تبليغاتX
مسعود ده نمکی

 

 

اینجا مسجد قندی است.دوباره یکی از محلات قدیمی تهران.اغاز برخورد ویا همجواری دو تفکر و تلقی از دین.یکی در طرد و رد دیگران و یکی در اصلاح و جذب دیگران.اسمان فیلم از دیشب پر ستاره شده است.اکبر عبدی .امین حیایی .محمد رضا شریفی نیا .کامبیز دیرباز و...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 19:27  توسط مسعود ده نمکی | 

قرار است این جماعت با هم به جبهه بروند

 تمام حرف من همین است.این پوت جبهه با اوت پوت اون فرق می

کرد.البته اگر به کاسه های داغ تر از اش جبهه ندیده مدعی دفاع از

فرهنگ جبهه و جنگ  بر نخورد!!!

راستی از این جاعت کسی اوینی را خارج از کتابهایش می شناسد؟

راستی ایا همه انهایی که در جنگ حضور داشتند یا حاجی بودند یا

سید؟

ایا در جبهه با یک فریاد ما دشمن فرار میکرد؟اگر اینگنه است ۳۰۰هزار

شهید از کجا امده و چرا این جنگ هشت سال طول کشید؟

من بر ای این جماعت مدعی حرفها دارم که بزنم.منتظرم تا لب تر کنند

 تا برایشان  از بود و نبود جبهه با هزاران سند سخن بگویم..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 19:30  توسط مسعود ده نمکی | 
 

عید مبعث بر همه دوستان مبارک

 

                                  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 13:41  توسط مسعود ده نمکی | 
 

دو فیلم با یک بلیط.....این اقای پویا وحشتناک دوست داشتنی است...هر کار که باید برای بهتر شدن

فیلم انجام شود دریغ نمی کند.او ویزور دوربین را محرم برای هیچ احدی جز کارگردان نمی داند...

 

 

این هم خط و نشان من برای بابک فوتولوف است .امروز  بعد از ظهر کارها سرعت گرفت انگار دیگر هیچ مانعی در  کار نبود چون بابک رفته بود....

 

مرلا زارعی گزارشگر تلوزیون است او واقعا یک گزارشگر بود با ما باشید .....

 

اکبر عبدی برادر شهید است او در این فیلم می خواهد خودش باشد منتهی با اسم بایرام کسی که رزمنده ها را دوست دارد اما مثل انها نبوده...

 

 

این هم یک عکس سیاسی .بابک ارزو داشت این عکس را بگیرد پرنده ازادی بر دوش ده نمکی.البته من گفتم اگر عقاب باشد بهتر است..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 23:13  توسط مسعود ده نمکی | 

 

دیگر از دست این بابک برزویه خسته شده ام.اولش فکر می کردم یکی دو روز مرا سوژه خود قرار می دهد وخسته می شود.اما گویا این تپل فوتولف دست از سر ما برنمی دارد.البته فکر می کنم در شهرک سینمایی دفاع مقدس بشود نردبان اسمان را برای این برادر هموار کرد تا ایشان هم عاقبت بخیر شود..

 

 

 

این هم اکیپ سیار تلویزیون برای پخش یک برنامه زنده.خانم مریلا زارعی هم  گزارشگر این برنامه است یه چیزی تو مایه های کریستین امانپور صدا وسیما.این نقش دو کاندید داشت  خانم هدیه تهرانی

و مریلا زارعی...بازی خانم زارعی را در تئاتر دیده بودم و  از همان موقع با اقای شریفی نیا در مورد این نقش کاندید ما ایشان شد...

 

اکبر عبدی به همراه دخترش غوغا کرد .این سکانس را از دست ندهید.سلام خانم صدا وسیما...

 

 

 

 

 اقای جم خواننده سرود یار دبستانی من ...امروز میهمان ما بود البته ایشان هم یک سکانس در فیلم حضور خواهند داشت...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 23:31  توسط مسعود ده نمکی | 

اصلی مهم از قانون اساسی

از کجا آورده اید؟

همه در برابر قانون برابرند؟

به تو چه که از کجا آورده ایم

 

 

مجلس قانون صیانت از بیت المال را تصویب نکرد...

کنگره مشارکت با مشارکت همه اصلاح طلبان صیانت شد..

برای پیروزی حزب الله در جنوب لبنان امشب نور افشانی داریم..

مردی بر دروازه های قدس...حدیث جعلی اس ام اس مصلحتی است...

خدایا اسلام را بر کفر .راست را بر چپ.نرگس را بر شوکت پیروز کن..

دیش های ماهواره از کیسه بیت المال مهم تر است....

اساسا  چون دیش از قابلامه بزرگتر است...

هنوز اس ام اسی در باره قانون رد شده به دست کسی نرسیده...

اساسا مجلسی که اصول گراست مگر می شود  قابلامه را بر دیش ترجیح دهد...

ای کاش می شد یک تحصن راه انداخت مثلا در دفاع از لویح دوگانه ..

برج های دو قولو باید نابود می شد چون برجهای استکبار بلند تر از برج های برج سازان وطنی است...

فردا قرار است دو شرور را در محله ما با کله کچل بچرخوانند..

حاج اقا معین الرعایا از پشت پنجره برای غیرت ما دست تکان می دهد..

استکبار مرا تحریک کرده تا علیه این قانون چیز پراکنی کنم...

سیاه نمایی کار عوامل خود فروخته استکبار است..

مسئولین با حال انقلابی و اصلاح طلب مگر می شود دزدی کنند..

اقازاده ها موج ارسالی رسانه های دشمن بود که عده ای عوام به ان دامن زدند..

وگرنه کو اقا زاده بد..

ما یک اقا زاده داریم ان هم در سازمان انرژی هتای حق مسلم ماست..

می خواهیم زنجیر انسانی تشکیل دهم تا غنی سازی ۵ درصد یک یا حسین دیگر..

بی خیال پیام هشت ماده ای....

از کجا امده ام امدنم بحر چه بود به کجا مبرم اخر این همه را به تو چه..

قانون فقط از سران سه قوه می پرسد نه از همه...

پل صراط را هم که برداشته و دور برگردان زده اند از چه بترسیم..

بیت المال مال البیت است بر چشم بد لعنت..

نان در دعوای چپ و راست است...

دیش ماهواره نماد ازادی و حریت ملت ماست ..تیتر اول روزنامه هاست..

شتر دیدی ندیدی..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 1:29  توسط مسعود ده نمکی | 
 

روز نهم و دهم فیلمبرداری در خانه مجید ومقابل زندان بودیم...

 

سید جواد هاشمی تا حالا ده الی بیست بار در فیلم هایش شهید و زخمی شده اما اینبار او باید

نقشی متفاوت اجرا کند نقشی که  کلیشه نیست...

 

 

دیر باز در نقش خو جا افتاده .ما چاکریم..

