اردوگاه. عجب جمعی شده بودیم. حمید هم شنیده بود گردان حمزه قراره بعد از گرفتن نیرو به خط پدافندی مهران بره به خاطر همین اون هم از گردان شهادت به گردان حمزه انتقالی گرفت.

حمید از همون دوران جنگ اون نگاه تیزو روایت گری خودشو  داشت. دوربین و ضبط و سوژه های خاص!

یه روز حمید گفت :

بیاین بریم مرخصی شهری می خوام ببرمتون پیش یه آدم باحال!

من و حمید و محسن و رفیق جدید محسن به اسم محمود برنا چهارتایی رفتیم اندیمشک و شوشتر.

تو راه هم سر به سر محمود می گذاشتیم. محمود برادر شهید بود و از اون حال و هوای خاص معنوی جبهه و رزمنده ها  تو کیف بود. بچه ها هم سربه سرش می گذاشتن. حمید می گفت اگر می خوای خیلی ثواب ببری باید ساک های رزمنده ها رو تو کول بگیری! محمود بنده خدا هم قبول می کرد!

رفتیم شوشتر خونه علیرضا رحیمی! شاید امروز کسی اسمی   اون رو نشناسه اما علیرضا همونیه که تو اردوگاه ما یه وقتی خبرنگارهای فرانسوی و هندی برای مصاحبه می رند با دیدن زن خبرنگار هندی بی حجاب با اون مصاحبه نمی کنه و می گه:

ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است

ارزنده  ترین زینت زن حفظ حجاب است

شاید کسی نفهمد این کار تو اسارت اونم تو اردوگاه زیر سایه باطوم بعثی ها یعنی چی؟ اما علیرضا بایه پای قطع شده و هیکل کوچولوش همچنین  تو دهن بعثی ها و خارجی ها زد که تا ابد تو تاریخ می مونه!

اما از علیرضا و کار اون مهمتر کار سید مهدی طحانیان بود که از لحاظ سنی از علیرضا هم کوچکتر بود. سید مهدی تو جواب خبرنگاره که ازش پرسید، رهبر ایران آقای خمینی گفته که این  اسیرهای کوچولو مال ایران نیستی و ما اونها رو نمی خواهیم شما چی می گویید؟!

سید مهدی می گه:

ایشون رهبر ماست و هر چی بگه درست می گه و اگر بگه ما رو نمی خواد ما باجون دل قبول می کنیم.

برجک خارجی ها فرو ریخت و پوز عراقی ها به خاک مالید!چون  علیرضا زودتر تبادل شد کسی سید مهدی رو نمی شناسه الانم از رفیقای خوبمه که تو غربت و مظلومیت زندگی می کنه و کسی سراغش رو نمی گیره.

رفتیم خونه علیرضا و با هم خوش و بشی کردیم این  جلسه پایه  یه مصاحبه شد که حمید همون موقع رفت تو کارش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 13:50  توسط مسعود ده نمکی | 

http://mahmoodsaremi.blogfa.com

 

 

پیرمرد آسوده بخواب...

ولی وقتی بیدار شدی

نگو که در خواب دیده ای

مردی با اسب سپید می آید...!

پیرمرد آسوده بخواب...

اما مواظب باش در خواب

هوس شکایت از بعضی ها را نکنی!!

پیرمرد آسوده بخواب...

ولی قسم به ارواحت!

خودت را به خواب نزن...!

پیرمرد آسوده بخواب...

قول می دهیم هر وقت که صلاح دیدیم

بیدارت کنیم!

پیرمرد آسوده بخواب...

ولی قول بده خواب بعضی ها را

بر هم نزنی !

پیرمرد آسوده بخواب...

مثل سلمان و کوکب

که شبها زیر پل همت می خوابند!

پیرمرد آسوده بخواب...

ما کارتن زیرت را

حتی اگر تحریم شود!

تهیه می کنیم!

پیرمرد آسوده بخواب...

مثل کوروش کبیر!

ما قول می دهیم

از زیرت آب رد نشود

تا خدای نکرده کارتنت نم پس ندهد!

