تبليغاتX
مسعود ده نمکی

عمرتون صد شب يلدا

 

دلتون قد يه دريا

 

توي اين شب هاي سرما

 

يادتون هميشه با ما

 

 

 

راستي خاكريز شوراها دس كي افتاد؟؟

حاجي كجايي كه سيدتو كشتن!!

 

در آينده نزديك بخوانيد

 

لطفا افسار عدالت را به دمب خر نبنديد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 12:11  توسط مسعود ده نمکی | 
 

شبهه خاطرات(5)

اولین استاد رفت

 

 

از در خانه که دور می شدم انگار کسی مرا صدا می زد صدایی نبود اما حسی عجیب می گفت برگرد..رویم را برگرداندم دیدم نجفعلی با همان معصومیت و شیرینی خاص اش به من نگاه می کند و لبخد همیشگی بر لبانش است..

سویش دویدم و او را در آغوش گرفتم..انگار سالهاست که او را می شناسم...از خاطرات اعزام نشدنم برایش گفتم و....او هم گوش کرد...در پایان حرفهای گفت که او هم عازم جبهه است..باورم نمی شد یعنی قرار است به این زودی او از دستم برود...نه اینکه غیبگو باشم اما روی زمین بند نبود و قیافه اش فراید می زد که رفتنی است..خواهش کردم مرا باخود ببرد.در جواب گفت با وجود اینکه مرا دوست دارد نمی تواند خلاف قانون عمل کند ولی قول داد بعد از عملیات برگردد و مرا ببرد...

سال ۶۲ بود و عملیات خیبر تمام شده بود..در محل پشت سر هم شهید میآوردند..یکی از آنها شهید براتعلی گرامی بود...

شهید براتعلی گرامی

او در کوچه مان به همرا برادران دیگرش یوسفعلی گرامی و...زندگی  می کرد...هر جمعه با آنها و سایر بچه ها به کوه می رفتیم و سرودهای حماسی و نماز جمعه و صد البته درس...چون نسل ما نسل غرق در مبارزه بود و درس را می بایست در خارج از مدرسه بماند..گروه تئاتری داشتیم که ۳۰ عضو داشت و دائم از این شهر به آن شهر و از این دانشگاه و مسجد و پایگاه به جای دیگر برده می شد تا برنامه اجرا کند گروه تئاتری که خیلی از انها شهید شدند و برخی هم جزو منافقین..

مدرسه نوجوانان انقلاب پر بود از هیاهوی سیاست و صفبندی منافقین در برابر دیگران...نادر سلیمانی از رهبران شاخه نارمک منافقین واز همکلاسی های ما بود ...تمام زنگ تفریح ما به بحث های سیاسی می گذشت و وصد البته کلماتی که حتی حفظ کردن انها برایم سخت بود ومرجع کتابهای ما هم شهید گرامی و خانه انه بود...وباز بعد از زنگ تعطیلی  در میدان صد گفتمان به کوفتمان تبدیل می شدو  دوباره فردایش سر کلاس در کنار هم  می نشستیم خنده دار بود...

تا اینکه جنگ مسلحانه منافقین آغاز شد و ترورهای کور..همکلاسی های ما حتی به بزاز محله رحم نکردند و او را کشتند ..بحث ها به کینه کشید و شاید وقتی دستشان روی من هم در مسیر هنگام-شرکت واحد بلند شد خودشان هم باور نمی کرند کارگردان تئاترشان را می خواهند بزنند...

تا عملیات مرصاد و قتی دیدم نادر سلیمانی در ان سو است و کشته شده با خود گفتم دنیا چقدر کوچک است...

در محل شایع شد که فرمانده ناحیه شهید شده ..همه جا حرف از او بود ..مسجد و پایگاه..رزمنده های مجروح از عملیات برگشته بودند و از فرمانده گروهانشان که بچه شمیرانو بود می گفتند...طلائیه شده بود قتلگاه...می گفتند یک تیر به پایش خورد وقتی روی زمین نشست یک تر دوشکا به شکمش و با سجده بر زمین افتاد...همه ی گفتند جبهه عاشق این چهره بود..لاتهای محل هم عزا دار بودند مغازه ها همه کر کره ها را پایین کشیدند..او انقدر حیا داشت که هیچکس حتی ذره ای شئون عادی زندگی را از او ندیده بود...وقتی هزاران نفر در مقابل خانه اش جمع شدند و عکس اش با لا رفت تازه فهمیدم دوست من فرمانده بسیج منطقه و هممان مسئول اعزامم بوده

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 9:58  توسط مسعود ده نمکی | 
 

شبهه خاطرات(۴)

 

اولین استاد

 

 

همینطور که قطار به سمت اندیمشک حرکت می کرد خاطرات گذشته را مرور می کردم..

یادم نمی رود که وقتی به خاطر  سن کمم از اعزامم ممانعت کردند ودستکاری شناسنامه هم به دلیل کوتاهی قد کارگر نیافتاد به ناچار میله بالفیکسی خریدم و شش ماه تمام تمرین کردم و پاشنه کفش ام را هم بلند کردم تا قدام بلند شود اما وقتی که به پایگاه شهید بهشتی نظام اباد رفت تا مسئول ثبت نا را گول بزنم  گفتند از اینجا رفته..انگار اسمان بر سرم خراب شده بو وهمه زحاتم هدر رفته بود...

در دبیرستان شهید پاکدامن مدیری داشتیم که با هر سخنرانی آتشینش کلی از بچه ها درس را رها می کردند و عازم جبهه می شدند آخر کار به جایی رسید که همه دبیرتان و همه انهایی که نمی توانستند به جبهه بروند برای آموزش نظامی به پادگان  حمزه  سید الشهدا  فرستادند ..البته پدرم هم که می دید باز پادگان بهتر از جبهه است مخالفتی با این اموزش نکرد..

در یکی از روزهای اموزش نظامی و رژه نگاهم به سمتی از خیابان پادگان افتاد ..جوانی نورانی و با ابهت ..سر به زیر و محجوب...کلتی به کمر بسته بود وبا لباس فرم نظامی جماعت را برانداز می کرد...جذبه عجیب همه را به سوی او کشید.رژه به هم خورد ...همه مثل پروانه دور او جمع شده بودند و او فقط لبخدی از سر مهربانی تحویل جمعیت می داد..

محبتی عجیبی دلم را لرزاند ..نه زلزله ای بو انگار سالهاست که او را می شناسم... نمی توانستمم به او نزدیک شوم ابهت عجیبی داشت...میا این هه جمعیت نگاهش به سمت من چرخید..و دوباره لبخندی شیرین بر لبش نشست..بی اختیار جلو رفتم و سلام دادم ...کنارش ایستادم و به همه هم سن و سالانم پز می دادم انگار که  برادر بزرگتر من است....

هیچ وقت فکر نمی کردم این سلام سلام به کسی  باشد که تقریبا اولین استاد اخلاق و شخصیتی را که زندگی سیاسی و اجتماعی من را دسخوش تحول خواهد کرد  بر سر راه من قرار دهد...

دست محبت به سرم کشید و از درس ام پرسید..گفت به صف رزمنده نیرو ها برگردم و شب در حسینیه موقع دعای توسل می توانم اورا ببینم..