 

 

این هم میرزای محل ....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 0:37  توسط مسعود ده نمکی | 
 

در نمازم خم ابروی مشترک مورد نظر در یاد پیجینگ

امروز روز دهم فیلمبرداری است باین عکسهای بابک برزویه فکر می کنم باید کم کم سناریوی دیگری بنویسم.البته خوبی اش این است که کامن گزاران محترم می بینند که من هنوز هم نماز می خوانم و در نمازهای قضایم نیز دعایشان می کنم.

 

 

 

اکبر عبدی هم دارد حال اقای امیر اسکندری گریمور محترم را جا می اورد تا حالا ۱۵ ساعت راش پشت صحنه از اتفاقات جالب و خنده دار این فیل تهیه شده شاید نر گس ۲ را هم ساختیم..

 

 

 

این هم اقای کاسه ساز و دلگرمی های ایشان خدا وکیلی کمتر تهیه کننده ای روی یک کارگردان اول اینگونه ریسک می کند

 

اگر بل نگیریید دارم پرتاب کردن یک شیئ را به سمت پنجره به دیرباز یاد می دهم .این هم از تا ثیرات حضور من در سینما.بعد از پایین اوردن شیشه ماشین که یا اور فیلم های دهه چهل است چشم شما هم به این یکی روشن شد...

دیدید چه استحاله ای شدم من.... دم اکبر عبدی گرم که در هر حال اخبار رادیو را رها نکی کند اساسا فکر می کنم این ادم سیاسی تر از هر سیاسی باشد..

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 19:23  توسط مسعود ده نمکی | 

 

ای کاش هیچ وقت به کفه تیتر نمی رفتی

http://13484550.blogfa.com/

رویا بیژ نی

ببخشيد جناب ده نمكي كه مجبور شدم جواب حرفهاي دوستتان را در بلاگ خودتان بگذارم چرا كه شما آدرسي از ايشان نگذاشتيد :

روزهاي سختي بود آن روزها آقا ! . جنگ / موشك / خمپاره/ زخم / بي دادرسي جز خدا ... روزهاي سختي بود . يادمان كه نميرود. يادتان كه نرفته آقا !

برادرهاي ما با بادها رفتند
برادرهاي ما از يادها رفتند
برادرهاي ما آن نازنين شمشادها رفتند

رفتند . برايشان گورهاي پرفاتحه گذاشتيم . مجلس ختمي فراخورشان ... فرياد كشيديم . خاك بر سر ريختيم . جنگ نا برابري بود . ميدانم ... تمام شد آقا!
تمام شد آن ضجه ها كه براي پدران ِ بي سرِ سرزمينمان كشيديم. تمام شد پلاكهايي كه نشاني برادرهاي گمناممان بودند . تمام شد قدر و ارزشي كه براي موج انفجار گرفته هايمان گذاشتيم . ديوانه هايي كه رسالتي بزرگ داشتند / توي كوچه از نسل جديد سنگ ميخورند و به سخره گرفته ميشوند. تلخ است اينهمه آقا . آشوب ميكند دل ِ جنگديده هارا ميدانم اما ... آقا ! تمام شد...

اين روزهاي خالي اما / پسرم نمي داند جنگ چيست / حق هم دارد ... او لحظه هاي ِسخت را همراه من نبود . دوست دارد موهايش را ژل بزند و آوازهاي ِ بي اعتبار ِ رَپ را هي تكرار كند. دوست دارد برود جايي كه انرژيش را تخليه كند / فقط به عشقي زميني فكر ميكند/ عشقي كه در دسترس است . امثال ما هنوز درگير عشقهاي ِ الهي اند / امثال ِفرزندم اما... معنويتشان را با همين حرفهاي شما گم كرده اند . شما نگذاشتيد... از معنويت ترسانديدشان آقا ! هر وقت به فرزندم نهيب ميزنم كه سطحي نباش / هر وقت ميگويم اندازه هاي تو آن روزهاي دور چه كردند / گوشهايش را محكم ميگيرد و ميگويد : چقدر منت آن روزها بر سرمان گذاشتيد/ مدرسه /كوچه / معلم / مشاور / تلويزيون ... كاش دلير نبوديد / جنگ نميكرديد ... اينهم خوبي و گذشتتان به لعنتي نمي ارزد ... خسته ام از زحمت گذشته هاي امثال شما...
شما آقا ! اينقدر محكم به دنياي قديم چسبيديد كه من فرزندم را گم كردم ... دنيايي كه من و شما روزي با هم دوستش داشتيم . اين خط قرمز بين ما را چه كسي كشيده؟ هركسي هست خدا نيست ... بنده ي خاص او هم نميتواند باشد.

ده نمكي / اگر همان هم كه بود باشد / مهم اين است كه راه ِ دوستي را خوب بلد شده . بلد شده كه چگونه با جوانهاي امروز كنار بيايد تا حرفهايش دلنشين شود ... ميداند آيين انسان ِ والا بودن و بنده ي خاص ِخدا بودن / در اين نيست كه مُدام حرفهاي گذشته اش را مثل چماق توي سر جماعت سطحي الان بزند . ميداند براي تفهيم حرفهايش راهي منطقي تر و دوستانه تري هم وجود دارد. ده نمكي جنگ را حفظ كرده / نه از آنگونه كه جماعت انصار حزب الله ...او از جبهه به شلمچه آمده / من شلمچه اش را دوست نداشتم / اما به بي ترسي اش احترام ميگذاشتم.
از شلمچه به فقر و فحشا / حرفهاي رُك ِ توي فيلمش حالم را بد ميكرد / اما به قدرت و غرورش احترام ميگذاشتم .
از فقر و فحشا به كدام استقلال /كدام پيروزي ... مگر دروغ بود؟ چه قدر انساني و پرهيزگار برخورد كرد توي فيلمش ... ديديد آقا ؟!
حالا هم اخراجيها... نديدم اما ميتوانم حدس بزنم كه چه ميگويد... زخم نميزند / حتي خراش هم نميدهد . آرام شده / مطيع اما نه... چه قدر متلك بارش كردند كه چرا فلان خانم را با آرايش توي فيلمش آورده / چه كند ؟ دروغ بگويد؟ كدام زن بي بزكي ولو ناچيز اين روزها ديديد؟
اين روندي كه دارد به نفع همه هست . چرا در پي ِتحليل و توضيحش هستيم . مگر انسان ِ بي تغيير وجود دارد؟

