تبليغاتX
مسعود ده نمکی

 

گرامیباد یاد شهیدان دفاع مقدس

 

امروز برای شهدا وقت نداریم

ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

باحضرت شیطان سرمان گرم گناه است

ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم

هرچند که خوب است شهیدانه بمیریم

خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 22:31  توسط مسعود ده نمکی | 

شبه خاطرات (۲۷)

 

آخ جون مورفین!

 

عشق هواپیما سواری ما هم ناکام شد آخه به محض اینکه هواپیما روی باند راه افتاد بیهوش شدم.چشمهام  رو که باز کردم هواپیما رو زمین نشسته بود...

اولش فکر کردم رفتیم تهران .ترس ورم داشت اگه بابام بفهمیه زخمی شدم چیکار میکنه.یه فص کتک مفصل یا شایدم اصلا خونه رام نده...

اما اونجا تهران نبود اصفهان نصفه جهان میزبان مجروحین عملیات والفجر هشت بود ما رو بردن بیمارستان عیسی بن مریم.بیمارستان پر بود از مجروحین و هیچ تختی خالی نبود.ما رو رو زمین خوابوندند.اول از پام عکس گرفتند و گفتند باس منتظر بمونی تا یه تخت خالی شه.بیمارستان خلوت شد دیگه کسی سراغمو نمی گرفت .درد داشت طاقتمو می برید دیگه طاقت نداشتم شروع کردم به داد و فریاد.

پرستارا اومدند و یه مسکن زدند اما این درد ساکت شدنی نبود.یکی دیگه و یکی دیگه اما در آروم نشد که نشد دیگه دم صبح شده بود آقای پرستار با یه سرنگ و مایع سفید اومد تو اطاق و گفت برادر این آخرین  نوع مسکنیه که داریم .شروع کرد به تزریق .مثل این بود که آب روی آتیش بریزیند.خوشم اومد گفتم برادر این چی بود ؟

لبخندی زد و گفت :مورفین

چشام زد بیرون نمی دونستم چی بگم اما عجب کیفی داشت!!! 

دیگه از اون به بعد هرموقع از درد بی تاب می شدم می گفتم برادر از اون اسمشو نیار ندارید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 1:24  توسط مسعود ده نمکی | 
تو رو خدا ائمه را وارد بازی نکنید

مدتهاست که در صحنه سیاسی و یا رقابتی شاهد یک نوع دوپینگ اعتقادی هستیم.

برخی ورود خود به عرصه های سیاسی و  برخی رقابت ورزشی خود را به گونه ای افراطی و ریاکارانه به ائمه نسبت می دهند..

کارگردانی که می گوید خدا خودش نوشت و خدا خودش کارگردانی کرد و لابد خدا خودش سیمرغ داد و وقتی فیلمتان هم نفروخت لابد خدا کار داشته و یا نتوانسته در فروش فیلم کمکتان کند..

اماحسین گفت نامزد شو و اگر رای نیاوردید لابد امام  حسین با انتخابات مشکل دارد..

حضرت عباس هم بیشتر ۵۰۰ کیلو را نمی تواند کمک کند و...

از اول انقلاب با اضافه کردن یک پسوند اسلامی گمان کردیم همه چیز درست می شود..

بانک داری اسلامی..

سینمای اسلامی با دکوپاژ دینی و..

وحتی چلوکباب اسلامی...

راستی مشکل کجا بود چرا با تغییر اسامی مشکل حل نشد و چه بسا به ارزشهای دینی هم خدشه وارد شد...بازیگر و یا بازی کنی که در اعیاد مذهبی و یا عزاداری ها در بوق رسانه می شود و وقتی سی دی اش بیرون می اید جوان امروز سر در گم می ماند که کدام را باور کند تظاهر و یا عمل را؟

به نظر من بیشتر از اینکه  ما ظاهر اعمال و اسامی آن مشکل داشته باشیم با سیرت اعمال  مشکل داریم به تعبیر علمی اش فقط حسن فعلی کفایت نمی کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 0:26  توسط مسعود ده نمکی | 

شبه خاطرات (۲۶)

برادر  غریبی؟ بپاشون !

 

هر چی از خط اول دورتر می شدیم انگار از سرزمین مادری بریده می شدم.آدمهای باصفا دود باروت و هیجان سوت خمپاره....

 تو فرودگاه آبادان روی زمین صدها مجروح روی برانکارد ها خوابیده بودند هر  چند دقیقه یکبارهم پتو رو رو صورت یکی می کشیدند به نشانه اینکه شهید شده.

آخ  جان تا  اون موقع سوار هواپیما نشده بودم.خون زیادی ازم رفته بود و داشتم می لرزیدم یکی دلش به حالم سوخت و یه پتو اضافه  روم انداخت.

دیگه موقع اش رسید. تک تک برانکاردا رو می بردند تو هواپیمای باری و مثل تخت های چهار  طبقه سرباز خونه از سقف رو هم آویزون می کردند ...

بیچاره پایینی ها چون هرچی خون و ببخشید.... بود رو سر پایینی ها می ریخت.جالب این بود که همه می خندیدند و کسی دعوا نمی کرد یکی از بچه ها از طبقه پایین با لحجه آذر ی گفت برادر  غریبی یه جا نریز بپاشون ....

همه یاد یه جوک افتادند. هواپیما از خنده ترکید فکر کنم حتی شهیدام می خندیدند..

(اگه بعضی ها نگن مگه رزمنده هام می خندیدند!!!)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 22:5  توسط مسعود ده نمکی | 

ده‌نمکی: حزب‌الله در انحصار هیچ کس نیست

 

آفتاب: «مسعود ده‌نمکی» گفت: «از تمام اقداماتی که در گذشته با نام و عنوان خود انجام داده‌ام یا مطالب و مقالاتی که نوشته‌ام، دفاع می‌کنم زیرا به آنها اعتقاد داشته‌ام». 