شب فرا رسید بین دونماز از دور او را می پاییدم ..حیف کلام حاله نور دست خوش منازعات سیاسی شد وگرنه می نوشتم که همه و نه فقط من این حاله نور را در اطراف او می دیدند..همان جوان با ابهت که بعدها فهمیدم موتور هزاز سوار و رزمی کار قدری است همو که اراذل از دور با دیدنش کپ می کردند چنان در سجده می لرزید که نپرس...

کنارش نشستم ..متوجه محبت من نسبت به خودش شده بود نامش را پرسیدم گفت مظفر نجفعلی...ادرس خواستم گفت شمیران نو کوچه ...

چون چنان دچار شگفتی شده بودم  و دیگر چیزی از حرفهایش نمی شنیدم  باور م نمی شد چون او در محل خودمان زندگی می کرد..

یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم...

دوره آموزشی تمام شد و من برای پیدا کردن دوست نا آشنای خود به دنبال آدرس راه افتادم...زنگ خانه را زدم و خانمی در را باز کرد ..شاید تازه یادم افتاد که چرا دقیق به حرفهایش گوش ندادم . حتی اسمش را هم درست نمی دانستم..

گفتم منزل برادر نجف مظفری ؟

زن با تعجب گفت اشتباه امده اید .اینچا نجف مظفری نداریم..

دنیا بر سرم خراب شد...باور م نمی شد سر کارم گذاشته باشد..عذر خواستم و سرم را پایین انداخته و برگشتم...

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:38  توسط مسعود ده نمکی | 

 

شما از این عکس چه برداشتی دارید؟

نمی دانم !گاهی فکر می کنم یک عکس بیشتر از یک مقاله یا سخنرانی  مفهوم دارد...

شما از این عکس چه برداشتی دارید..

شاید بگوئید ایا این دعوا پایان دارد؟

شاید بگوئید احمدی نژاد سر نماز هم باید مواظب باشد..

شاید بگوئید خیال هاشمی راحت تر از این حرفهاست..

شاید اصلا این فقط یک عکس است و هیچ ربطی به انتخابات  فردا ندارد..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:46  توسط مسعود ده نمکی | 

واقعاً بدون شرح!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 17:16  توسط مسعود ده نمکی | 

لات هم لاتهای قدیم!

 

آزادی اندیشه با لنگه کفش نمیشه!

 

 

 

 

نمی دانم چقدر از وقایع دانشگاه امیر کبیر خبر دارید..اما آنچه که به اسم اعتراض به رئیس جمهور در این دانشگاه روی داد زنگ خطر  آغاز دورانی است که هیچ یک از ما از ان دوران خاطره خوشی نداریم...

چندی پیش وقتی مصا حبه اقای حجاریان را خواندم که می گفت هنوز هم به استراتژی -فشار از پایین و چانه زنی از بالا- معتقد است منتظر چنین حوادثی و حتی بد تر از این بودم..

ظاهرا بازی دوباره شروع شد و لیگ برتر سیاست دارد به جای  حساسش نزدیک می شود به قول میردامادی دوران ماه عسل دولت تمام می شود و لابد باید دوباره به جان هم بیافتیم و سلطان و ژنرالهای سیاست باهم چانه زنی کنند و تاریخ مصرف دانشجوهای پر شور هم که گذشت به آنها می گویند بروید کار تئوریک کنید..

اما چرخ گردون عجب حکایت ها دارد..

کسانی  مدعی گفتمان بوده اند اهل کوفتمان شده اند..

کسانی که دم از مدنیت می زدند با لنگه کفش جلسه بر هم می زنند..

روزنامه ها وسایتهای ضد خشونت توجیه گر خشونت شده اند..

وصد البته بزرگان قوم نیز اهل فشار و فشار پروری..

خدا کند این بار نسل جدید یک بازخوانی از گذشته ای نه چندان دور داشته باشد..

خدا کند حنجره اش را برای کسانی پاره کند که فردا در  میدان خطر  تنهایشان نگذارد..

خدا کند یاد بگیرند که حتی می شود در جلسه ای اعتراض کرد اما  عکس اتش نزد و لنگه کفش در نیاورد..

یاد جلسه سخنرانی اقای خاتمی در دانشگاه تهران افتادم که چگونه سمپاتها یک منتقد را که در نوبت خود سوال شفاهی پرسید هو می کردند...

لات هم لاتهای قدیم!

باز هم دم وبلاگ نویسها گرم که علی رغم خط و خطوط متفاوت به هم لینک می دهندو مودبانه کامنت می گذارند و سانسور نمی کنند..

ای کاش سیاستمداران و دانشجویان هوادار انها از وبلاگ نویسها یاد بگیرند که چگونه می شود هم دیگر را تحمل کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 12:16  توسط مسعود ده نمکی | 

شبه خاطرات(۳)

من از بچگی نور بالا می زدم!!

۱۳۴۸-مسعود ده نمکی

فلانی در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد و در یک خانواده مذهبی تر بزرگ شد و در یک مدرسه مذهبی تحصیل کرد و در یک جاای مذهبی هم به شهادت رسید....

این جمله را خیلی از مردم بارها و بارها از تلوزیون شنیده اند هر موقع خواسته ایم رزمنده و شهیدی را معرفی کنیم امطلع برنامه ویا سخنرانی همین جملات بوده...

موجوداتی آسمانی و غیر قابل دسترس که از جنس انسان جایزالخطا نبودند...

من هم که در عکس پیداست قبل از اینکه بروم جبهه بچه پیغمبر بودم!!!

 

دوستانی که اصرار دارند سیاسی بنویسم مقداری تعمل کنند خاطرات وار فضای شهر و سال ۶۷ که شود نشنیده زیاد خواهند شنید و من را هم بهتر خواهند شناخت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 9:17  توسط مسعود ده نمکی | 

شبه خاطرات (۲)

من هم اولش می خواستم دکتر شوم

 

مهران-زمستان ۱۳۶۴-من و شهید محمد رضا تعقلی

 

قطار (به قطارهایی که رزمنده ها را به پادگان  دوکوهه می آورد- دل آور -وبه قطارهایی که رزمنده ها را برای مرخصی به تهران می برد- دل بر - می گفتند) به سمت اندیمشک حرکت می کرد از کوپه های مختلف سر و صدا های گوناگونی بر پا بود.

 یکی نو حه می خواند یکی جوک می گفت یکی شعر

 می خواند و من همه آنهار ا ورانداز می کردم.جای رضا در کوپه خالی بود از بچگی با هم کل داشتیم که حتما باید دکتر شویم. حتی از راه مدرسه تا در خانه بر سر اینکه مطب کداممان طبقه اول باشد و کدام طبقه دوم دعوا می کردیم...دلیل آن هم صدای پای منشی و ارباب رجوع بود که طبقه پایینی ها را آزار می داد.!!!

پدر رضا سپاهی بود و از نقشه فرار او با خبر شده بود و در روز اعزام  سر بزنگاه جلویش را گرفته بود...رضا از شاگردان اخلاق اقا مجتبی تهرانی بود بچه ای مظلوم و با اخلاق و اهل سیر و سلوک...رضا بعدها به جبهه امد و جزو بچه های دیدبانی شد اما دیپلم اش را هم گرفت...وقتی من در بیمارستان بستری بودم جزوه های مدرسه و درس را برایم می اورد که باهم بخوانیم..اما من دیگر هوایی شده بودم و تهران نمی ماندم..رضا پزشکی تهران قبول شد..می گفت منتظر من می ماند اما من گفتم تو برو من به تو می رسم ..الان رضا استاد دانشگاه مشهد و فوق تخصص اطفال است ومن هنوز کنکور پزشکی نداده ام...و بنا ب راقتضا علوم سیاسی خواندم و وارد عرصه مطبوعات و سیاست شدم دست قضا همین چند ماه پیش دوباره ما را کنار هم قرار داد.در یک روزنا مه مصاحبه رضا را به عنوان دکتر معالج بچه عجیب الخلقه مشهدی و مصاحبه من را در مورد فیلم فقر و فحشا کنار هم چاپ کرده بودند..