مهربانتر شده / او ده نمكي كم سن ِ روزهاي جنگ نيست... اگر پسر من هم آن روزهاي سخت پشت هم شهيد ميديد و ناسزا ميشنيد غير از ده نمكي نبود . بس كنيد . شما را به خدا / اجازه بدهيد هر كس دنياي خودش را داشته باشد . به حريم هم تجاوز نكنيم بهتر است... فقط نگاهمان بسوي تعالي باشد. به خدا سخت نيست.
با اينهمه بايد داستاني را برايتان بگويم : عارفي به حمام رفت تا شوخ از تنش بگيرد به نزد ِ دلاكي خوش كار و مهربان ... آقا ! دلاك تمام تلاشش بر اين بود كه شوخ ؟/ چرك ِ / تن عارف را خوب در آورد و قديمترها رسم بر اين بود كه هر چه چرك از بدن ستردند گوشه اي جمع كرده نشان صاحبش دهند تا خوشكاري دلاكها بيشتر اثبات شود و آن دلاك هم همان كار را كرد. آقا ! بعد ازينكه از سر ِ خوش نيتي دلاك شوخ ِ عارف را نشان ِ او داد به عارف گفت : خواجه ! پندي به من بده تا به گوش ِجانم بگيرم .
عارف بهترين پندش را براي دلاك گفت . پندي كه عارف نفهميد تلخترين و گزنده ترين قيمت براي دلاك شد. عارف گفت : پندم اين است كه هرگز شوخ ِمرد را به رويش نياوري . ! پند ِ قشنگي بود نه ؟ اما كاري كه دلاك كرد هم قشنگ بود . اينكه خواست حسن انجام كارش را به عارف نشان دهد و نه شوخ ِ مرد را...
همه را براي اين گفتم كه بدانيد هر كسي از ظن ِخويش است كه مي بيند. هيچكس محكوم نيست ... هيچكس ... فقط محكوم نويسنده ايست كه وظيفه اش را خوب انجام نداده و كلامش را تلخ نوشته مثل عارف و خواننده اي كه هدفش خير است از اينهمه زياده گويي . شايد همه ي اينها براي اين است كه من از شوخ جماعت راحت نمي گذرم مثل دلاك...
ما هم يادمان نرفته روزهاي سخت جنگ را آقا ! ... خدا راضي به اين خطها نيست...

بنده ي خدا كاشكي اصلن به كافه تيتر نميامد كه اينهمه نقد و بررسي شود . امان از ما كه حاشيه سازيم و گمراه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 23:10  توسط مسعود ده نمکی | 

 

چند می گیری کارگردان نشی؟

 

امروز دیالوگی از یکی از کارگردانهای معروف سینما شنیدم که برایم جالب توجه بود.او گفته بود <راستش را بگوئید از کجا خواسته اند که ده نمکی حتما کارگردان شود؟> شنیدن این جمله از زبان مثلا بچه مسلمانهای سینما که با رانت نظام فیلم می سازند و روی کله بیت المال سلمانی یاد گرفته اند مرا به این فکر وا داشته که باید خود را برای روزها ی سختی اماده کنم..

تقصیر من چیست وقتی نشریه منتشر می کنم پر مخاطبترین هفته نامه های ایران می شود .وقتی فیلم می سازم پر مخاطب می شود حتی اگر این اقایان حرفای نخواهند ان را به حساب بیاورند و وقتی وبلاگ می زنم یه به قول شما وب نویسان می نویسم دوباره همان واکنش...

اما اکبر عبدی در مصاحبه امروزش با رو زنا مه همشهری اب پاکی را روی دست حضرات ریخت....

اما یک چیز برای من مسلم است اخلاص و صداقت اگر در کار باشد کس دیگری است که راه می برد ومن به این یقین دارم...الذین جاهدوا فینا ولنهدینهم سبلنا...

پیشنهاد می کنم به جای فحش به من با اوس کریم دعوا کنید

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 22:31  توسط مسعود ده نمکی | 

 

روز هشتم فیلبردار

 

اکبر عبدی برادر شهید است.بازیگری در خون این بشر است.او هم اخراجی شد.همه اش دلگرمی می دهد و از خوبی کار می گوید در حین کار هم همه تجربیات بازیگری اش را در اختیارم می گزارد.او در مصاحبه ای گفته ده نمکی از همان اول هم اشتباه کرد وارد سیاست شد او باید به سینما می امد.

اما حالا که امده ایم جمع مان جمع است پشت صحنه های فیلم با حضور این همه ستار و کمدین از خود فیلم جذابتر و خنده دارتر است که خودش یک فیلم خواهد شد...

امروز اقایان حمید داوود ابادی از نویسندگان جنگ و جعفر ابادی از بچه ها قدیمی تخریب و جبهه و اقای مسعود داوودی مدیر مسئول روزنامه بانی فیلم میهمان پروژه بودند..

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 23:46  توسط مسعود ده نمکی | 

 

                           راستی من عوض شدم؟!

مطلبی در وبلاگ بیداری درج شده که شاید موافق و مخالفان زیادی داشته باشد و بحث روز دوستان زیادی شده به ویژه با شروع این فیلم دارد به یک سوژه تبدیل می شود و از منتهی الیه راست تا منتهی الیه چپ دارند شمشیرها را تیز می کنند تا جشنواره فجر برسد .بخوانید و نظرتان را نیز مرقوم فرمایید.البته بنده فقط راوی این مطلب هستم..

 

مسعود ده نمکی را احتمالا" همه دوستان می شناسند. عضو سابق انصار حزب الله، مدیر مسئول نشریات «شلمچه» ، «جبهه» و «دوکوهه» که در یکی دوسال اخیر در قامت کارگردان فیلم هایی چون «فقر و فحشا»  و «کدام استقلال،کدام پیروزی؟» ظاهر شده است. مسعود اخیرا" به جرگه وبلاگ نویسان هم پیوسته که اینجا می توانید وبلاگش را ببینید.

در این گیر و دار مسائل لبنان و فلسطین شاید پرداختن به مسعود ده نمکی ، خیلی موضوعیت نداشته باشد. سال ها قبل ، نوشتن درباره مسعود سوژه داغی محسوب می شد اما الان که فضای سیاسی گذشته از تک و تا افتاده ، یحتمل چنین سوژه ای هم خیلی چنگی به دل نزند. ضمن اینکه شاید خود ده نمکی هم راضی به این کار نباشد هر چند من یک کامنت برایش گذاشته و به نوعی از نوشتن چنین مطلبی مطلعش کرده ام.

اما آنچه باعث شد تا تصمیم به نوشتن این مطلب بگیرم ، اشاره ای بود که چند وقت پیش ، آقای بهمن هدایتی صاحب وبلاگ کلاش دیجیتال(همان برادری که ما را مورد عنایت قرار داد و ما هم پاسخکی به حضرتش دادیم) به مسعود ده نمکی داشت و او را به عنوان نماد تحول بچه های حزب اللهی معرفی کرد - البته تحول از آن نوعی که مطلوب حضرات منورالفکر است و به تعبیر بهتر استحاله - غیر از آقای هدایتی ، چند جای دیگر هم دیده ام که افرادی تلاش کرده اند تا رویکردهای جدید مسعود ده نمکی را تلویحا" به منزله استحاله و پشیمانی او از گذشته قلمداد نمایند.

البته من وکیل وصی مسعود نیستم و هیچ ارتباطی با او نداشته و ندارم. جز یک بار در نمایشگاه مطبوعات هم او را ندیده ام . شاید هم آنچه من می نویسم با نظرات او متفاوت باشد. ولی چون برخی ها ده نمکی را به عنوان نماد جریان حزب الله و بچه مسلمان های انقلابی در نظر می گیرند و سپس با تفاسیر خود درباره عملکرد گذشته و کنونی او ، کل جریان را تخطئه می نمایند به نظرم رسید که من هم از زاویه خودم به مسعود ده نمکی به مثابه یک نماد بپردازم.