وی در گفت‌وگو با خبرنگار سیاسی آفتاب، با بیان اینکه «سخنگویی هیچ یک از جریانات مختلف درونی حزب‌الله را برعهده ندارم»، در عین حال اظهار داشت: «من وظیفه دفاع از گذشته دیگر جریانات حزب‌الله را برعهده ندارم اما معتقدم که باید در این خصوص شفاف‌سازی بشود تا مشخص شود چه کسانی در گذشته چه کارهایی را با نام حزب‌اللهی انجام دادند تا در نهایت تاریخ در این باره قضاوت کند». 

این سخنان ده‌نمکی به دنبال آن بیان شد که برخی از چهره‌های شاخص جریان حزب‌الله مانند آیت‌الله خرازی دبیرکل حزب‌الله ایران طی چند روز گذشته انتقادات شدیدی را نسبت به اقدامات گذشته حزب‌الله انجام داده‌اند. 

این در حالی است که ده‌نمکی با اشاره به نقدی که نشریه «صبح دوکوهه» در بیست شماره خود نسبت به اقدامات گذشته حزب‌الله انجام داده بود، اظهار داشت:‌«در آن هنگام برخی می‌گفتند که این کار خودزنی است اما من معتقدم هیچ جریانی نمی‌تواند از نقد مبرا باشد اگر چه نقد از درون نیز باید خیرخواهانه باشد». 

وی ادامه داد:‌ «عنوان حزب‌الله در انحصار هیچ شخص و گروه خاصی نیست و کسی نیز نمی‌تواند خود را فصل‌الخطاب حزب‌الله بنامد». 

این فعال جریان حزب‌الله تأکید کرد: «شخصی که ادعای حزب‌الله دارد باید صلاحیت این عنوان را داشته باشد مانند اینکه آیا نفوذ کلام لازم را دارد یا اینکه عامه مردم و نیروهای حزب‌اللهی او را شایسته این عنوان می‌دانند یا نه؟» 

ده‌نمکی اضافه کرد: «یک حزب‌اللهی هنگامی که قصد ورود به معادلات قدرت را پیدا می‌کند باید شناسنامه‌دار و تشکیلاتی باشد اما نیروهای حزب‌اللهی که می‌خواهند خارج از احزاب عمل کنند قاعدتا الزامات تحزب و حرکت تشکیلاتی را هم ندارند». 

وی در عین حال به اشخاص و گروه‌های سیاسی توصیه کرد تا برای فعالیت سیاسی خود را زیر سایه عناوین مقدسی مانند «حزب‌اللهی،‌ اصلاح‌طلب، اصولگرا یا خط امام» قرار ندهند زیرا این مسأله بدان معناست که دیگرانی که چنین نام‌هایی را بر خود نمی‌گذارند، خارج از این چارچوب‌ها قرار دارند. 

این فعال جریان حزب‌الله خاطرنشان کرد: «من نه مدعی عنوان حزب‌الله هستم، نه مدعی تصاحب این عنوان، حتی شاید لایق آن هم نباشم اما برای تحقق آرمان‌های آن از دهه اول انقلاب مبارزه کرده‌ام». 

ده‌نمکی با اشاره به این مطلب که «آرمان‌های حزب‌الله فرای جریانات سیاسی و حزبی است»، گفت:‌ «نیروهای حزب‌الله مطالبات حداکثری را در سطح کشور مطرح می‌کنند و از این منظر با جریانات سیاسی متفاوتند». 

وی در توضیح این مسأله اظهار داشت: «جریانات سیاسی تا زمانی که خارجی از قدرت قرار دارند، شعارهای حداکثری سر می‌دهند اما پس از ورود به قدرت، مطالبات را حداقلی می‌کنند اما نیروهای حزب‌اللهی به عنوان ناظران بیرونی و فارغ از این مطالبات به طرح حداکثری خواسته‌های خود می‌پردازند». 

کارگردان فیلم «اخراجی‌ها» با بیان اینکه «در این فیلم به نقد منصفانه‌ اقدامات گذشته حزب‌الله پرداخته بود»، اضافه کرد: «مردم تنها نقدی را می‌پذیرند که احساس کنند صادقانه انجام می‌شود اما اگر حس کنند نقدی تنها به منظور مچ‌گیری است، ‌متوجه می‌شوند و آن را رد می‌کنند». 

این فعال جریان حزب‌الله با تأکید بر این نکته که «مباحث فوق را فارغ از مناقشات اخیر بین گروه‌های مختلف حزب‌اللهی مطرح کرده است»،‌ گفت: «من سخنگویی هیچ یک از جریانات در حزبی حزب‌الله را بر عهده ندارم اما تأکید می‌کنم که از تمام اقداماتی که در گذشته انجام داده‌ام، دفاع می‌کنم زیرا به آنها اعتقاد داشته‌ام».

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 21:25  توسط مسعود ده نمکی | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 22:50  توسط مسعود ده نمکی | 
 مطلب زیر را با توجه به مستند کدام استقلال کدام پیروزی بسیار منطبق با واقعیت یافتم که در وبلاگ دلشوره نگاشته شده بود.این مطلب بدون هیچ گونه دخل و تصرف جهت اطلاع در این پست به جای یاداشت های روزانه می گذارم.

http://www.delshoore.blogfa.com/

 

مافیای فوتبال ؛چيزي كه مدتها بود ذهنم را به خود مشغول كرده و نمي دونستم چطور و به چه عنوان استارت نوشتنش را بزنم؛كه همكار قديمي ام اين فرصت را در اختيارم گذاشت.مجله تپش در شماره جديد خود پرونده مافيا را انتخاب كرده بود كه در حوزه ورزش و بالاخص فوتبال اين فرصت به من رسيد.متاسفانه اين نشريه نسخه الكترونيكي نداره و من در قالب يك پست كه البته طولاني هم هست اينجا پابليش ميكنم:

 

جستجوی نشانه‌های نامتعارف در فوتبال

 

این ناقوس عزای کیست؟

 