در قطار شلوغ ها همه را عاصی کرده بودند اما از همین اول اعزام یاد گرفتم روی ظاهر رفتار ادمها قضاوت نکنم ..چون تعدادی  همین شلوغ ها در عملیات شهید شدند و دعا خوان کوپه ما کپ کرد و برگشت تهران..

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 10:12  توسط مسعود ده نمکی | 

 

شبه خاطرات(۱)

 

من ترس را تجربه کرده ام

 

در بیان این شبه خاطرات سعی می کنم یک روند تقویمی را حفظ کنم .اما گاه و بیگاه گریزی هم به مسائل روز خواهم داشت که با عنوان یاداشتهای روزانه خواهد بود.

دوستان سعی کنند محیط وبلاگ به بیان نظرات و نقد انها بر اندیشه ها  باشد و بیان احساس های عاطفی! و یا فحش های !خود را به ادرس ایمیل ارسال کنند تا کامنت ها یک دست و بدون سانسور درج گردد

 

 

مهران-زمستان ۱۳۶۴

از سال ۶۷ شروع می کنم ماههای اخر جنگ...ان زمان ۱۹سال بیشتر نداشتم.  سال ۱۳۶۴سوم دبیرستان را رها کردم و مثل خیلی ها که شناسنامه خود را بزرگ میکردند و سر سپاه و مسئولین ثبت نام کلاه می گذاشتند راهی جبهه شده بودم.(البته بعد از جنگ این دسته رزمنده ها در گرفتن پایان خدمت و..دچار مشکل شدند چون در زیر سن مشمولیت جبهه رفته بودند و جزو سوابقشان محسوب نمی شد .خدا کند روز قیامت سابقه جهاد و درصد جانبازی را مثل این دنیا حساب نکنند وگرنه هم در این دنیا بازنده ایم و هم در آن دنیا...)

آن زمان در گردان سلمان از لشگر حضرت رسول به عنوان مسئول گروهان بودم...از روز اول اعزامم هم در این گردان و در این گروهان بودم همان موقع که ۱۶ سال بیشتر نداشتم..شب چهارم دی ما ۶۴ وقتی بدون خداحافظی از خانواده از خانه فرار کردم  سوار قطار گه بودم از ترس پدرم خواب به چشمم نرفت . تا صبح فکر می کردم شاید  پدرم با  موتوراش دنبال من بیاید...

یکی از بچه های مسجد تعریف می کرد :

برای مانور رفته بودیم تپه های لویزان .مرد میانسالی با موتوراش از جاده خاکی تپه بالا آمد او را برای چای دعوت کردیم دعوت ما را قبول کرد.وقتی فهمید ما بسیجی هستیم از پسرش برای ما تعریف کرد .می گفت: یک پسر دارد که از سوسک و موش می ترسد اما دربدر حرف گوش نکن رفته جبهه.آه تلخی کشید و گفت ...یک بار هم در عملیات فاو زخمی شد و پاهایش شکست اما دوباره رفت جبهه.

از او پرسیدم اسمش چیست ؟

گفت: مسعود!

گفتم: من هم یک رفیق دارم که اسمش مسعود است اما او اینقدرها  هم  که شما می گوئید ترسو نیست .الان هم مسئول گروهان و اینجور چیزهاست.

مرد خندید و گفت این مسعود کجا و مسعود  من کجا؟ او بچه است و حتی نمی تواند...

وقتی از فامیلی اش پرسیدم و مطمئن شدم که تو را می گوید همه باهم کلی به تو خندیدیم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 2:6  توسط مسعود ده نمکی | 

 

 

سالگرد تعطیلی شلمچه است

 

 

در دفتر نشریه بودم که خانم قاضی از خبرنگاران روزنامه زن تماس گرفت و گفت که شنیده است نشریه شلمچه تعطیل شده من خبر را قویا تکذیب کردم .اما شب در اخبار تلوزیون شنیدم که بله نشریه توسط هیئت نظارت و با اصرار شخص شخیص اقای مهاجرانی وزیر ارشاد وقت دولت اصلاحات تعطیل شده .اما خبرنگار روزنامه زن متعلق به خانم فائزه هاشمی از کجا زودتر از همه این خبر را شنیده جای تعجب داشت که با نامه اکبر گنجی معلوم شد که این حکم ریشه در کجا دارد البته فائزه خانم خوشحالی خودش را از تعطیلی شلمچه پنهان نکرد و با چاپ کاریکاتوری از نیک آهنگ کوثر که مهر باطل شد بر چماقی که یک سرش قلم بود همه ناگفته ها را گفت....

بنا دارم از امشب خاطرات خودم را بنویسم ار سا ۶۷ به بعد در قصه شب با ما همرا باشید..نقدا دفاعیه ام را در دادگاه بخوانید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جريان دادگاه مدير مسئول نشريه «شلمچه»

در آذرماه سال 1378

جلسه رسيدگي به اتهامات مدير مسئول نشريه شلمچه 9 آذر مه سال 1378 در شعبه 1410 دادگاه ويژه كاركنان دولت به رياست قاضي سعيد مرتضوي برگزار شد. در ابتداي جلسه دادگاه، به طرح سه شكايت عليه هفته نامه شلمچه پرداخت و گفت: شكايات هفته نامه شلمچه از سوي معاون استانداري آذربايجان شرقي، محمدرضا علي حسيني نماينده دماوند در مجلس و خطيبي نژاد نماينده هيأت نظارت بر مطبوعات به عنوان نشر اكاذيب مطرح شده است. وي سپس از خطيبي نژاد خواست تا شكايت هيأت نظارت را بيان كند. خطيبي نژاد در جايگاه حاضر و شكايت خود را نسبت به چاپ مطلب «آقاي گنجي! همان آقاي سرشناس پرونده اش از ساواك بيرون آمده است.» مطرح كرد.

خطيبي نژاد گفت: در چارچوب اين مطلب به ولايت فقيه توهين شده و منظور از طرح اين مسأله مرحوم سيد ابوالقاسم خويي بوده است. پس از صحبت هاي خطيبي نژاد، محمدرضا حسيني نماينده مردم دماوند در جايگاه حاضر و به شكايت پرداخت و گفت هفته نامه «شلمچه» با درج خبري به دروغ ادعا كرده است كه اينجانب در مذاكرات خود با عده اي از نمايندگان گفته ام كه اگر قرار باشد عده اي آقاي عبداله نوري را استيضاح كنند، در مقابل وزير ديگري از جناح ديگر استيضاح خواهد شد. سپس دكتر حسن پاشازاده وكيل نجفي آذر معاون استانداري آذربايجان شرقي به طرح شكايت عليه هفته نامه شلمچه پرداخت و از مدير مسئول اين نشريه به دليل نشر اكاذيب شكايت كرد.