صورت مسئله این است: آیا عملکرد دو ، سه سال اخیر مسعود ده نمکی بیانگر آن است که او استحاله شده و از گذشته خود پشیمان است؟

بعضی ها به شدت دوست دارند پاسخ این سئوال مثبت باشد. برای کسانی که تقابل و خصومت تاریخی با جریان حزب اللهی و انقلابی دارند ، هیچ پیروزی و موفقیتی شیرین تر و بالاتر از استحاله برخی نیروهای فعال حامی انقلاب و نظام در سطوح مختلف ( از سروش و مخملباف گرفته تا سازگارا و گنجی و طبرزدی و حتی عناصر دست چندمی مثل امیرفرشاد ابراهیمی ) و پیوستن تدریجی آنها به صف مخالفان و اپوزیسیون نبوده است. انقلابیون استحاله شده  قطعا" بهتر از اپوزیسیون سنتی قادر به مقابله با انقلاب خواهند بود. به همین دلیل است که برخی افراد یاد شده به اندازه ظرفیت خود طی سال های اخیر به سوپر استارهای رسانه های اروپایی و آمریکایی  و شبکه های ماهواره ای و سایت های اپوزیسیون تبدیل شده اند.

اما چنین خواب و خیالی درباره مسعود ده نمکی به نظر من باطل و دور از ذهن است. این را بر اساس پیگیری دقیق مواضع او از گذشته تا الان می گویم. یقینا" ده نمکی در عملکرد خود اشتباهاتی داشته و در گذر زمان تجارب جدیدی کسب نموده و تحولاتی در فکر و اندیشه اش ایجاد شده است اما این تحولات از جنس «استحاله» نیست. شاید خیلی ها دوست داشتند مسعود ، تالی تلو «حشمت طبرزدی» باشد (حتی بعضی به اصطلاح اصولگرایانی که نیش قلم مسعود آنها را رنجانده بود از وقوع چنین اتفاقی بدشان نمی آمد) اما این انتظار هیچ گاه برآورده نشد و حضرات همچنان در خماری مانده اند.

دلایل چنین امری را احتمالا" ده نمکی خودش بهتر از هر کس دیگری می داند اما من فکر می کنم یکی از این دلایل «عدم جاه طلبی سیاسی» مسعود است. البته تلاش برای دستیابی به قدرت سیاسی فی نفسه مذموم نیست اما وقتی کار به جاه طلبی می رسد و رسیدن به قدرت (خصوصا" اینکه قدرت شخصی مد نظر باشد) تبدیل به هدف شود ، آدم از خیلی چیزها عدول و عبور می کند. طبرزدی برادر  شهید بود و امام خامنه ای و آیت الله هاشمی می گفت اما به محض آنکه در کابینه دوم هاشمی سهمی به او نرسید و دفتر هاشمی حمایت های مالی از تشکیلات او را قطع کرد، گام به گام از ادعاهای گذشته عقب نشست و به تدریج سر از صف اپوزیسیون درآورد.

ده نمکی اما تا جایی که من می دانم هیچ گاه نه به حزب و گروهی آویزان بوده ، نه در دفتر وکیل و وزیری مشاهده شده ، نه اسمش در لیست انتخاباتی مجلس و شورایی رفته و نه تمجید بیهوده ای از مسئولی بر زبان و قلم خود جاری کرده است. حتی جایی هم که نقص و ایرادی از مسئولی دیده به تندی موضع گیری کرده و البته سزایش را هم دیده است! کاملا" هم معلوم است که سیاسیون به چنین بشری تعارف نمی کنند که بفرما بالای مجلس!

ده نمکی بچه جنگ است.دغدغه های او دغدغه های شخصی نیست.هر جا مصاحبه می کند ، بخش عمده اش را از جبهه و جنگ مثال و کد می آورد. از اینکه بگوید بسیجی بودم و هستم خجالت نمی کشد. برخلاف بعضی سرداران بزرگوار که عنوان «دکتر» را بیشتر می پسندند و دوست دارند بگویند به عنوان شهروند به جبهه رفته اند! همانگونه که در شلمچه و جبهه او آرمانگرایی موج می زد ، در هر فریم فیلم هایش هم به خوبی می توان رد پای آرمانخواهی را پیدا کرد.

ده نمکی قطعا"اشتباهاتی داشته و قطعا" تغییراتی کرده است. ده نمکی سال۶۵ با ده نمکی سال ۷۳ و ده نمکی سال ۷۷ با ده نمکی  سال ۸۵ متفاوت است. اصلا" مگر انسان می تواند امروز فردایش یکسان باشد آن هم انسانی که آرمانخواه است؟ اصلا" مگر زمان متوقف می شود که انسان متوقف بماند؟اما موضوع مهم این است که آن افق آرمانی که ده نمکی و امثال ده نمکی برای خود ترسیم کرده و پیش رو قرار داه اند در گذر زمان تغییر نکرده و نمی کند.

ده نمکی یک روز دفاع از آرمان هایش را در این دید که سلاح به دست گیرد و روانه جبهه ها شود. یک روز  برپایی راهپیمایی و تجمع در برابر وزارتخانه ها و امر به معروف و نهی ازمنکر را ضرورت دید. روز دیگر صحنه نبرد را در عرصه قلم و مطبوعات دید و شلمچه و جبهه را درآورد که انصافا" کاری بود کارستان و امروز هم ساختن فیلم را ابزاری برای مطرح کردن حرف های خود بر اساس آرمان هایش می داند.

در همین مصاحبه اخیری که در وبلاگش قرار داده ، این موضوع را به خوبی بیان می کند که او متناسب با شرایط ، ابزار دفاع از آرمان هایش را انتخاب نموده ولی هرگز اصول خود را فراموش نکرده است و به آرمان هایش پشت نکرده است.

ده نمکی البته زرنگی مخصوص بچه های انقلاب را هم دارد. او به عنصر زمان و مکان خوب توجه می کند. با آن حجم سنگین آتش تهاجمی که روزنامه های دوم خردادی به کارگردانی «سعید حجاریان» بر سر مسعود و دوستانش ریختند شاید انتظار این بود که او دیگر قد علم نکند. اما مسعود «مهره» نبود که بسوزد (مثل بعضی های دیگر) او با زرنگی خاص بچه مسلمان ها، گذاشت تا آتش تخریب از کنارش عبور کند و بعد از پنجره ای وارد شد که هیچ کس گمانش را نمی کرد. کارگردانی!

خیلی ها که قصد سوزاندن ده نمکی را داشتند در بازی سیاست جزغاله شدند. اما الان مسعود پس از دو کار آماتور در حوزه فیلم (که اتفاقا" خیلی زود مشهور شدند و خیلی زیاد مخاطب جلب کردند) ، مشغول کارگردانی یک فیلم حرفه ای با بازیگرانی سرشناس است! او وبلاگ جالبی هم دارد با کلی مخاطب. تازه به کافه تیتر هم سر می زند و با روشنفکران ، کل کل فرهنگی دارد. کما اینکه در شلمچه و صبح دوکوهه هم اصلا" نمی ترسید که رو در رو با اکبر گنجی و عباس عبدی به مصاحبه چالشی بنشیند.