شيواآباء

تکیه امیر قلعه‌نویی به دست‌های پشت پرده ، بعد از هر ناکامی استقلال در فصلی که به قهرمانی این تیم منتهی شد، اولین اشاره به روابط نامتعارف و غیرطبیعی در فوتبال ایران نبود اما از آن جهت برجسته بود که نتیجه معکوس به بار آورد و در تب و تاب درگیری های لفظی پایان فصل بین محمد دادکان و سردار آجورلو به صورت طعنه‌آمیزی به عنوان ابزاری برای منحرف کردن افکار عمومی جلب نظر کرد. تیمی که سرمربی‌اش وقت و بی‌وقت از تلاش نیروهای خارج از زمین بازی برای تغییر نتیجه نالیده بود قهرمان شد و کسی باور نمی‌کرد این اتفاق با غلبه بر تمام آن دست‌های به ظاهر پشت پرده رخ داده باشد. بعدها جملاتی نظیر «نمی‌خواهند تیم ما قهرمان شود»، «قرار نبود در این بازی گل بزنیم و برنده شویم» و «اگر این وضعیت ادامه پیدا کند از بازی‌ها کناره‌گیری می‌کنیم» را زیاد شنیدیم و هیچگاه تمام و کمال نپذیرفتیم. این پرسش‌های کلیدی بر ایمان باقی ماند که چه کسانی نمی‌خواهند؟ چرا و با چه ابزاری نتایج یا روند بازی‌ها را تحت تاثیر قرار می‌دهند؟ رسوایی کالچو در ایتالیا یا ماجرای رشوه‌خواری داوران در آلمان طی 2 سال گذشته ذهنیت‌ها را تغییر داده و خیلی‌ها را به صرافت مشابه‌سازی شرایط انداخته اما خیلی از ما اگر بخواهیم هم نمی‌توانیم با این باور نسبت به وضعیت حاکم بر فوتبالمان زندگی کنیم.

با این حال ریشه‌ها یا به عبارتی بهتر بستر شکل‌گیری و رشد مافیا در فوتبال ایران مهیاست و این مساله قابل انکار نیست. اگر مافیا را تشکیلات منسجمی که قدرتی غیر طبیعی و فراقانونی دارد و از آن برای پیشبرد اهداف مشخص استفاده می‌کند بدانیم شاید نتوان این لفظ را در مورد فوتبال ایران به کار برد اما واژه‌ها و عبارات معمولا دست خوش جرح و تعدیل‌های زیادی می‌شوند و حالا حتی به چند واسطه که در کنار هم سالانه 10 یا 15 بازیکن را بین تیم‌های مختلف جابه‌جا می‌کنند هم تشکیلات مافیایی می‌گویند. با این وصف نشانه‌های وجود چنین شاخصه‌هایی در فوتبال ایران قابل شناسایی است و حتی اگر روند کلی، سیاست‌ها و البته نتایج مسابقات باشگاهی را تحت تاثیر قرار نداده باشد، اثر پر رنگی روی برخی جزئیات مثل صرف و جابجایی هزینه‌های بزرگ یا نحوه یادگیری و نوع تمرینات تیم‌ها گذاشته است. اما باید ببینیم چنین ساختارهایی تا کجا پیش روی کرده‌اند و چگونه 4 رکن اصلی فوتبال باشگاهی در این روزها یعنی باشگاه‌ها، داوران، مربیان و بازیکنان از آنها متاثرند.

 

باشگاه‌ها

ساده انگارانه است که باشگاه‌های ایران را به واسطه دولتی بودن از اتهام گره خوردن با روابط نامتعارف دور کنیم. حتی می‌شود ادعا کرد آنها به خاطر همین ویژگی و درگیر نبودن منافع شخصی به مفهوم سرمایه و نیروی کار، بسیار ساده‌تر به ورطه مافیای موجود در فوتبال می‌غلتند. یک مدیر باشگاه دولتی در ایران که اساسا تا پیش از در اختیار گرفتن مدیریت ، تماشاگر عادی فوتبال هم نبوده است پا به جایی می‌گذارد که باید برای سرنوشت یک یا چند تیم، بازیکنان و مربیانش تصمیم‌گیری کند. بودجه‌ای که در اختیار او قرار گرفته یا در طول یک فصل بنابه هزینه‌های جاری می‌گیرد آنقدر زیاد و البته وسوسه‌انگیز هست که او مایل باشد ساز و کاری برای صرف حداکثر آن بیندیشد. او کانال‌های محدود و مشخصی برای آگاهی از چگونگی هزینه کردن این مبالغ بزرگ در اختیار دارد و به ناچار یکی از آنها را انتخاب می‌کند. تعیین سرمربی تیم اولین اقدام است و دقت در انتخاب آن کلید فعالیت‌های بعدی را هم در اختیار مدیریت قرار می‌دهد. هر مدیر جدیدی که روی کار می‌آید گروه‌های زیادی تلاش می‌کنند خودشان را به او نزدیک کنند و مشاوره بدهند. به هر حال مدیر هم توقع دارد طی دوران حضورش در راس باشگاه از نفوذ این افراد بر جریان‌های مختلف استفاده کند و به موفقیت‌های بزرگتری چنگ بزند، اینجاست که برخی پیشنهادها به مدیران باشگاه‌ها ، راز و رمز فساد در فوتبال را آشکار می‌کند و اهمیت توجه به دست‌ها یا روابط پشت پرده را به رخ می‌کشد. سال‌هاست که عده‌ای درست یا غلط در شروع، میانه و حتی انتهای فصل به تیم‌ها پیشنهاد صرف هزینه‌ای برای تغییر نتایج بازی‌هایشان را می‌دهند. وقتی سال گذشته محمد احمدزاده سرمربی تیم ملوان رسما اعلام کرد برخی باشگاه‌ها بودجه‌ای تحت عنوان داوری در ردیف هزینه‌های جاری باشگاهشان دارند خیلی‌ها آن را از زبان مردی که تیمش درگیر و دار سقوط به دسته پایین‌تر بود و برای فرار از آن موقعیت دست و پا می زد نپذیرفتند اما این واقعیت که ارائه چنین پیشنهادهایی به باشگاه‌ها از سوی برخی گروه‌ها هر ساله تکرار می‌شود قابل انکار نیست و صرف نظر از تحقق یا عدم عملی شدن آن نشانگر قدرت تغییر نتیجه بازی‌ها از راه‌های نامتعارف است.