پس از طرح شكايات، مسعود ده نمكي مدير مسئول شلمچه به دفاع از خود پرداخت و گفت:

 

بسم الله الرحمن الرحيم

خيلي خوشحال هستم، كه وزارت ارشاد براي يك بار هم كه شده مدعي دفاع از مقدسات شده و براي دفاع از مقدسات و مراجع و مرجعيت، شملچه را تعطيل كرده و ما را به دادگاه كشيده است. اصل اين جريان قابل تقدير است كه وزارت محترم در مقابل اين مسأله حساسيت نشان داده است.

قاضي: آقاي ده نمكي وزارت ارشاد دفعه اول نيست كه اين كار را مي كند، در گذشته براي همين مطلب، از پنجشنبه ها شكايت كرده بود؟

ده نمكي: من از شما هم تشكر مي كنم كه از وزارت ارشاد حمايت مي كنيد اما ما توي همين يك بار آن هم حرف داريم. يعني شما نگذاشتيد كلام منعقد شود! در رابطه با اتهامي كه هيأت نظارت به نشريه شلمچه وارد كرده است چند نكته اساسي وجود دارد اولا اين كه هيأت نظارت اگر مدعي دفاع از مقدسات و مدعي دفاع از مراجع و اجراي قانون است، بايد در عمل به نحوه اي عمل مي كرد كه سليقه اي عمل كردن و نه قانوني عمل كردن در كارش به وجود نيايد ولي متاسفانه امروز به جاي اين كه مرجع اصلي اهانت به مراجع در اين جا به محاكمه كشيده شود نشريه اي كه در مقابل اين اهانت مقاومت كرده به دادگاه فراخوانده شده است. اگرچه به تعبير تني چند از دوستان- كه من در هيأت منصفه زيارتشان مي كنم- تعطيل كردن يك نشريه مثل اعلام خبر مرگ نشريه است و امروز هم محاكمه بعد از مرگ نشريه است. البته بعد از يك سال زياد جالب توجه نيست. با توجه به اهميت موضوع و اين كه بنده فكر مي كنم اين دفاعياتي كه ما اين جا مطرح مي كنيم با توجه به شرايط جامعه و اين كه اين فرياد حق طلبي به جايي نمي رسد، زياد فرقي نمي كند كه بعد از يك سال امروز كه سياسي انديشي و مصلحت انديشي خيلي از آنها اجازه بدهد كه اين فرياد حق طلبانه از جانب بسياري از افراد مستقل كه من اين جا مي بينمشان مورد بررسي قرار بگيرد.

يكي از راه هايي كه براي اهانت به مراجع و حمله به مقدسات و مهمترين ركن ركين نظام يعني ولايت فقيه به وسيله دشمنان درنظر گرفته شده است، حمله مستقيم بود كه سال ها به وسيله روشنفكران غير ديني امتحان شد و امتحان خودش را پس داد و اينها در دهه دوم انقلاب با يك نگاه جديد و روش جديدي حملات خودشان را براي حساسيت زدايي و زير سوال بردن اصل ولايت فقيه در نظام اسلامي ما آغاز كردند. به تعبير روشنفكران اسلامي كه اين اسلاميت را فقط به عنوان يك پوسته و يك ظاهر عوام فريبانه انتخاب كرده بودند (مثل كساني كه با ملي گرايي نتوانستند نهضت و انقلاب را مثل ساير نهضت هاي يك صد سال اخير مصادره كنند و واژه مذهبي را هم به آن اضافه كردند  و به قول خودشان جريان ملي مذهبي را تأسيس كردند) در جريان روشنفكري هم روشنفكري اسلامي را بنا نهادند و با آن نام و تحت آن نام حمله به مقدسات را آغاز كردند. سال ها با دين به جنگ دين آمدند. در دهه دوم انقلاب به قول خودشان با يك نگاه درون نگرانه به مفهوم دين، نسبت به هتك حرمت مقدسات و حساسيت زدايي از آنها وارد عمل شدند و به بهانه آزادي بيان و آزادي انديشه و آزادي قلم، حمله خودشان را آغاز كردند.

يكي از اين نشريات نشريه «راه نو» است و نورچشمي حضرات وزارت ارشاد، در طول حيات خودش و امروز هم متولي و مسئول آن يكي از افرادي است كه در نشريات همسو با مديريت وزارت ارشاد قلم مي زند و مورد حمايت حضرات هم بوده با چاپ مطلبي و شايد هم شناخت خودش و با حربه اي جديد با مرجعيت به جنگ ولايت آمد. ايشان با عدم شناخت خودش و پيدا كردن نكاتي كه مي تواند جالب توجه باشد براي افكار عمومي از زبان يكي از مراجع به جنگ ولايت مي آيد و در صفحه اول خودشان از قول مرحوم آيت الله خويي تيتر مي كنند كه در عصر غيبت، ولايت براي فقيه با هيچ دليلي اثبات نمي شود، فارع از اين كه اصلا بيان اين جمله و بيان اين ديدگاه فقهي از سوي آقاي خويي خود ناقص است و فقط بيان مقدمه اي از يك ديدگاه فقهي ايشان است. با چاپ اين مطلب براي تضعيف اركان ولايت در اين كشور تلاش مي كند و متاسفانه به جاي اين كه متوليان امر، اين جا وارد عمل شوند و بيايند مسئوليت دفاع از مقام ولايت را كه خود از مراجع مسلم تقليد است به عهده بگيرند سكوت مي كنند و از كنار آن مي گذرند و نشريه شملچه براي پاسخگويي به اين امر از اين حيث كه به متوليان آن نشريه فهماند كه شما نه مراجع را قبول داريد و نه ولايت را و اگر امروز به مراجع متمسك مي شويد، فقط به خاطر اين است كه در تقابل ولايت بايستيد، اقدام به چاپ مطلبي مي كنند. عنوان كردند كه ما از تيتر مطلب ناراضي هستيم. تيتر مطلب اين است: «آقاي گنجي،‍ ]مخاطب آقاي گنجي است] يعني شما آقاي گنجي بخوانيد، پرونده اين‌ آقاي سرشناس از ساواك درآمد.» در داخل نشريه شملچه ما دو مطلب از يكي از نويسندگان همسوي اين آقاي گنجي كه مدير مسئول راه نو است چاپ كرديم. كتابي در سال 1363 از سوي وزارت ارشاد همين كشور مجوز انتشار پيدا كرده است. نام كتاب «حزب قاعدين زمان» است. در داخل اين كتاب صفحه 298 دو مطلب به چاپ رسيده است.

 (1. مطالب مورد اشاره ده نمكي از كتاب « در شناخت حزب قاعدين» به شرح زير است:

نامه محمدرضا پهلوي براي تشكر از ارسال انگشتري

حضرت آيت الله العظمي (حاج سيد ابوالقاسم خويي) دامت بركاته.

اميدوارم به ياري پروردگار متعال و تحت توجهات خاص حضرت ولي عصر امام زمان (عجل الله تعالي فرجه) آن وجود عزيز قرين صحت و عافيت بوده باشد يك حلقه انگشتري عقيق مزين به كلام مقدس ( يدالله فوق ايديهم) را زيارت كرديم و موجب كمال امتنان گرديد. توجه خاص آن حضرت بشارتي بزرگ براي ما بود و خداي متعال و همه برگزيدگان حق را سپاسگذاريم كه پيوسته و در تمام طول حيات و سلطنت حافظ و حامي و راهنماي ما در طريق صيانت در ترويج مذهب بوده و در آينده نيز خواهند بود. بار ديگر از درگاه الهي مسئلت داريم كه وجود آن حضرت را براي همه شيعيان جهان به خصوص ملت ايران در كنف خود محفوظ بدارد و ما نيزكماكان از دعاي خيرتان برخوردار باشيم.