القصه به گمان حقیر ، مسعود ده نمکی نماد تحول بچه حزب اللهی هاست اما نه نماد استحاله آنها. مسعود ، نماد آن دسته از بچه حزب اللهی هایی است که در گذر زمان تجارب ارزنده ای کسب کرده اند. بر اساس مقتضیات زمان و مکان عمل می کنند. ابزار خود را به روز می نمایند و گرفتار جزم اندیشی روشی نیستند. از مواجهه با مخالفان و منتقدان فکری ترسی ندارند. اما همچنان دل در گرو آرمان هایی دارند که هیچ گاه گذر زمان آنها را کهنه و قدیمی نمی کند و در یک کلام هرگز از راهی که پیموده اند پشیمان نشده و نمی شوند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 19:32  توسط مسعود ده نمکی | 
روز هفتم فیلم بردار روز سختی بود. اما دیالوگ مجید به مادرش <ایشا الله پا بده یه تریپ با هم بریم زیارت> لبخند را بر لبانمان نشاند

ایول ایول حاج مجیدو ایول

امروز خانم شهره لرستانی هم به عنوان بازیگر به گروه اضافه شد تا بزودی با ورود .... بماند برای بعد

 

 

 

 آقای مجید تو کلی خبر نگار روز نامه شرق در حال مصاحبه با اینجانب است .بابک برزویه با این دو عکس  خواسته بگوید حال من بعد از مصاحبه خراب شده  اما خدا وکیلی  اینگونه نبود و بابک به ایشان حال داده..

 

 

 

 

مدیر تولید پروژه در لوکیشن میوه فروشی.فکر می کنم اخر عاقبت هم همین کاره شود

 

 

مادر فیلممان هم پای حرفهایمان هستیم..

 

 

 

 

اقای ملکوتی صدابردار پروژه و به شدت فعال

 

 

نور الدین گودرزی  دستیار اول کارگردان و مشغول دلجویی از یک...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 23:42  توسط مسعود ده نمکی | 
 

روز پنجم و ششم فیلم برداری در محله پامنار تهران.خانه مجید و همه آماده استقبال از حاجی می شوند.از فردا اکبر عبدی و شریفی نیا و اوسیوند و ۷۰ هنرور به کار اضافه می شوند .

با آمدن امین حیایی و مریلا زارعی نگاهها ی همه به این کست متفاون و پر بازیگر که در یک فیلم جنگی بی سابقه است دوخته می شود....

 

 

 

 

 

 

امیر اسکندری گریمور با ذوقی است دستان او معجزه می کند انسانی دوست داشتنی با وجدان کاری

 

 

 

 

اینجا گیوه دوزی میرزاست.بی شباهت به دکان و دستک سید هاشم حداد نخواهد بود... البته سید جواد هاشمی هم در این مغازه رفت و امد دارد...

 

 

حاج آقا دعا میکند من هم امین میگویم خدایا عاقب همه ما را ختم به خیر کن!!!!

 

 

مجید میر فخرایی مدیر هنری پروژه است یکی از دوست داشتنی ترین وصادق ترین آدم های سینما .او توانسته عکس این مثل را ثابت کند که با یک دست میشود چند تا هندوانه بلند کرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 23:9  توسط مسعود ده نمکی | 

 

می خواستم آخر فیلم را ببینم

 

 

چندی پیش به دعوت دوستان کافه تیتر به آنجا رفتم وبیش از ۹۰ دقیقه گفتمان  بدن کوفتمان داشتیم .

البته  دو سه گزارش از این نشست در همین وب از منظر اقایان محمد آقا زاده و رضا ولی زاده قرار گرفت که در همین راستا جناب آقای محسن فرجی  نیز گزارشی را در روزنامه کارگزاران منتشر کرد که در زیر می آید.البته دوسه نکته مهم برایم بود که در این گزارش نیامد آن هم به علت کمبود جا بوده اما امید وارم در جایی بتوانم گزارش کامل این دیدار را منتشر کنم چون کاملترین توضیحی که در باره دلایل ورودم به حوزه سیاست مطبوعات و سینما داده ام همینجا بود.به حر حال از دعوت این دوستان ممنونم.البته این مطلب صرفا نقل و قول است و تعریف های این دوستمان را باور نکنید نه اینکه دروغ گفته باشد .من خودم رفتم اما انتساب من به بچه های بی ادعای جنگ قبای است که برای من گشاد است من یک آدم ......

محسن فرجی:

مسعود ده نمکی یعنی جنگ، روزنامه نگاری و سینما. نمی توان به او فکر کرد و همزمان این مقولات را به خاطر نیاورد. به همین دلیل است که از میان دعوت شدگان گروه ادب و هنر روزنامه کارگزاران به کافه تیتر، تنها ده نمکی است که می گوید: برای آمدن به کافه، نیازی به فرستادن ماشین ندارد و خودش خواهد آمد؛ زیرا او هنوز هم جزء مردان بی ادعای جنگ است و این تشریفات را برنمی تابد و به همین دلیل است که وقتی ده نمکی صحبت را در جمع حاضران کافه آغاز می کند؛ با یک مقدمه کوتاه، می رود به سراغ جنگ: خوشحالم که در مقطعی از تاریخ به دنیا آمده ام که پر از حادثه بوده است. شخصیت ما در بطن حوادث شکل گرفته است. یادم می آید پنجم ابتدایی بودیم و بر سر انتخابات رئیس جمهوری دعوا داشتیم. معلم ما هم اعتقاد دیگری داشت و خودکار گذاشت لای انگشتان من و فشار داد.

دوران راهنمایی هم در مدرسه ای بودیم به اسم «نوجوانان انقلاب» گروه تئاتر این مدرسه حدود 40 نفر عضو داشت. در میان این 40 نفر بر حسب شرایط روز، هم مسلمان داشتیم، هم حزب اللهی و هم زرتشتی یعنی در دوران راهنمایی هم شخصیت ما در اوج تنش ها شکل گرفت. بعد هم که سن ما بالاتر رفت و شرایط جنگ در کشور به وجود آمد، من ترجیح دادم به جبهه بروم.

سال های جنگ

دوربین های عکاسی صورت ده نمکی سال های جنگ را هدف گرفته اند و نور فلاش ها مدام به چهره اش می خورد، اما او آرام و بی توجه به لنزها و نگاه ها، حرفش را ادامه می دهد: پانزده سالم بود که به جبهه رفتم. یادم می آید که یک روز خیلی ترسیده بودم. بچه های جبهه هم چند جور بودند؛ عده ای بودند که به جنگ اعتقاد داشتند و می گفتند جنگ جنگ تا پیروزی، اما به جبهه نمی آمدند.عده دیگری می گفتند جنگ جنگ تا پیروزی و به جبهه هم می آمدند، اما از سر رفع تکلیف. یعنی سه ماه می آمدند و می رفتند. ولی خیلی ها هم بودند که خودشان را وقف جنگ کرده بودند و اصلا فکر هم نمی کردند که یک روز برگردند.