 

داوران

اینکه هیچ کدام از روسای کمیته داوران فدراسیون فوتبال در هیچ دوره‌ای به وجود حتی یک داور فاسد در تیمشان اعتراف نکرده‌اند همان قدر تامل برانگیز است که اشارات پرویز سیار، کارشناس داوری به وجود سیب‌های گندیده در سبد داوری ایران. علی خسروی بیش از یکسال از قضاوت مسابقات فوتبال کنار گذاشته می‌شود و بی‌آنکه تغییر محسوسی در نوع گفتار و ذهنیت جامعه داوری و افکار عمومی نسبت به او پدید آمده باشد به لیگ برتر باز می‌گردد. رضا غیاثی رییس وقت کمیته داوران فدراسیون فوتبال بازگشت و قضاوت دوباره این داور را غیر ممکن می‌خواند و آن را مترادف با از دست رفتن حیثیت جامعه داوری می‌داند و مسعود عنایت رییس فعلی این کمیته ، بی‌دغدغه قضاوت بازی‌های کلیدی لیگ را به او می‌سپرد و کسی نمی‌پرسد تکلیف تیم‌ها، بازی‌ها و تماشاگرانی که به تماشای فوتبال پاک دلخوش هستند چه می‌شود.

فریادهای مدیران سالم باشگاه‌های دسته‌های پایین لیگ معمولا به جایی نمی‌رسد اما آنها آشکارا ، قربانی تن ندادن به سیستم فاسد و پیشنهادهای اغوا کننده واسطه‌های داوری می‌شوند. تعداد نامه‌هایی که پر از سیاهه اشتباهات معنی‌دار داوری در بازی‌های لیگ 1 و 2 است روی میز کمیته انضباطی فدراسیون فوتبال پر شمار است اما رسیدگی به آنها ، فوتبال ایران را رو در روی چالش به مراتب بزرگتری از اعتراضات یک یا چند مدیر باشگاه قرار می‌دهد و طبیعی است به آنها رسیدگی نشود. طی برگزاری بازی‌های لیگ ، برخی داوران برای چندین هفته ناپدید می‌شوند و دوباره به میادین بر می‌گردند، معمولا مصدومیت، مشکلات خانوادگی یا اضافه وزن به عنوان دلیل این غیبت کوتاه مدت مطرح می‌شود اما واقعیت این است که هر چند وقت یکبار یکی از آن پرونده‌های روی میز کمیته انضباطی به جریان افتاده است اما انگ بی‌توجهی به دست‌اندرکاران سالم‌سازی در فدراسیون زده نشده است.

حتی افزایش تصاعدی دستمزد داوران در هر بازی که امسال به رقم خیره کننده بیست میلیون ریال رسیده است هم مانع وسوسه شدن آنها نخواهد شد. به هر حال رقم پیشنهادی واسطه‌های باشگاه‌ها گاهی اوقات آنقدر زیاد است که زندگی یک داور در مرز 40 سالگی را به کلی تحت تاثیر قرار می‌دهد. فقط می‌توان امیدوار بود این پیشنهادها از طرف خود داوران نباشد.

 

مربیان و بازیکنان

مربیان و بازیکنان نقش کلیدی و اصلی در چرخه‌ای را ایفا می‌کنند که شاید بیش از همه برای خودشان سود ده باشد. می‌توان مطمئن بود سلامت کامل آنها مجال هرگونه فعالیت فاسد را از مدیران باشگاه‌ها، واسطه‌ها و داوران می‌گیرد اما چگونه انتظار داریم آنها که اکثرا به یکباره در معرض شانس بزرگ زندگی‌شان قرار گرفته‌اند اسیر این روابط و کنش‌ها نشوند؟ در حقیقت بیشترین تمایل برای پیش رفتن این پروسه فاسد از طرف آنها وجود دارد. تصور کنید بازیکنی در فاصله یک هفته مانده به پایان زمان نقل و انتقالات هنوز با تیمی برای بازی کردن به توافق نرسیده، آن وقت فکر می‌کنید اگر با پیشنهاد بازی در یک تیم لیگ برتری یا حتی لیگ یکی مواجه شود حاضر است چه خوش خدمتی مشروع و غیر مشروعی برای کسانی که زمینه حضور او در آن باشگاه را فراهم کرده‌اند انجام دهد؟ این گونه است که پیشنهاد تغییر نتایج بازی‌ها توسط گروه‌های شبه مافیایی جنبه عملیاتی پیدا می‌کند. مربیانی که در پی یافتن شغل بهتر یا پول بیشتر با وعده حضور در تیم بزرگتر بازی‌های پایانی لیگ را بی‌اعتنا به شرایط حاکم بر تیمشان دنبال می‌کنند پرشمارند و در این میان چه کسی به اعتراض‌های تصنعی‌شان بعد از پایان بازی‌ها که از سر منحرف کردن افکار عمومی صورت می‌گیرد وقعی می‌نهد؟ شاید آنها خیلی خوب قاعده بازی را فرا گرفته‌اند و مو به مو آن را اجرا می‌کنند اما بدون شک اگر نوع رفتار و عملکردشان با منافع باشگاه مقصد گره نخورد نمی‌توانند به پول‌های بزرگتر فکر کنند.

طعنه‌آمیز است که در فوتبال بی‌در و پیکر ایران آنها هستند که هیچ وقت بدون تیم نمی‌مانند و از باشگاهی به باشگاه دیگر موقعیت ممتازتری پیدا می‌کنند.