پیر مرد آسوده بخواب...

شاید در خواب

خواب سهام عدالت را دیدی!

پیرمرد آسوده بخواب...

و اگر کسی گفت

امشب برف می آید..

و همه جا یخ می زند

باور نکن!

این ها همه توطئه دشمن است!

پیرمرد آسوده بخواب...

مثل من!

مثل همه مردم شهر

که خبرت را فردا

در یک روز سرد زمستانی

 در روزنامه ها می خوانند 

"گروه حوادث :جسدپیرمردی ۶۰ ساله در حوالی میدان ولی عصر(عج)

توسط ماموران پلیس کشف شد...به گزارش پلیس جنازه این پیرمرد

 از جایی نا معلوم!!

به میدان انتقال یافته بود...!!

پیرمرد حالا دیگر آسوده بخواب...!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 12:5  توسط مسعود ده نمکی | 

شبه خاطرات (۵۵)

اما بالاخره تو امتحان قبول شدم

هر چی جلوتر می رفت حکایت نوع ارتباط این سه رفیق نادیده با هم که حالا من شده بودم پل بین اونها یعنی محمد رضا و عباس و امیر عجیب و عجیب تر می شد...

با این همه مسافتی که امیر با اون پای داغونش برای دیدن من اومده بود دهن همه باز مونده بود که عجب رفیقی داری بابا!!غافل از اینکه اونا نمی دونستن من حتی از ابهت اون بنده خدا جرات نکرده ام یه بارم با اسم کوچیک صداش کنم!!

حاج محمود امینی فرمانده گردان حمزه بود و از بچه های گردان سلمان حاجی لیائی معاون گردان حمزه و بهروز آذری مسئول گروهان ۲ گردان حمزه شده بود .نور الله پازوکی هم مسئول تدارکات گردان شده بود و  از دور  من رو می شناخت که کارهای تدارکات گردان رو انجام می دادیم..

اما حاج امینی سخت گیر تر از این حرفها بود که هر کسی رو تو گردان راه بده.اگه می فهمید کسی سیگاریه  و یا پرستیژ نظامی رو نداشت حتما اخراجش می کرد و خلاصه خیلی مقرراتی بود.یه اورکت داشت که اغلب اونو می انداخت رو کولش و خلاصه همه ازش حساب می بردند. کمترکسی از ابهت حاجی جرات می کرد باهاش شوخی کنه .

هیچکس تا اون موقع خیزیدن حاجی رو ندیده بود حتی اگه خمپاره یه متریش بخوره و خلاصه اون  یکی از عجیب ترین مردهای جنگ بود.انگار ترکش و تیرها هم از اون حساب می بردند من که الانم ازش حساب می برم..

حاجی می دونست که من یه سالی هست که نیروی گردان سلمانم و پاهام داغون شده ..نه نگفت ولی گفت اگه میخوای بری گروهان رزمی باید بتونی راه بری و بدوی

گفتم: چقدر ؟

گفت :ده دور دور زمین صبحگاه دوکوهه!!

با خودم گفتم یا حضرت عباس ده دور یعنی بیشتر از ده کیلومتر !!

خانی پیک گردان  و حاجی لیائی زیر چشمی واکنش منو نیگاه می کردند بلند شدم و از چادر بیرون رفتم..

خودم رو رسوندم پادگان دو کوهه. یاد اون خاطره مربی پادگان آموزشی افتادم که یکی ازبچه ها تو رزم شبانه اشتباهی بلند صلوات فرستاده بود و فرماندشون برا تنبیه  بهش گفته بود این مسیر رو  سینه خیز می ری و تا بهت نگفتم پا نمی شی!!

بنده خدا می خیزه و فرمانده یادش می ره صداش کنه .فرداش متوجه غیبت اون نفر می شند و یادشون میاد که اون بنده خدا رو صدا کنند..

با ماشین تو مسیر دنبال اون می رند و می بینند اینقدر سینه خیز رفته که همه بدنش زخمی شده و از حال رفته..