كاخ نياوران به تاريخ چهارم دي ماه 1357 شمسي

محمدرضا پهلوي)

يك نامه از شاه ملعون خطاب به اين مرجع عاليقدر به چاپ مي رسد و از ايشان تشكر مي كند به خاطر آن مساله انگشتر و بعد استناد مي كند به سخنان حضرت امام (ره) كه تيتر مطلب ما عينا برگرفته شده از متن سخنان حضرت امام (ره) است. متن سخنان حضرت امام (ره) براساس مستنداتي كه من خدمت برادران و خواهرانم در هيأت منصفه داده ام در صحيفه نور، جلد 15 صفحه 45 عينا به چاپ رسيده است، كه حضرت امام (ره) در مورد همين جريان انگشتر تعبيراتي دارند كه ما عينا از كتاب چاپ كرده ايم.

(2. مطالب مورد اشاره ده نمكي از كتاب «صحيفه نور» به شرح زير است:

در آن وقتي كه اول نهضت بود يك شخص سرشناس از اينها گفته بود كه ايراني ها ديوانه شده اند يعني قيام در مقابل محمدرضا را و ايستادگي در مقابل ظلم را، با تعبير ديوانگي، يكي از اشخاص سرشناس معرفي كردند. آن كاسب يا تاجري كه در منزل او بود و از او شنيد اين را، گفته بود كه آقا بعضي از اينها مردم كذا و كذا هستند و اينها بعضي شان هم شهيد شده اند. آن آقاي سرشناس گفته بود اين از خريتشان بوده است آدم كه نمي رود در توي خيابان مقابل مسلسل بايستد و همان آقاي سرشناس پرونده اي از ساواك بيرون آورده و آن وقتي كه جوان هاي ما در خيابان ها كشته مي شدند، انگشتر براي سلامت محمدرضا فرستاده بود. يك دسته اين طور بود كه حضرت امير (سلام الله عليه) از اينها تعبير مي كند كه اينها همشان علف شان است مثل حيواناتي كه همشان اين است كه شكمش سير بشود.)

يعني ما عينا فقط يك صفحه از همين كتابي را كه وزارت ارشاد اين كشور مجاز انتشار داده اند را در نشريه مان چاپ كرده ايم. با اين تفاوت كه اسم اين مرجع عاليقدر را در داخل نشريه خط زده ايم. يعني اصلا مشخص نيست منظور چه كسي بوده، يعني نه در نامه شاه ملعون و نه در اصل تايپي اسمي از آقاي خويي نبرديم. ما فقط خواستيم جواب داده باشيم كه اگر براي شما اين مرجع مي تواند ملاك باشد در مورد ايشان، اين سند تاريخي كه از قول خودتان هست وجود دارد. اين مطلب در شماره 40 نشريه است. متاسفانه وقتي كه اينجا بحث هيأت نظارت را مطرح مي كنم به خاطر همين است كه ميبينم اينجا باز هم هيأت نظارت براي دفاع از حريم مرجعيت نيست كه شلمچه را تعطيل مي كند. يعني اتهام ما اين نيست، اگر اعضاي هيأت نظارت از خود من درخواست مي كردند كه شما مواردي را به ما نشان دهيد كه ما بتوانيم از شملچه شكايت كنيم، خودم به آنها مي گفتم كه اينجا به آقاي مهاجراني چيزي گفتيم و آنجا به فلاني چيز ديگر، شما بر اساس مستندات از ما شكايت كرده و شلمچه را تعطيل كنيد، اما اين را بگويند شلمچه به مراجع توهين كرده است مثل اين است كه بگوييم آقاي مهاجراني طرفدار آزادي بيان است! يعني اينقدر خنده دار است. آقاي مهاجراني كسي است كه در هيأت نظارت مخالف سرسخت شلمچه بوده است. نشريه شلمچه در شماره 40 به قول آنها اين اهانت را انجام داده و در شماره 52 هيأت نظارت اقدام به تعطيلي آن كرده است. يعني آقايان جرم را پيدا كرده اند و در آب نمك خوابانده اند كه 14 هفته بعد در موقع لازم شلمچه را به تعطيلي بكشانند دليل آن هم به خوبي مشخص است. آقاي مهاجراني گفت كه ما در همان هفته اول متوجه اين مطلب و جرم آن شديم؛ اما چرا 10 هفته بعد اقدام كردند؟! به خاطر آن كه ما به انگيزه عمل آنها برسيم. آنها به خاطر اهانت به مراجع، شملچه را نبستند. اگر آنان دغدغه مقدسات را دارند بايد توجه داشته باشند كه در اين كشور بارها و بارها عليه قرآن، عليه پيامبر و عليه مرجعيت در اين روزنامه ها مطلب نوشته مي شود و وقتي كه قوه قضائيه آنها را به دادگاه مي كشد آقاي وزير به عنوان مدافعشان درمي آيد! چطور است كه اينجا حريم مرجعيت خيلي بالاتر از حريم قرآن و پيامبر شده كه آنها بيايند قرآن را تحريف كنند؟ احكام قرآن و قصاص را زير سوال ببرند و آقاي مهاجراني بيايد فقط از حريم مرجعيت دفاع كند. مرجعيتي كه دارفاني را وداع گفته اند و مراجع زنده هستند و مورد اهانت قرار مي گيرند و كسي از آنها دفاع نمي كند. پس اين نشان مي دهد كه انگيزه خيرخواهانه نبوده است. حالا به فرض اين كه انگيزه خيرخواهانه بوده است ما در شماره 40 اهانت كرده ايم، قبول! چرا 14 هفته بعد شملچه را تعطيل مي‌كنند؟! هيچ كس در اين مملكت نيست كه آنها را زير سوال ببرد؟ به خاطر اين كه در آستانه جريان قتل ها يك سري مي دانستند كه نشريه اي به نام شلمچه است كه به جاي چراغ در صدا و سيما براي آنها يك چهل چراغ درست مي كند به همين خاطر در آن شرايط اقدام به تعطيلي شملچه مي كنند. چون من اميدي به بازگشايي شملچه ندارم به اين صراحت حرف مي زنم وگرنه من دوست داشتم كه يك حرفي بزنم كه اعضاي هيأت منصفه خوششان بيايد و دو تا معذرت خواهي اينجا مطرح مي كنم و بگويم ما اشتباه كرديم ما نمي خواستيم اين كار را بكنيم يا بياييم و بگوييم كه يكي از اعضاي هيأت منصفه در جايي گفته است كه با تعطيلي نشريات از سوي هيأت نظارت مخالف هستند. ديدم كه ما براي ماندن در عرصه مطبوعات نيامده بوديم. آمده بوديم تا در يك شماره حرف هاي خودمان را بزنيم گرچه در اين آخر در مورد اين مطلب باز هم من عنوان مي كنم؛ تيتري كه نشريه شلمچه به كار برده است عين جمله امام (ره) است كه در صحيفه نور به كار برده شده است يعني ما هيچ چيز به اين مطلب اضافه نكرده ايم: «آقاي گنجي بخوانيد پرونده فلان از فلان جا درآمده است» مطالبي كه چاپ كرديم عينا از يك كتابي است كه مجوز آن را وزارت ارشاد به ما داده است. اگر قرار است كسي در اين مورد در اين مملكت محاكمه شود همين جا بايد دستور داده شود كساني هم كه به اين كتاب اجازه انتشار داده اند محاكمه شوند يا كسي كه اين كتاب را نوشته محاكمه شود. من در قانون مطبوعات جايي نديدم نوشته شود كه چاپ مطالبي كه مجوز انتشار رسمي از وزارت ارشاد دارد در مطبوعات جرم است حالا چطور شده كه ما عين مطلب را از كتاب چاپ كرده ايم و اسم فرد خاص را از مطلب حذف كرده ايم شايسته تعطيلي هستيم ولي اين كتاب كه اهانت را كرده هنوز هم در كشور موجود است و كساني كه به اسم مرجعيت عليه ولايت توطئه مي كنند و مطلب چاپ مي كنند مورد تعارض قرار نمي گيرند، يعني آن نشريه- راه نو- به محاكمه و تعطيلي كشيده نشد. به هر حال بنده متاسفم از اين كه مي بينم متوليان امر فرهنگ در اين جامعه سليقه را مد نظر خودشان قرار داده اند نه قانون را. تا موقعي كه نگاه ما به قانون سليقه اي باشد- حالا ما ده تا قانون مطبوعات ديگر هم تصويب كنيم- به جايي نمي رسيم. ما در اجراي همين كه هست هم اشكال داريم. من تمام موارد اتهامي هيأت نظارت را رد مي كنم. هيچ اهانتي به هيچ مرجعي صورت  نپذيرفته اگر هم كسي اهانت كرده اين جا بايد دو نفر را محاكمه كنند.