باید توجه کرد فساد درونی فوتبال که در سایه تحقق منفعت عمومی یک مجموعه شکل می‌گیرد اتفاق به مراتب وحشتناک‌تری از چند اشتباه ولو تعمدی در جریان بازی‌ها یا عوض شدن نتیجه چند بازی است. آنچه سال به سال در فوتبال ما بیشتر به سمت نهادینه شدن پیش می‌رود و ابعاد نگران کننده‌اش را آشکار می‌کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 20:13  توسط مسعود ده نمکی | 

شبه خاطرات (۲۵)

پلاک بچه ها تو دل کوسه ها

جلو پست امداد پیکر شهیدا رو از مجروحا جدا کردند و  منم بردن تو سوله بزرگ پست امداد.

اونجا وقتی بدن های آش و لاش بچه ها رو دیدم زخمای خودم یادم رفت ولی یواش یواش درد امانم رو برید  دو سه تا پزشکیار دورم رو گرفتن و سرم رو گرم کردن یکی دیگه از اونا شروع به بریدن پاچه های شلوارم کرد هرچی قیچی شون بالاتر می اومد بیشتر خجالت می کشیدم دکتر وقتی متوجه حال من شد ملحفه سفیدی رو پاهام انداخت .

پاهام رو آتل گرفتن و یکی دو تا آمپول مسکن!! بهم زدن.دکتر ازم پرسید چند سالته؟

 گفتم شونزده سال .

پرسید بچه کدوم محلی و گفتم نارمک.گفت  تو بیمارستان میام پیشت.

با خودم گفتم داره خرم می کنه که حواسم پرت شه و درد آتل گیری حالیم نشه .اما اینبار محکم تر گفت تلفن خونتونو بده پیدات می کنم...

تازه یاد خونه و آقاجون افتادم اگه بفهمه زخمی شدم حتما منو می کشه!!!گفتم مه تورو خدا خونمون زنگ نزدن..پرسیدم دکتر کی می تونم برگردم خط؟.یه لبخند زورکی زد و گفت زود برمی گردی..

 با آمبولانس بردنمون لب اروند. اونجا چند تا اسیر عراقی درشت هیکل منتظر بودن تا به عقب برده شن.یکی از اونا به من و رنگ پریده ام خیره شده بود .شاید باخودش می گفت این ریزه پیزه ها دیگه کین ؟ما داریم با کیا می جنگیم؟..

تو قایق همه اش فکر می کردم اگه قایق چپ کنه چی می شه ؟

خیلی از بچه ها که تو آب میافتادندنی تونستن با اینهمه تجهیزاتی  که به خودشون  بسته بودن می رفتن ته آب. اروند هم که رودخونه نگو بلا بگو ظاهرش با باطنش نمی خوند .روی آب آروم و زیر آب  فشار شدید .ته اروند هم که کوسه ها منتظر غذا!

بعدها خیلی از ماهی گیرهای بومی کوسه ای گرفته بودن که تو دلش کلی پلاک بچه ها بود.

البته غواصای شهید و مجردح بیشتر خوراک کوسه ها می شدند تا نیروهای پیاده  رزمی.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 21:50  توسط مسعود ده نمکی | 

 

فقط دو روز قبل از حمله یازده سپتامبر شیر دره پنجشیر ترور شد

شاه مسعود هیچ گاه اجازه نداد پای متجاوزین به پنج شیر برسد.

میخواهم بیشتر در مورد او بدانم...

امشب به دعوت بنیاد احمد شاه مسعود و دولت افغانستان برای شرکت در مراسم بزرگداشت شهادت این شیر مرد و حضور بر سر مزارش عازم افغانستان هستم..

انشاالله اگر برگشتم از این سفر  بیشتر می نویسم 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 13:26  توسط مسعود ده نمکی | 
 

فیلم مستند پشت صحنه اخراجی ها با عنوان اخراج اخراجی ها وارد شبکه توزیع شد.

این فیلم ۱۴۰ دقیقه ای از مراحل پیش تولید و مراحل ساخت و همچنین پشت صحنه سکانس های موجود و حذف شده و حواشی اکران فیلم در جشنواره فجر و بازتابهای داخلی و خارجی اخراجی ها را روایت می کند. 

 

 

بنا بر اعلام موسسه دنیای تصویر هنر تمام ۶۰۰۰۰ نسخه تولید اول این فیلم توسط نمایندگی ها  پیش خرید شده بود و نسخه ویدئویی فیلم نیز با ۲۰۰۰۰۰  نسخه و بنا بر اعلام فیلم ایران فروش دو نیم میلیارد تومانی اخراجی ها را تبدیل به پرمخاطب ترین فیلم تاریخ سینمای ایران کرده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:39  توسط مسعود ده نمکی | 

شبه خاطرات(۲۴)

وقتی به جای ذکر فحش می دادم!

 

خمپاره شصت وقتی نزدیک آدم بخوره سوت نداره .خمپاره صدو بیست هم اگه خیلی نزدیک بخوره سوتش مهلت خیزیدن به آدم نمی ده .

این خمپاره صدو بیست هم که قسمت ما شده بود سوت نداشت فقط یه لحضه جلو چشام سیاه شد اومدم زرنگی کنم و بپرم تو یه گودال تو  هوا آبکش شدم  و افتادم ته گودال...

سنگ منگا که از آسمون بارید و تموم شد تازه صدای آه و ناله ها بلند شد. یه لحضه نیگام به پاهام افتاد تیزی نوک استخون رونم که شکسته بود  از شلوارم  بیرون زده بود .دستامو روش گذاشتم و تکیه دادم به دیواره سنگر...

بالای گودال بدو بدو بود و شهیدا و مجردحها رو سوار که نه تو آمبولانس می انداختند با خودم گفتم شاید منو یادشون رفته شروع کردم کمک خواستن...

(حالا اگه بعضی ها نگن دفاع مقدس رو تحریف کردی و به مقدسات اهانت کردی و مگه رزمنده ها داد هم می زدم اونا وفقط ذکر می گفتن!!!)