رفتم تو زمین صبحگاه و شروع گردم دویدن. استخون پام داشت می ترکید . هر دور که میزدم ازاینکه با نیروهایی که زخمی می شدند و اینطوری برخورد بشه ناراحت تر می شدم و از درد گریه ام می گرفت اما باید ده دور می زدم این ده دور تا غروب طول کشید و دور های آخر دیگه فقط راه می رفتم دور آخر که تموم شد از حال رفتم  حالا دیگه دور و برم پر  از آدم شده بود و همه از تعجب  نیگام می کردند...

اما بالاخره تو امتحان قبول شدم

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 8:48  توسط مسعود ده نمکی | 

شبه خاطرات(۵۴)

عباس رفت تا تو غربت شهید بشه

انگار پیر مرد هم به نور بالا زدن عباس شک کرده بود .لشکر از غرب به جنوب انتقال اردوگاه داد و از کوزران به کرخه رفت.

ما هم برای چهار نفری یعنی حاج فرزانه خو و سوری و عباس رفتیم دو کوهه.سوری قبل از اینکه جبهه بیاد بنا بوده و از هم رزمان حاج احمد متوسلیان بوده.یه بچه شهرستانی که حالا تو لشکر تهرونی ها داشت فرمانده گردان می شد.دو کوهه که رسیدیم دو تا بیل دستمون داد و با تویوتای گردان مار و فرستاد پایگاه وحدتی تا سیمان بار بزنیم .!!

هر روز کارمون این شده بود عملگی .سیمان فله رو تو بشکه پر می کردیم و می آوردیم دو کوهه و سوری هم جلو ساختمان گردان سلمان یه حوض و باغچه می ساخت کارمون که تموم شد ما هم رفتیم کرخه.

عباس یواش یواش داشت یه جورایی می شد یه جا بند نبود شبها بالا سرش بیدار می نشستم و نیگاش می کردم  و گریه می کردم بعضی وقتهام از خواب بیدار می شد و می گفت دیونه!!!

عباس یهو تصمیم گرفت از گردان بره شاید به خاطر این بود که وابستگی من به خودش رو فهمیده بود و شایدم می خواست تو غربت شهید بشه عباس رفت گردان زهیر لشگر ۱۰ و پیک شهی داوود حیدری شد.

 

عباس نظریه-علی میرکیانی-افشار-عظمائیان

من و برادر علی میرکیانی فرمانده سابق گردان سلمان

یه روز که رفته بودم شهر بچه ها گفتند یه بنده خدایی او مده بود دیدنت.نشونی هاش رو که دادن فهمیدم امیر حجی بوده با اون پای قطع عصب شده اش ۱۳ کیلوتر پیاده اومده بود تا نو ببینه.ذوق زده شدم با رفتن عباس دیگه تنها شده بودم.رفتم گردان مالک و پیداش کردم.از دیدنش آدم لذت می برد .

خیلی دلم گرفته بود ماجرای عباس و خبر احتمال شهید شدنش و ماجرای محمد رضا  را براش گفتم لبخند عجیبی زد و گفت بهت سر می زنم نگران نباش...

گردان سلمان  نیرو نداشت و منتظر بود تا اعزام بخوره و لشکر نیرو بگیره .یبه روز حمید داوود آبادی و علی حسین پور اومدن گردان و خبر دادن که گردان حمزه داره میره خط پدافندی مهران و اونام رفتن توی اون گردان.

تو جبهه بچه ها همیشه سعی می کردن اگه احتمال داره یه گردان بره عملیات یا خط پدافندی به اون گردان انتقالی بگیرند تا بیشتر اجر ببرن منم از گردان سلمان به گردان حمزه انتقالی گرفتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 23:22  توسط مسعود ده نمکی | 

دومین شماره

صبح

اواخر دی ماه در سالگرد کربلای ۵ منتشر می شود

علاقمندان می توانند مطالب و آثار خود را تا ۲۰/۱۰ ارسال نمایند

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 7:58  توسط مسعود ده نمکی | 

شبه خاطرات(۵۳)

باید این غرور رو شکست!!