ده نمکی که جمع را به روزهای دوری برده است، دست هایش را دور لیوان بزرگ چای حلقه می کند و ادامه می دهد: من بعضی وقت ها در اوج نگاه های آرمان گرایی، نگران بودم بعد از عراق که می خواهیم برویم به اسرائیل، چطور از اسرائیل به آمریکا برسیم. چون از شنا و دریا بدم می آمد. چند روز قبل از این که قطعنامه قبول شود، اتفاق جالبی برای من افتاد. ما به این دریافت رسیده بودیم که اگر کسی واقعا دوست داشت، می رسید به شهادت.

حالا او آهسته آهسته می رسد به همان اتفاق جالب: حقیقتش من بین رفتن و ماندن، مردد بودم و این هم به ضعف شخصیتی و اعتقادی خودم برمی گشت که به یقین نرسیده بودم. لحظه ای شد که من در سنگر خوابم برد. آن موقع هم کار روزنامه نگاری و یادداشت برداری انجام می دادم. یک لحظه در خواب دیدم که دارم پرواز می کنم. هر چه بالاتر می رفتم، از تابلوی شهدا رد می شدم. آخرین تابلویی که دیدم، عکس شهیدی بود که دو سه ساعت قبل به شهادت رسیده بود. از خواب پریدم و فهمیدم که دیگر باید خداحافظی کرد. بعد شروع کردم به نوشتن وداع برای پدر و مادرم.سکوت همه کافه را به تصرف درآورده و چشم ها دوخته شده است به دهان ده نمکی: ما در آن زمان جمله ای از امام شنیده بودیم که می گفت خدا به زودی دو نعمت را از شما می گیرد، یکی از آنها جنگ بود و دیگری اش را نگفته بود. ولی ما باور نمی کردیم. وقتی از خواب پریدم. بچه های دیگر را از سنگر بیرون کردم. گفتند برای چه؟ گفتم الان می فهمید. بعد کروکی منطقه را جلوی خودم گذاشتم و گفتم در اینجا که ما قرار داریم، من فرمانده دسته این 40-30 نفر هستم. اگر عراق اینجا را بگیرد، کل دشت حلبچه سقوط می کند. پس اگر من بمانم، بهتر است. شاید این توجیه نظامی اش بود، ولی از طرف دیگر هم برای رفتن آماده نبودم. این بود که گفتم می خواهم آخر فیلم را ببینم، همان لحظه که این فکر را می کردم، اتفاق عجیبی افتاد. زمین و زمان به هم دوخته شد. سرم را بلند کردم و دیدم یک خمپاره 120 که خیلی هم سنگین است، یک متری بالای سر ما خورده بود زمین، اما منفجر نشده بود. فقط علف ها داشت می سوخت.

ده نمکی زیرچشمی، آنها را که گوش به حرف هایش سپرده اند از نظر می گذراند. انگار می خواهد ذهن آنها را بخواند. بعد می گوید: لازم بود که یک لحظه در این راه شک نکنم. البته این چیزها برای من حجت است، ولی شاید امروز برای خیلی ها قابل باور نباشد. با این همه، ماندم تا آخر فیلم را ببینم. بعد هم که جنگ تمام شد.

انگار ده نمکی حدس زده است که از او خواهند پرسید چرا بعد از جنگ به سراغ روزنامه نگاری و فیلمسازی رفته است. این است که خودش به این سوال پاسخ می دهد: بعد از جنگ، خیلی از رفقای ما دچار حس نوستالژیک و یاس از این طور چیزها شدند، ولی نگاه من به پیام آخر امام بود که می گوید جنگ ما جنگ عقیده است و مرز و جغرافیا نمی شناسد. یعنی این طور نیست که ما جنگ را به یک جغرافیای مکانی و زمانی خلاصه کنیم. همان چیزی که امام حسین (ع) می گوید. منتها امام «کل یوم عاشورا، کل ارض کربلا» را با ادبیات جدیدی برای ما تعریف می کرد.

شور و شوقی در کلام ده نمکی موج می زند، وقتی که به نقل از امام راحل (ره) می گوید جنگ ما جنگ عقیده است. مرز و جغرافیا نمی شناسد.

سرباز قلم به دست

بالاخره ده نمکی کمی از جبهه فاصله می گیرد تا پرونده روزنامه نگاری اش را بگشاید: بعد از دو سه سال، به خصوص از سال 71 به بعد که به دیگران هم این احساس دست داد، من فاز را عوض کردم، یعنی از فریاد زدن رفتم به سمت نوشتن. حالا اوایل شب نامه بود، بعد بیانیه شد، بعد نشریات غیررسمی بود که این طرف و آن طرف توزیع می کردیم و سال 75 هم هفته نامه «شلمچه» را راه انداختیم.

به فاصله یکی دو ماه بعد از شلمچه، نشریه «جبهه» شکل گرفت. ادبیات این نشریه نسبت به ادبیات جبهه ای «شلمچه» سیاسی تر بود. یعنی احساس کرده بودیم که نقد قدرت به جای نقد ملت، اولویت بیشتری دارد. تنها تغییر من این بود که احساس کردم در آن مقطع، اگر نسلی یا افکاری مورد نقد هستند، باید به سراغ ریشه ها- یعنی نخبگان سیاسی، فرهنگی جامعه- برویم و بیشتر به سمت علت گرایش پیدا کنیم تا معلول.

بحث سیاسی هنگام بیل زدن


به گفته او، تعطیلی جبهه باعث شد او اساسا فعالیت مطبوعاتی اش را کنار بگذارد و به سراغ فعالیت کشاورزی برود: رفتم سمت کرج زمینی گرفتم و شروع کردم به کاشتن سیب زمینی و گوجه. چون به این نتیجه رسیده بودم که اصلا نمی خواهند من حرف بزنم. حرف هایمان را هم زده بودیم. به هر حال، در شرایط سال 80 -79 تعدادی از نشریات آن طرفی را بستند و ما را هم همزمان با آنها تعطیل کردند. اوضاع مثل این بود که تیمی داخل زمین شود و رقیب نداشته باشد. اگر هم نشریه ما می ماند، چه می خواستم بنویسم؟ به همین دلیل، احساس خلاء می کردم. اصلا به این نتیجه رسیده بودم که به درد کار در این حوزه نمی خورم و رفتم به سراغ کشاورزی.

ده نمکی لحظه ای مکث می کند تا آن روزها را شفاف تر به خاطر بیاورد: درست از روزی که کشاورزی را شروع کردم، موبایل من خاموشی نداشت، کلاه حصیری به سرم بود و یک بیل باغبانی به دستم و موبایلم مدام زنگ می زد! حالا رسانه های آن طرفی شده بودند تریبون ما. مدام تماس می گرفتند و می گفتند که نظر شما درباره فلان مطلب چیست؟ من داشتم زمین را کود می دادم و آنها سوال های سیاسی می پرسیدند!