طاهر اومد بالی سرم گفت بلند شو.گفتم برادر طاهر نمی تونم مردم.گفت به جهنم !!!

بعد ش لبخندی زد و دستشو دراز کرد .با بلند شدن و جابجایی استخونهای خورد شده پام تازه دردم شروع شد...

بچه ها جلوی یه آمبولانس رو گرفتن و درشو  باز کردن .در عقب که باز شد دیدم محمد رضا اون  تو نشسته. با حیرت منو نگاه کرد و من هم نگاش کردم مثل عزرائیل! آخه قرار بود اون شهید بشه و من بالاسرش وای نیستم..

در رو روم بست و این آخرین دیدار من با رفیقم و دوستی بود که  عاشقش بودم ...

آمبولانس تو جاده با انفجار هر خمپاره ای بالا و پایین می پرید و پاهای شکسته من از پنجره بیرون می افتاد .پاچه شلوارم رو می گرفتم و پام رو می کشیدم تو.

 اولش شروع کردم ذکر گفتن  .همه اماما رو صدا زدم اما درد امانم رو بریده بود شروع کردم التماس به راننده و کمک راننده اما گوششون بدکار نبود ..

یه لحظه دیدم بین زمین و آسمونم. چاله توپ تو جاده آمبولانس رو از مسیرش منحرف کرده بود. من هم منحرف شدم!! و شروع کردم به فحش دادن هرچی سرعت آمبولانس بالاتر می رفت فحشای من هم آبدارتر و کاف دار تر می شد...

بالاخره راننده روشو برگردوند برادر از  بقیه برادرا یاد بگیر ببین اصلا صداشون در نمیاد!

خجالت کشیدم .دورو برم رو  نگاه کردم چیزی ندیدم اما زیرم چند نفر که نه چند تا دست و پا و بدن آش و لاش دیدم راننده راست می گفت صدای هیچ کدوم در نمی اومد آخه همشون شهید شده بودند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 21:53  توسط مسعود ده نمکی | 
قابل توجه بادمجان دور قاب چینها

دیروز حامد طالبی عزیز  وبلاگ نویس فعال پیامکی با این مضمون برایم فرستاد با این مضمون که..

رئیس جمهور :اگر نابسامانیها را فریاد بزنید احمدی نژاد دلخور نمی شود.همه نیروهایی که در این دولت آمده اند انقلابی نیستند گاهی تحمیل شده اند

 

با این نقل و قول چند نتیجه جالب می توان گرفت .

اول اینکه نقد مسئولین به معنای ضدیت با دولت نیست

دوم اینکه رفتار پرخاشگرانه برخی مدعیان حمایت از دولت در برابر منتقدین منصف را نمی توان به حساب احمدی نژاد گذاشت

سوم اینکه از همه خطرناک تر است اینکه براحتی نمی توان حساب نفوذی ها را از  بقیه جدا کرد و مرز بندی مشخصی ارائه کرد و این وظیفه نیروها و رسانه های طرفدار واقعی دولت را در نقد از درون سنگین تر می کند

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 11:9  توسط مسعود ده نمکی | 
 

شبه خاطرات(2۳)

باد خزان در جاده فاو ام القصر

خورشید که بالا می اومد صورتای بچه ها رو یکی یکی می شد شناخت وای خدای من این جنازه عو سبز علیه  اینقدر چاق بود که تو صبحکاحها دویددن براش سخت بود اما واسه اینکه جلو جوو نا  کم نیاره هن هن کنان تا آخر خط میدوید...دیشب که دیدمش چند تا نارنجک دور کمرش رو فانسقه بسته بود تا اگه بچه ها کم آوردن به او نا بده اما تیر به هین نارنجک پهلوش خورده بود و...

 

 

عمو سبز علی 

طاهر داد زد چند نفر برن اون اسیرا رو بگیرم محمد رضا رو دیدم داره می ره سمت اسیرا یه شکلات جنگی خونی  رو که پیدا کرده بودم نصف کردم یه تیکه اش رو دادم به محمد رضا خواستم دنبالش برم اما اسلحه ام گیر کرد و نشد .

یه خورده که جلوتر رفتیم دیدم طاهر بالا سر هادی عباسی وایستاده .تیر تو گلوی هادی خورده بود و اونم از درد دستاشو دور گلوی خودش گرفته بود و همونطوری هم شهید شده بود .طاهر دستای هادی رو که سرما  دور گردنش خشک کرده بود پایین می آورد اما دو باره دستاش برمی گشت سر جاش..طاهر برای اینکه به ما روحیه بده به شوخی می گفت هادی جان بسه تو دیگه شهید شدی نمی دونستم گریه کنم یه بخندم .

یاد شبهایی که تو سنگر کنار هم می خوابیدیم افتادم وقتایی که باید به زور برای پست و نماز بیدارش می کردیم .کار خود محمد رضا بود اون زبونشو بلد بود....

هادی عباسی -خودم

محسن شیرازی-محمد رضا تعقلی

اما حالا نمی خواستم محمد رضا صورتشو ببینه یه تیکه گونی رو صورتش انداختم و راه افتادم ..

 

جلو تر جنازه اکبری و ابوالحسنی افتاده بود دو تاشونم آرپی جی زن بودن با بچه های خیابون هاشمی و جی باهم اومده بودند جبهه یه سیاه دوست داشتنی هم به اسم حسن احمدی با اونا بود که حالا داشت جنازه اونا رو با مهدی صفری جابجا می کرد..

 

 

 

دیگه از فدایی های دیشب که کنارم بودند خبری نبود حجت کوله پشتی و تجهیزات منو ازم گرفته بود که بار من سنگین نباشه جلوتر رفته بود داشتم جهنم دیشب و باد خزونی که این همه گل  رو درو کرده بود پیش خودم یاد می کردم که جلوم سیاه شد...