 

 

 

 

با لو رفتن عملیات بمو همه گردانهای لشکر به مرخصی رفتند و گردان سلمان هم به همه نیروهاش تصفیه داد و فقط یه گروهان نیرو موند که اونهام به مرخصی رفتند...

یه اتفاق تازه داشت تو جبهه ها می افتاد و اونم ورود نیروهای وظیفه به اسم پاسدار وظیفه به جبهه ها و  لشگرها و گردانهای رزمی سپاه بود...

اوایل جنگ یه همچین اتفاقی افتاده بود و گردانهای ارتش و سپاه و بسیج با هم ادغام می شدند و عملیات مشترک انجام می دادند. یکی از عجیب ترن و جالب ترین مقاطع جنگ همین دوره است که این تنوع اعتقادی و فرهنگی و حتی سیاسی بین نیرو های یک گردان چه موقعیت های خاصی رو خلق می کرد که متا سفانه خیلی به اون خاطره ها پرداخته نشده و از اون نسل چیزی نمی گن و نمی نویسند تا نکنه خدای نکرده قداست دوره میانی نشکنه!!!!!

تو لشکر ۲۷گردان بلال کلا از وظیفه ها تشکیل شده بود اما حالا دیگه داشت رو دروایستی ها و تعارف ها کنار می رفت و باید قبول می کردیم که نیرو های داوطلب نمی تونن همه مقاطع طول سال جبهه رو پر کنن و باید حضور وظیفه ها رو تو لشکر پذیرفت...

چون همه گردانها مرخصی بودن یه گردان نیروی جدید  وظیفه رو برای اسکان موقت فرستادن گردان ما و اومدن وظیفه های صفر کیلومتر همان و گل کردن شر بازی عباس و ناصر همان!!!

اونا منو به عنوان فرمانده گردان به سربازا معرفی کرده بودن و منم با یه عصا و قیافه حق به جانب برای اونا سخنرانی می کردم و بشین پاشو می دادم..یه خورده که جلو رفتیم با خودمون گفتیم حیفه نیروها اینطوری بیکار باشن شروع کردیم رزم شبانه و تیراندازی.!

شهید بهروز آذری که تازه از بیمارستان مرخص شده بود شبها همراه یکی دوتا دیگه از کله گنده های ستاد می اومدند تو چادر تدارکات گردان و تا صبح از شر بازی های ما روده بر می شدند .هر روز یکی از فرمانده ها و سبک سخنرانی اونا رو دست می انداختیم و اونا م از اینکه این همه نیرو بالاخره بی سر و صاحب نیست خوشحال بودن ...

بالاخره مرخصی لشکر و گردان تمام شد و فردا صبح همه به اردوگاه برمی گشتن.با خودمون گفتیم حالا اگه اینا بفهمن ما کاره ای نبودیم  با این همه تنبیه و رزم شبانه و اذیت  با ما چیکار می کنن؟

 گفتم من راهشو بلدم خوب نیگاه کنید....گردان رو به خط کردم و شروع به سخنرانی کردم که برادرا...

توی جبهه اصل تکلیف و خدمته نه فرماندهی و مسئولیت ما از فردا کادر گردان رو به یه عده  افراد جدید می سپاریم و خودمون برای اینکه این غرور فرماندهی در ما بشکنه  تو تدارکات گردان مشغول به کار می شیم ما رو حلال کنید و امید واریم که دوره خوبی رو تجربه کرده باشید..

نیرو هام ناز می کردن که نه برادرا ما تازه به اخلاق شما عادت کردیم و از این حرفها.فرداش که بچه ها از مرخصی برگشتن ما پشت وانت تقسیم غذا جلو  در هر چادری می رفتیم همه سرپا و خبردار وای می ایستادن و فوق العاده احترام می گذاشتن حتی بیشتر از  احترام به فرمانده گردان واقعی.!!!

فرمانده گردان هم که متوجه غیر عادی بودن رفتار نیرو ها شده بود وقتی ازشون پرسید که چرا اینقدر به این بچه های تدارکات احترام می گذارید اونا ماجرا رو می گند و چشمتون روز بد نبینه .....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 8:20  توسط مسعود ده نمکی |