او می گوید: من در کنار کار کشاورزی، پیرمردها و پیرزن ها را به عنوان مدیر کاروان یا مترجم برای زیارت کربلا می بردم. آن دوران، چنان از فضای سیاسی دور شده بودم که یادم می آید یک بار در فرودگاه تهران از هواپیما پیاده شدم و همان موقع موبایلم زنگ زد. خبرنگار از من پرسید که نظر شما در مورد حکم آغاجری چیست؟ من هم اصلا در جریان نبودم و گفتم هر حکمی برایش داده اند، کم است! (می خندد) نمی دانستم که برای او حکم اعدام آمده است.

پشت دوربین

وقتی صحبت به فقر و فحشا می رسد، از او می پرسم: خیلی این عقیده را داشتند که فیلم شما از تکنیک های بصری چندان بهره نبرده و بیشتر یک گزارش تصویری است. آیا شما این نقد را می پذیرید؟

ده نمکی هم صریح و ساده می گوید: بله، می پذیریم. به این دلیل که اولا من در آن دوران مدیوم سینما را نمی شناختم، ثانیا کسی نبود که کمکم کند. حتی کسی جرأت نمی کرد وارد حوزه تدوین این فیلم بشود. وقتی چند جا راش های فیلم را دیدند عملا ترسیدند و منصرف شدند.

با این همه، او دفاع خود را هم از فقر و فحشا دارد: اساسا در فیلم مستند، غلبه مضمون بر فرم دیده می شود. مثلا وقتی هواپیمایی دارد سقوط می کند، یک پیرزن هم که هندی کم دستش باشد، می تواند از روی پشت بام این صحنه را فیلمبرداری کند. کسی به او نمی گوید که دوربینت لرزش دارد، چون روایت یک حادثه است. دوربین من هم دوربین مستندهای بازسازی شده نبود.این بار هم ده نمکی از حاضران کافه تیتر جلو می افتد و قبل از اینکه آنها سوالی بپرسند، خودش می پرسد: چرا مستند؟ و بعد جواب می دهد: من در کتاب دکتر مددپور می خواندم که می گفت وقتی شما از شیئی یا طبیعت یا انسان تصویر می گیرید، آن را از حقیقت به مجاز تبدیل می کنید. این یعنی یکی مرحله پرده بر واقعیت انداختن.مرحله دوم این است که موزیسین، کارگردان و تدوینگر هم پرده های دیگری بر این واقعیت می اندازند. به همین دلیل، مخاطب شما ترمیناتور یا ماتریکس را باور نمی کند، ولی اسپشیال افکت را در راز بقا باور می کند. شما دیده اید که وقتی در فیلم های راز بقا دوربین انگار به پای پرنده ای بسته شده است، مخاطب می گوید این واقعی است، ولی ماتریکس را می گوید غیرواقعی است، چون مدیوم مستند، واقع گرایانه تر است.

حالا روزنامه نگار و فیلمساز میهمان ما از این حرف هایش چنین نتیجه می گیرد: من احساس کردم هر چه تصاویر فقر و فحشا به سمت حرفه ای تر شدن برود، مخاطب را به این سمت می برد که این فیلم هم مثل بقیه فیلم هاست. من برای اینکه فیلم واقعی تر دربیاید، حاضر نشدم به ندامتگاه ها بروم و مثل بقیه فیلم ها تصاویری از دخترها در پشت میله ها بگیرم که می گویند ما را گول زدند. آدم ها در فیلم من، هنوز آزاد هستند و گیر نیفتاده اند. به همین دلیل هم، خودشان هستند. این اقتضائات من را وادار می کرد که دوربینم کاملا آماتور تصویربرداری کند.

وقتی بحث به اینجا می رسد، مجید توکلی می پرسد: آقای ده نمکی، برای تحقیق در مورد فیلمنامه این فیلم چقدر زمان گذاشتید؟او هم می گوید: یکی از بدی ها یا خوبی های کار من این است که بیش از دو سال برای هر فیلم وقت می گذارم. برای فیلم فقر و فحشا یک سال اول، صرف شناخت این آدم ها شد. اصلا مصاحبه سیاسی هم نمی کردم که عکسم در روزنامه ها چاپ شود و آنها بترسند و حرف نزنند.ده نمکی ادامه می دهد: شناخت این مقوله، من را مجبور کرد حرف هایی را بزنم که خیلی ها خوششان نیامد. حرف هایی هم که به عنوان دوزخ پایتخت از میرشکاک در فیلم نقل می شد، حرف هایی بود که ابن خلدون 500 -400 سال پیش زده بود، ولی ما از این حرف ها گریزان بودیم. غرب این دوران را داشته و از آن گذر کرده، اما در جامعه ما گوش هایشان را گرفتند که نشوند.

جنگ گلادیاتورها

حالا نوبت به فیلم «کدام استقلال؟ کدام پیروزی؟» می رسد تا ده نمکی پرونده این فیلم را به این شکل باز کند: ساخت این فیلم هم باز به همان فضای دهه 70 برمی گشت. ما را برای سخنرانی به دانشگاه ها دعوت می کردند، ولی در یکی از همین دانشگاه ها بود که متوجه شدم ما بازیچه دست دانشجوها شده ایم. آنها دو نفر را از دو جناح می آوردند و به جان همدیگر می اندازند، اسمش را هم می گذارند مناظره. بعد هم اینطور می شد که عده ای دست بزنند و عده ای صلوات بفرستند. منطقی هم حاکم نبود و کسی به حرف ها گوش نمی داد، یعنی شده بود مثل استادیوم ورزشی یا باشگاه گلادیاتورها.او می گوید: همان زمان، مقاله ای خواندم و دیدم که جامعه شناسان غربی می گویند: فوتبال همان دگردیسی شده گلادیاتوریسم قدیم است. من نقاط افتراق این تشبیه را هم درآوردم و متوجه شدم که فوتبال در روند تاریخی اش، اتفاقا این توده های فقیر هستند که توسط اشراف، سرکار می روند.

هر قدر بیشتر می خواندم، بیشتر می فهمیدم که عجب غفلت جهانی ای صورت گرفته است. قبلا مارکسیست ها می گفتند دین افیون توده هاست، ولی من دیدم که در تفکر لیبرالیسم و نئولیبرالیسم، بسیاری از صاحبان فکر می گویند فوتبال افیون توده هاست.ده نمکی ادامه می دهد: بعد هم به جامعه خودمان نگاه کردم و دیدم که یک زمان، کلماتی مثل «آبیته» و «قرمزته» جزء خطوط قرمز رسانه ها و مطبوعات به حساب می آمدند، ولی حالا خودمان داریم این واژه ها را می سازیم. اصلا بودجه می دهیم که آنها به جان هم بیفتند. اگر چند جوان، بر اساس حس آرمان گرایی به این نتیجه برسند که سینمای امروز به سمت انحطاط می رود و بعد مثلا شیشه سینما قدس را بشکند، عالم و آدم به هم می ریزد، ولی هر هفته شیشه های 400 اتوبوس بعد از بازی فوتبال خرد و خمیر می شود و همه هم می پذیرند.