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 22:59  توسط مسعود ده نمکی | 

 

http://www.siasatrooz.ir/Goftego/ferasati.htm

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 19:38  توسط مسعود ده نمکی | 
هفته دولت در سالگرد شهادت شهید رجائی ملاک خوبی برای مقایسه دولتهای مختلفی که سر کار می آیند با عملکرد دولت مکتبی شهید رجائی است او که هیچگاه تا زمانی که زنده بود یادش نرفت همان محمد علی کاسه بشقاب فروش است....

 

 او که بالای سرش نوشته بود اشتباه مرا به پای مکتب من نگذارید ...

چقدر فرق بین ما و اوست که اشتباهمان را هم به پای مکتب می گذاریم...

زمزمه های کاسب کاری برخی.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 0:49  توسط مسعود ده نمکی | 
شبه خاطرات (۲۲)

باید از سیم خاردارها رد می شدیم دیدم حجت از جاش تکون نمی خوره با  خودم گفتم شاید تو اون آتیش تیر ی چیزی بهش خورده فاتحه ای خواندم ورا ه افتادم اما یه چیزی ته دلم می گفت یه تکونی بهش بده شاید هنوز زنده باشه و کمک بخواد ..

شونش رو گرفتم و تکون دادم برادر حجت برادر حجت!

یهو دیدم خمیازه ای کشید و چشماشو باز کرد و گفت:

چیه چی شده صب شده؟

تو اون حیروویر خندم گرفت گفتم مرد حسابی تو این جهنم خوابت برده هیچ می دونی اگه رفته بودم بچه های تیپ قمر بالا سرت می رسیدن و اشتباهی به جای عراقی ها بهت تیر خلاص می زدن چی می شد؟..

بهروز آذری هیکل درشتی داشت مث عراقیها. یه تیر خورده بود تو کتفش داشت عقب می اومد که اشتباهی هفت هشتا تیر دیگه خورده بود لازم بود اسم شب و ندونی یا دیر جواب بدی گچ پژ اونوقت از هر دو طرف تیر می خوردی..

 

راه افتادیم و سمت دژ رفتیم .طاهر موذن راست راست تو جاده راه می رفت انگار نه انگار که هزاران تیر رسام از مقابل می آد ناصر ابله کوبا پشت سر طاهر راه می و اومد و پشت طاهر سنگر می گرفت همه از این کار ناصر خندشون گرفته بود...

حالا دیگه باید منتظر گردان جدید می شدیم که جابجا شیم.داشت صب می شد...گردان جدید هم رسید و را ه افتادیم  تو راه و تو حرکت نماز صب رو خوندیم چه حالی داشت نماز با پوتین و سر پایی و بدو قبله شاید این دو رکعت نماز رو هیچ وقت دیگه تجربه نکردم..

هوا که روشن شد شوکه شدم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 1:5  توسط مسعود ده نمکی | 

 

و او خواهد آمد .....

از کنار همین خانه....

تا خانه ای امن بسازد برای همه...

او خواهد آمد ....

امروز  یا فردا ...

امروز تا فردا قدومت را انتظارم ...

می دانم که می آیی...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 16:28  توسط مسعود ده نمکی | 
شبه خاطرات(۲۱)

ستون دو تکه شد و گروهی که قبلا از جاده رد شده بودند به شدت درگیر بودند ...رگر می شد یه جوری این سیم خاردارها رو از بین برد یا ازشون رد شد خوب می شد اما نه انبری بود و نه اژدری..

یه فکری به سرم زد شاید وقت امتحان من و حجت که حالا سر ستون بودیم رسیده بود آره یکی باید می خوابید روی سیم خاردارهای حلقوی و بقیه از روی اون عبور می کردند...

تردید نکردم اما وقتی دستم به تیزی نوک سیم خاردارها خورد با خودم گفتم عجب شهادت دردناکی!

اما همیشه منتظر یه همچین روزی بودم و حالا که نوبت من رسیده کم آودم..یه فکری به سرم زد تا هم خدا رو داشته باشم و هم خرما رو..اورکتم رو در آوردم و رد سیم خاردارها پهن کردم  تا تیزی سیم خاردارا خیلی عذابم نده  بعد هم  چند دفعه که خواستم بلند شم رو سیم خاردار بخوابم  اما آتیش دوشکا اجازه نمی داد ..همه بچه ها هاج و واج منو نیگاه می کردند نیم خیز خودم رو رو سیم خاردارا رسوندم و داد زدم برادرا رد شید...

هرلحظه منتظر بودم که پوتین سفت و سنگین بچه ها رو رو کمرم حس کنم و سیم خاردارا هم تو بدنم فرو بره اما این تنها راه بود تو اون شلوغی که هر لحظه موندن پشت سیم خاردار ها کلی تلفات داشت دادو فریاد حاج آقا هم که همه رو کلافه کرده بود و باید یه  کاری می کردیم...

هرچی صبر کردم دیدم از ستون خبری نشد زیر چشمی به عقب نگاهی کردم دیدم همه بچه ها دارند می خندند ..اونور تر یه خمپاره ستون خاردارا رو پاره کرده بود و راه باز شده بود و همه داشتن می رفتن من هم خندم گرفت اما  یه جمله رو تو ذهنم مرور کردم که رو دیوارا می نوشتیم

هر کس پشت سیم خاردارهای نفس گیر کند نمی تواند از سیم خاردارهای دشمن  عبور  کند...

هنوز هم با خودم به این لحظه عمرم افتخار می کنم حتی با اورکت!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 13:1  توسط مسعود ده نمکی | 
 

 

روژه گارودی دبیر کل سابق حزب کمونسیت فرانسه به درستی اظهار می داشت:

اگر فرزند من در 18 سالگی کمونیست نباشد تعجب می کنم و چنانچه در 30 سالگی کماکان کمونیست باشد باز هم تعجب می کنم.

انگشت اشاره گارودی به طبایع مقتضی سن انسان است و عشق بازی و محبوب گزینی روند طبیعی و غریزی انسان در سنین نوجوانی و جوانی است. طبعاً چنانچه به هر دلیلی جوانان نتوانند این دوران را بصورتی طبیعی و سرخوشانه طی کنند بروز رفتار پرخاشگرانه ناشی از انباشت عقده ها و و نیازهای غریزی وسرکوفت شده طبیعی ترین و قابل انتظارترین حالت نزد ایشان است.