1- نشريه اي كه در ابتدا اين مطلب را چاپ كرده است.

2- كتابي كه اين مطالب را چاپ كرده است.

3- ما در اينجا درخواست صدور راي برائت را از هيأت منصفه داريم و در كنار آن با توجه به تعطيلي يك ساله شلمچه درخواست خسارت از وزارت ارشاد و شخص وزير ارشاد را به خاطر خسارت مالي و معنوي و تهمتي كه با خاطر موارد بي اساس به نشريه شملچه زدند، داريم.

در ادامه اين دادگاه، سپس مسعود ده نمكي در خصوص شكايت مطرح شده از سوي نماينده نهاوند به دفاع از مطلب مندرج در شملچه پرداخت و گفت:

اولا اين كه هيچ تكذيبيه اي از ايشان به دست ما نرسيده است. در دوران شلمچه و بعد از شلمچه هم هيچ تكذيبيه اي از ايشان به دست من نرسيده است. حداقل ايشان مي توانستند تلفني تماس بگيرند و بگويند ما تكذيبيه فرستاده ايم و چرا چاپ نمي كنيد؟! اگر سندي هست كه ايشان نامه را به ما داده اند- جايي و مرجعي است- بيايند و مطرح كنند اما دوباره مي گويم كه هيچ تكذيبيه اي از آقايان به دست ما نرسيد اگر هم مي رسيد چاپ مي كرديم. البته در اين مطلب هيچ اهانتي صورت نگرفته و گفته اند كه هيچ خبر، ايشان را مخالف ولايت معرفي كرده اند كه هرگز اين چنين نيست. البته ايشان موضع گيري شتابزده را اهانت تلقي كرده اند. من تعجب مي كنم اگر به كسي بگوييم كه موضع گيري شتابزده داشته آيا اهانت است؟ اگر اين لفظ اهانت آميز است پس همه بايد از همديگر شكايت كنند. ثالثا اين نماينده محترم كه جرايد را مي خوانند بايد اين را مي دانستند كه ستون يكصد خبر شلمچه اخباري بوده كه ما از روزنامه هاي كثيرالانتشار ديگر- كه در ستون اخبار مجلس خود چاپ كرده بودند- نقل كرده بوديم نه اين كه نام آنها را ببريم ما خبر را از بين آنها انتخاب كرديم و با يكي دو خط تحليل چاپ كرديم، در مورد اين كه «اگر استيضاح نوري انجام شود ما هم دري نجف آبادي را استيضاح مي كنيم» بحث زياد مخفي هم نيست و آن روز نيز در مجلس مطرح مي شد. حالا آقاي دري كه سهل است، بعضي از آقايان استيضاح مظفر را هم مطرح مي كردند، يعني بحث جناح مطرح نبود.

قاضي: سوال يكي از اعضاي هيأت منصفه اين است كه گفتن روزنامه كثيرالانتشار كافي نيست. مرجع روزنامه خاص چيست؟ نام ببريد. لطفا اگر نام روزنامه را هم مي دانيد نام ببريد؟!

 ده نمكي: اسم روزنامه دقيقا خاطرم نيست. حالا يا روزنامه رسالت بوده يا روزنامه سلام [خنده حضار] چون ستون اخبار مجلس در اين دو روزنامه بود. روال است در نشريات كه مي نويسند نقل از فلان روزنامه، وقتي روزنامه اي مطلبي را مي زند و بقيه هم آن را چاپ مي كنند، هميشه دادگاه، روزنامه اولي را كه مطلب را چاپ كرده خواهد خواست.

[سومين شكايت مطرح شده نيز مربوط به يكي از معاونان استانداري آذربايجان شرقي بود كه به مطلب «تشكيل جلسه اضطراري به خاطر يك جفت كفش دخترانه آقاي استاندار!» ( مراجعه شود به ضميمه 8 در صفحه 164) اعتراض داشت در اين رابطه ده نمكي چه دفاعي كرد:]

شكايت بعدي پيرامون استانداري آذربايجان شرقي است. از طرف استان... و آقاي خ مطرح شده است كه ما در اصل خبر نامي از استان و يا آقاي نجفي آذر مطرح نكرده ايم كه ايشان مدعي آن باشند و قصد تعيين مصداق هم نبوده است. در اصل خبر هر جا اسم استان آمده سه نقطه ذكر شده و هرجا اسم فرد آمده حرف خ ذكر شده است. مي توان گفت كه منظور ما ايشان نبوده و يا آن استان نبوده كه حالا بخواهيم به شخصي افترا بزنيم و يا در مورد استاني بخواهيم خبر را ذكر كنيم هيچ اسمي از استان و يا فرد برده نشده است. تا آخر خبر هم اسمي برده نشده است. اگر مهندس خ وجود دارد بايد مي آمدند و رسما مي گفت كه ما از او اسم برده ايم. ما نه اسم فرد را برده ايم و نه اسم استان را برده ايم. ثالثا حالا اگر اهانتي بوده كه ايشان براي ما تكذيبيه فرستاده اند، روابط عمومي آموزش و پرورش براي ما تكذيبيه فرستاده اند كه ما اصل تكذيبيه را در شماره بعد كه به دست ما رسيده است چاپ كرده ايم كه توضيحات آن را هم داده اند. اگر دادگاه به اين نتيجه رسيده كه آقاي خ همين آقاي نجفي آذر است و استان سه نقطه هم استان آذربايجان شرقي است آن وقت من بيايم سر دفاعيات اصلي خودمان كه در آن جلسه چه گذشته و جريان كفش سفيد چه بوده است؟

 قاضي:‌آقاي ده نمكي شما پس ادعا داريد كه معترض نجفي آذر و استان آذربايجان نشده بوديد؟!

ده نمكي: اگر فكر مي كنيد كه افكار عمومي به اين نتيجه رسيده اند كه استان سه نقطه آذربايجان بوده بايد بگويم كه چنين چيزي نيست. اصل جريان براي ما ملاك است نه مصداق! اصل جريان يعني اين كه آقاي وزير كشور ببيند زير دستانشان به چه نحو با مردم برخورد مي كنند. حالا كه ايشان ادعا  دارند كه خبر در مورد ايشان بوده من خدمت شما بگويم كه: تكذيبيه ايشان بدون هيچ دخل و تصرفي چاپ شده است. اما جريان كفش سفيد.

قاضي: آقاي ده نمكي، درخواست هيأت منصفه اين است كه لطفا متن جوابيه درج شده در نشريه شملچه را قرائت فرماييد.

ده نمكي: متن جوابيه به اين شرح است: مدير مسئول نشريه شلمچه، سلام. احتراما با توجه به اين كه در خبر مندرج در شماره 43 شلمچه 9 آبان ماه با عنوان «جلسه اضطراري براي يك جفت كفش دختر معاون فرمانداري.» مطلب برخلاف واقع به چاپ رسيده، بنابراين براي تنوير افكار عمومي و رفع هرگونه شبهه جوابيه ارسال مي شود. خواهشمند است طبق اصل 23 قانون مطبوعات نسبت به چاپ آن در اولين شماره نشريه اقدام گردد.

1- اصل جلسه كه به صورت تيتر نوشته شده ربطي به كفش دختر معاون فرماندار نداشته، بلكه در مورد موضوع جوانان بوده و اين موضوع با حضور مديران و رئيس هاي نواحي پنجگانه آموزش و پرورش مورد بحث و بررسي قرار گرفته كه با ابتكار فرمانداري تبريز به صورت هفتگي ادامه دارد.

2-  هرگونه تماس، توهين به مدير مدرسه از سوي معاون فرماندار كذب محض است.

3- مطالب منتسب به آقاي مهندس خ (اينجا خودشان هم گفته اند مهندس خ) كاملا تحريف شده است زيرا سخنان ايشان در مورد حجاب و برخورد با جوانان به اين صورت  بوده كه نامبرده نقص روابط اجتماعي را به استناد بر آيه شريف «و انزل من القرآن ما هو شفاء‍« پناه بردن به قرآن و احكام نوراني اسلام دانسته و آنچه كه در خصوص حجاب مطرح كرده كاملا منتسب به كتاب حجاب آيت الله مطهري بوده است كه در جلسه نيز به آن اشاره شده است. (پس جلسه هم بوده است) در خصوص برخوردهاي افراطي پيرامون حجاب ( طالبان در افغانستان) و تحريف بعضي از نمودهاي عدم رعايت كامل حجاب در جامعه توضيحاتي داده و توصيه نموده كه علاوه بر دروني ساختن ارزش حجاب بايد دختران جوان از خودنمايي پرهيز كنند.

4- در خاتمه بايد به استحضار مردم فهيم برسانيم كه عملكرد دستگاه اجرايي به خصوص آموزش و پرورش تلاش در جهت هدايت و‌ آشنايي دانش آموزان با اهداف انقلاب اسلامي و مسائل روز بوده است و نيز جهت ارتباط نزديك تر با قشر جوان موظف به تشكيل جلسات مختلف توجيهي با مديران مختلف آموزش و پرورش حتي دانش آموزان بوده است و در اين جلسات تلاش شده كه از هرگونه افراط و تفريط در امر تعليم و تربيت و به خصوص در مفاهيم جلوگيري و بر اجراي بخشنامه هاي صادره توسط وزارت آموزش و پرورش تاكيد كرد و دانش آموزان نيز با روش هاي منطقي به پذيرش و اجراي احكام اسلامي هدايت گردند.

اين عين جوابيه بوده كه درج شده است، (شلمچه در پاسخ به اين جوابيه نوشت: البته براي ما جاي خوشحالي است كه اقدامات ضدارزشي كه در خبر مورد اشاره آمده است از طرف استانداري تكذيب مي شود ولي اين نكته را هم بايد يادآور شد كه در خصوص اين ماجرا شواهد كافي در اختيار نشريه مي باشد و براي آن كه عزيزان استانداري آذربايجان شرقي قبول كنند كه خبر درج شده در شلمچه كذب و دروغ نبوده آنان را ارجاع مي دهيم به دو خواهري كه در جلسه فوق الذكر به سخنان آقاي مهندس «خ» شديدا اعتراض كرده و آن را برخلاف آرمان شهدا عنوان كردند.) اگر اهانتي بوده كه بايد به وسيله جوابيه رفع شده باشد و افكار عمومي هم طبق قانون توجيه شده اند. حالا شكايت اينها چه بوده كه به دادگاه بكشند!! آيا قانون مي گويد اگر به كسي اهانت كردي و جوابيه را هم درج كردي، شكايت هم بكنند؟ لابد اگر شكايت هم به نتيجه نرسيد او را بكشند؟! اين طور كه نيست. اگر اهانتي شده كه نشده و جوابيه شما هم درج شده است ديگر چرا شكايت كرديد؟! اما در مورد اصل خبر هم حرف هاي زيادي هست. اين جلسه اگر به خاطر اين يك جفت كفش برگزار نشده باشد ولي اين يك جفت كفش صراحتا در جلسه مطرح شده است. وقتي آقاي معاون فرماندار در عين سخنان خود مطرح كرده كه به خاطر يك جفت كفش به مردم گير ندهيد يعني چه؟! خوب يعني من از جريان كفش دخترم گله مند هستم. بعد هم دو تن از معلمان در آن جلسه اعتراض كرده اند. متاسفانه فضا در بعضي از ادارات و... ديكتاتوري است كه افراد جرات نمي كنند حرف بزنند. اگر امنيت شغلي براي آن معلمان كه در آن جلسه اعتراض كرده بودند وجود داشت من آنها را به اين جلسه مي آوردم. علي رغم اين كه يك وزير خوب در آموزش و پرورش است، در بعضي مناطق مديران را قلع و قمع مي كنند. اگر قرار است محدوديت ها باشد بايد براي تمام افراد باشد. نبايد اين وسط تبعيض باشد. اگر دختر معاون فرماندار اين كفش را پوشيد و دختر يك كارگر هم پوشيد بايد قانون براي همه برابر باشد. حالا چون دختر فرماندار بوده بياييم و جلسه تشكيل دهيم. «عابدان كين جلوه در محراب و منبر مي كنند....». پس ديگر جاي شكايتي نيست چون جوابيه در نشريه درج شده است.

قاضي: آقاي ده نمكي اگر مطالبي را به عنوان آخرين دفاع داريد بيان كنيد!

ده نمكي: خير دفاعيه اي نداريم. نشريه ما را بسته اند. نوش جانشان! الحمدلله بستند. تيراژ اين يكي دو برابر شد. آقاي مهاجراني به ما لطف كردند. با آن تعطيلي نعمتي براي اين يكي نشريه فراهم شد. بنده معتقدم به جهت تنوير افكار عمومي اعضاي هيأت محترم منصفه اين مستندات ما را براي يك بار هم كه شده مطالعه كنند، عدالت را فداي مصلحت نكنند. اين مصلحت است و عدالت نيست. من متاسفم كه در اين مملكت عدالت فداي مصلحت مي شود. من به يكي از مراجع زيربط مراجع كرده ام و در مورد شلمچه به ديوان عدالت اداري شكايت كرده ام. متاسفانه وزارت ارشاد يك سال است كه جواب دادگاه را نداده است. بعضي ها مي گويند كه اگر ما بخواهيم اين حكم را لغو كنيم بايد يكي از آن طرفي ها را هم لغو كنيم. وقتي كه من مي بينم استدلالات بر مبناي اين پايه است، ديگر من نمي توانم اميدي به اين داشته باشم ، آيا تيتر كردن جمله حضرت امام (ره) جرم است؟! چاپ مطالبي از كتابي كه مجوز ارشاد را دارد جرم است؟! اگر جرم است حرفي نيست شملچه هم حاضر است كه تعطيل بماند. صلوات ختم كنيد.