دو نمونه حسین درخشان و نیک آهنگ کوثر از متعلقین به نسل سوم بعد از انقلاب شاخص برجسته ای از بروز تعادل و پرخاشگری ناشی از کامیابی و ناکامی جنسی را در اختیار قرار می دهد.

درخشان که تحصیلکرده یکی از ممتازترین مدارس مذهبی ایران با مناسباتی بشدت بسته و گلخانه ای است علی رغم رشد در چنان فضای ایزوله و تنزه طلبانه ای به شهادت مطالب و مستنداتی که خود در وب سایتش قرار داده بعد از خروج از آن مدرسه مذهبی استعداد بالائی در معشوق گزینی و همخوابگی با زنان و دختران از خود بروز داده و ظاهراً در تامین نیازهای عاطفی و جنسی خود همواره دست بالا را داشته به همین دلیل نوعی رشد متعادل و منطقی را در روند زندگی وی می توان مشاهده کرد.

وی که در ابتدای جوانی از مواضعی جوانانه و بعضاً نامتعارف و قابل درک و انتظار در حوزه های سیاسی برخوردار بود با رسیدن به آستانه میان سالی و پختگی، نوعی عقلانیت و واقعگرائی را در مواضع و مقالاتش از خود نشان می دهد و این را به تعبیری می توان به حساب تکوین شخصیت وی در خلال رشد طبیعی با تامین اقتضائات و مطالبات جوانانه اش گذاشت اما برخلاف «حسين درخشان» رفتار و مواضع و مشی و شم قلمی و گفتاری نیک آهنگ کوثر در نقطه مقابل نمونه درخشان قرار می گیرد.

کوثر که کودکی خود را در فضائی کاملاً متفاوت و بعضاً متناقض با محیط مذهبی که درخشان در آن رشد کرده بود در ایالات متحده گذرانده و علی رغم آنکه به اعتراف صادقانه اش در کودکی با دیدن نشریات پورنوگرافی دختران هم سن و سال خود را به بهانه عکاسی عریان می کرد اما همین جوان در نوشته های خود صادقانه اعتراف کرده که همواره در ایجاد ارتباط با جنس مخالف مشکل داشته و بعضاً در مناسبات اجتماعی خود رویکرد گریزان از نسوان را داشته و سعی می کرده از ایشان بگریزد.

چرائی چنین ناتوانی در ایجاد رابطه با نسوان بحثی متفاوت است که در جای خود قابل تحقیق است اما نکته مهم آن است که همان پرخاشگری که فروید نشانه آن را در ناکامی های جنسی معرفی می کرد بوضوح در رفتار کوثر می توان مشاهده کرد تا جائی که وی صراحتاً تا همین اواخر نام وب سایت خود را «یادداشت های یک تبعیدی عصبانی» گذاشته بود و اساساً کاريکاتورها و ادبیات و مواضع منتشره از وی بشدت آغشته به چاشنی پرخاش و هیجان زدگی است.

نمونه «استاد تمساح» وی که در تاریخ انتشارش منجر به بحرانی در ایران شد سند گویائی از فوران عنصر پرخاشگری در روحیه این جوان بعد از انقلاب است. در آن کاریکاتور تنها چیزی که مشهود نبود عنصر تلخند بود و طراح صرفاً با نگاهی استهزائی جبهه مخالف خود را مورد پرخاش قلمی قرار داده هر چند شاید خود و دیگران استنباط شجاعت قلمی از چنان طرح و طراحی هائی را استنباط می کرده و می کنند.

پاره ای از روان شناسان قائل به آنند که رفتارهای پرخاشگرانه ناشی از یک احساس ناامنی است و عنصر پرخاشگر با این رفتار پاسخی دفاعی به وضعیت ناامنی می دهند که در آن قرار گرفته اند.

بر این اساس فریادها و واکنش های پرخاشگرانه را به تعبیری

 

 می توان قرار گرفتن یک عنصر پرخاشگر در وضعیت

 

Roller Coaster  تلقی کرد.

 

 

در چنین حالتی انسانی که در موقعیت سقوط ناگهانی از ارتفاع قرار می گیرد به صورت ظاهر فریاد از سر ترس می زند اما در باطن این واکنش طبیعی بدن است که به دلیل خارج شدن نقطه ثقل بدن از وضعیت تعادل فرد احساس ناامنی کرده و بصورتی ناخواسته اما طبیعی می کوشد با فریاد زدن از طریق فشار بر عضلات شکم نقطه ثقل بدن را که در حالت طبیعی متمرکز بر روی ناف است و اکنون و در موقعیت سقوط منتقل به بالا تنه می شود تا حد ممکن به پائین و محل تعادل بدن بازگرداند. طبیعتاً در چنین حالت عدم تعادل و احساس ناامنی هراندازه شدت فریاد بیشتر باشد این امر بنحو موثری کمک می کند تا حرکت نقطه ثقل به طرف بالا کند تر و بلکه مهار شده و طبعاً در آن صورت از شدت عدم تعادل و احساس ناامنی و خطر نیز کاسته شود.

پرخاش ها و فریادهای وقت و بی وقت نمونه هائی مانند اکبر

 

 گنجی را نیز می توان قرار داشتن ایشان در وضعیت

 

Roller Coaster تلقی کرد که بدلیل همان روحیه پرخاشگرانه

 

 ناشی از رشد ناموزون و نامتعارف شخصیت می کوشند با

 

پرخاش خود عنصر ترس و احساس ناامنی پنهان در لایه های

 

زیرین شخصیتی خود را استتار کرده و به غلط در افکار عمومی

 

 چنان فریادها و پرخاش هائی را شجاعت معنا کنند  و با تشویق

 

شیدائیان از خود به غلط برداشت  «پهلوان اکبر» نمایند.

 

 

گنجی در