 

قبل از اعلام خاتمه جلسه نماينده نهاوند در مجلس شوراي اسلامي نسبت به شكايت خود اعلام گذشت كرد.

پس از خاتمه جلس اعضاي هيأت منصفه (حجت الاسلام شبيري و ايزدپناه، آقايان واحدي، عسگر اولادي، قاسم زاده، ناصري صالح آبادي، لطفي، پورنجاتي، فاضلي و خان حميرا حسيني يگانه) وارد شور شده و پس از چند ساعت بررسي و مشورت نظر خود را اعلام كردند.

 


تصميم هيأت منصفه مطبوعات

درباره اتهامات مدير مسئول نشريه شلمچه

بسمه تعالي

به تاريخ 9/9/78 اعضاي هيأت منصفه مطبوعات نظر خود را به شرح زير اعلام نمود:

1- در خصوص شكايت هيأت نظارت بر مطبوعات از مدير مسئول شلمچه مبني بر اهانت به يكي از مراجع تقليد، اعضاي هيأت منصفه به اتفاق آرا متهم را مجرم و با اكثريت آرا، نامبرده را مستحق تخفيف دانست.

2- درخصوص شكايت معاون برنامه ريزي استانداري آذربايجان شرقي، هيأت منصفه با اكثريت آرا متهم را مجرم ندانست در عين حال به اتفاق آرا به مدير مسئول هفته نامه شلمچه نسبت به رعايت دقيق اخلاق مطبوعاتي و حفظ حرمت اشخاص تذكر داد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 14:25  توسط مسعود ده نمکی | 

 

خدایا ! مردیم از این همه اصولگرایی

 

هر دور که به انتخابات نزدیک می شویم این وجدان  تکلیف شرعی ما هم  عود می کند.گاهی گمان

می کنم  استحاله شد ه ام و دیگر درد مردم فقیر و محروم و حرص خدمت به خلق الله را ندارم..

وگرنه می بایست بین یکی از این طیف های اصول گرای اصلاح طلب و یا نه اطلاح طلب اصول گرا و یا نه رایحه اصولگرا و یا اصلاح طلب  بی  رایحه و یا.....اسم و رسمی در می کردیم...

البته دشمن خیال بد نکند این همه دعوا  در جراید و منابر سر خدمت به مردم است و گرنه این دوستان همه شیفتگان خدمت اند نه تشنه گان قدرت !

همین شیفتگی این همه جماعت ما رو  کشته < عین همون بنده خدا که صداداقت عیالش او را کشته بود> که دارن همدیگر را تکه پاره میکنند تا از  نردبان حزب الله و اصول گرایی و اصلاحات  با لا  روند تا به پشت بام خدمت به مردم برسند....

یکی نیست به این جماعت بگوید بابا باهم  بخورید...ببخشید با هم خدمت کنید دعوا نکنید...

صد رحمت به ادوار سابق که  یک  جناح چپ   داشتیم یک  جناح راست الان راست چپکی ..چپ راستکی...راست با رایحه ...چپ بی رایحه ...راست اصول گرای اصلاح طلب و..چپ اعتماد اصلاح نطلب...مردم رو به سرگیجه سیاسی انداخته اند ...بیچاره عنوان حزب الله و اصلاح طلب و اصول گرایی که گوشت قربانی دست حضراتی شده که سر رسیدن به این خدمت این می کنند وای به حال فردا که به خود خدمت برسند

این همه نامزد مدعی از زیر کدام بوته های مبازه بیرون امده خدا عالم است وگرنه در اوج جنگ عدالت خواهی  و.ارمانگرایی ما که این ویترین را ندیده بودیم شاید... البته فکر نکنید منظورم غنیمتخواری و مرده خوری سیاسی و اینجور حرفاست

جنگ زد نعره ولی پنجره هارا بستید

به غنائم که رسیدیم به ما پیوستید

<البته شاعر غلط فرموده چون  حضرات خود شاعر را هم

 جزو غنائم خود می دانند..بی خیال! این نیز بگذرد>

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 23:28  توسط مسعود ده نمکی | 
 

 

یک شاخه گل سفید تقدیم تو باد

رقصیدن شاخه بید تقدیم تو باد

تنها دل ساده ایست دارائی ما

آن هم شب عید تقدیم تو باد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 9:40  توسط مسعود ده نمکی | 
 

  امروز سياست حرفه‌اي دانشجو و طلبه بي‌تفاوت مي‌خواهد.

 

طلاب و روحانیون قم به تماشا و نقد

 کدام استقلال کدام پیروزی

 نشستند

دیشب زاهدان بودم و در دانشگاه علوم پزشکی زاهدان با دانشجویان دانشگاههای این شهر به تماشای فیلم نشستیم ..جلسه جالبی بود انگار در خود استادیوم بودیم خانم های استقلالی در برابر اقایان پرسپولیسی صف ارایی کرده بودند ..اولش نگران بودم شاید متوجه منظور فیلم نیستند اما اخر کار معلوم بو د همه لایه های مختلف فیلم را دریافته اند و این جدال هم طبیعت تماشای فوتبال است!!

قبل از ان هم در دل حوزه علمیه و با حضور انبوه طلاب وروحانیون در سالن امفی تئاتر مدرسه معصومیه به تماشای فیلم نشستیم

در نوع خود اتفاق کم سابقه است که حواشی ان را بعد می نویسم

 

 

 

http://masumieh.blogfa.com/post-87.aspx

 

 

جلسه نمايش و نقد فيلم «كدام استقلال؟ كدام پيروزي؟» و پرسش و پاسخ با حضور مسعود ده نمكي كارگردان فيلم در سالن همايشهاي مدرسه معصوميه برگزار شد. بخشي از صحبت‌هاي مسعود ده‌نمكي در پاسخ به پرسش‌هاي طلاب شركت كننده در اين مراسم در پي مي‌آيد.

 

·          استخوان‌بندي فيلم كدام استقلال؟ كدام پيروزي؟ مانند فيلم فقر و فحشاء بر روي بحث عدالت‌خواهي و جنگ فقر و غناء است و از ابتدا اين تعبير حضرت امام از هنر متعهد كه هنري است كه بيانگر جنگ فقر و غناء باشد و كوبنده سرمايه‌داري مدرن و دفاع از مستضعفين در برابر اغنياء است را براي خودم سرمشق كار قرار داده‌ام و اين خطي است كه در فيلم‌هاي من دنبال شده است.

·          به فوتبال از منظر اقتصادي و جامعه‌شناسي نيز مي‌توان نگاه كرد، چرا كه فوتبال از محصولات تمدن جديد است كه به سراسر دنيا صادر شده است. ولي آنچه ما دنبال كرديم و منظري كه نزد ما مغفول نماند مشابه سازي با پيوند و انفكاك‌ها و تضادها و تع