او می پرسد: این شیشه با آن شیشه چه فرقی می کند؟ اگر شیشه سینما از سر آرمان گرایی یا اشتباه شکسته شود، باید به خاطرش جنجال کرد، اما شیشه اتوبوس که از سر هیجان و غفلت شکسته می شود، باید لاپوشانی شود و تلویزیون و رسانه های ما بگویند «تماشاگرنما».ده نمکی تاکید می کند: اینکه فوتبال جداست و از این قبیل حرف ها عوامانه است. شما می دانید که من مخالف فوتبال نیستم. اتفاقا خودم هم فوتبال بازی می کنم، ولی دیدم که چقدر فوتبال ما به سیاستمان شباهت دارد، یعنی دیدم که یک لیگ برتر، مثل انتخابات است؛ قرمز و آبی با هم رقابت می کنند و یکی می برد و یکی می بازد. همه هم در چارچوبی بازی می کنند. بدبخت آن تماشاگری که بالا نشسته است و فکر می کند که اینها با هم دشمن هستند.

او بازی ایران و ژاپن را به جنگ ایران و عراق تشبیه می کند که در آن همه مردم، اعم از قرمز و آبی، کنار هم جنگیدند و کشور را حفظ کردند، اما یادآور می شود: وقتی دوران گذار تمام شد، همه یادمان رفت که هشت نفر در استادیوم آزادی زیر دست و پا ماندند. آن دختری هم که قرار است جلوی استادیوم سیگار بفروشد و شهرداری وسایلش را مصادره کرده است، باید شب گرسنه به خانه برود. دوربین آقای جعفر پناهی هم به سمت دخترانی رفته است که نمی توانند به استادیوم بروند. این هم از دغدغه های سینمای روشنفکری. دغدغه من عدالت و نان شب و چیز دیگر است و دغدغه کس دیگر هم می تواند چیز دیگری باشد.

ده نمکی می گوید: مضمون فیلم کدام استقلال؟ کدام پیروزی؟ همان جنگ فقر و غناست و جالب است که مورد استقبال هیچ شبکه تلویزیونی واقع نشد. در صورتی که حالا دیگر همه آن چیزهایی که می گفتند، متوجه بودم؛ می دانستم تدوین چیست، می دانستم نقش موسیقی در فیلم چیست و... اما همه این چیزها هم که رعایت شد، این بار ترجیح دادند که فیلم را بایکوت خبری کنند، یعنی انگار اصلا این فیلم وجود خارجی نداشته است.

او در مقابل این بایکوت خبری که به آن اشاره می کند، دست به اقدام جالبی زده است. ما فیلم را در اروپا در یک سینمانت گذاشتیم و ثبت کپی رایت کردیم. می دانید که در ایام جام جهانی مردم دیگر فیلم نگاه نمی کنند، ولی این فیلم در دو، سه هفته اول جام جهانی، یک میلیون و سیصدهزار بار از 30 کشور دنیا دانلود شد، یعنی مخاطب خودش را پیدا کرد.

محمد آقازاده، با اشاره به فیلم «اخراجی ها» که ده نمکی در دست ساخت دارد، می پرسد: من فیلمنامه این فیلم را خوانده ام و کاملا متعلق به یک سینمای حرفه ای و قصه گوست. شما دارید از سینمای مستند به سینمای داستانی نزدیک می شوید. چرا این تغییر فاز در شما اتفاق افتاد؟ده نمکی هم پاسخ می دهد: البته من احساس کردم برای اینکه اخراجی ها هم تاثیرگذار باشد، باید به سینمای مستند نزدیک شود، یعنی حداقل در مضمون، مستند باشد. من به عنوان یک رزمنده، به سینمای جنگمان اعتراض دارم. جنگی که من در آن بودم، این نبود. جنگ ما آدم ساز بود. جنگ ما فرهنگی بود که در آن آدم ها با نگاه ها و شکل های مختلف کنار هم بودند و برای یک آرمان می جنگیدند، ولی خیلی از کسانی که زیر کولرگازی نشسته اند یا اصلا در جنگ نبوده اند، می خواهند در مورد جنگ فیلم بسازند. امروز من با واکنش شدیدی از سوی آدم های این حوزه مواجه هستم. آنها فکر می کنند که من حرف جدیدی می زنم. نه، من حرف جدیدی نمی زنم و حرفم همان سبک و سیاق امام است. امام می گفت جبهه کارخانه آدم سازی است.بهنام قلی پور، مدیر کافه تیتر، چای سردشده ده نمکی را برمی دارد و لیوانی دیگر به جایش می گذارد. رضا ولی زاده هم می پرسد: شما در جنگ بوده اید، کار رسانه و سینما هم کرده اید. یک دوره هم که مشغول کشاورزی بوده اید. یعنی مدیوم شما از کلاشینکف تغییر کرد به قلم و از قلم تغییر کرد به دوربین. در میان این دوره ها کدام دوره بود که احساس می کردید یک کار تخصصی انجام می دهید و لذت بیشتری از تخصص تان می برید؟

این هم پاسخ ده نمکی است: از همه لذت می بردم. همه اینها برای من ابزار است. اصلا جنگ برای من شغل نیست. جنگ فی نفسه ارزش نیست. خاک شلمچه همین خاک تهران است، اما چه می شود که شلمچه یا دوکوهه برای من با تهران فرق می کند؟ به خاطر آدم هایی که در آنجا زندگی کرده اند و وقایعی که در آن مناطق شکل گرفته است.بحث جنگ همچنان برای ده نمکی جذاب و دلچسب است. پس بی وقفه و با هیجان حرفش را ادامه می دهد: ما در بستر جنگ، آرمانشهر و مدینه فاضله ای را که خیلی ها به دنبالش می روند، ساختیم و در آن زندگی کردیم. جبهه جایی بود که در آن ارزش های اخلاقی و انسانی حرف اول را می زد. در اوج آتش و خون، بچه های ما برای نجات دادن اسیر عراقی روی مین می رفتند. فکر هم نمی کردند که ضرر می کنند. اینها ارزش های انسانی است که در جوامع مدرن شهری، به راحتی قابل شکل گرفتن یا تشخیص نیست. اتفاقا به نظر من اصل آرمان گرایی است که لذت بخش است و بقیه چیزها در مسیر آن قرار دارد. به همین خاطر، شما با تمام کردن، احساس نمی کنید که زندگی ات به پایان رسیده است.

ده نمکی می گوید: من فکر نمی کنم که اگر روزی نتوانم فیلم بسازم، هیچ کار دیگری هم نکنم؛ مگر اینکه دیگر آن آرمان در من نباشد و عوض شده باشد.

سپس ولی زاده بحث مبسوطی را درباره جایگاه توسعه و دموکراسی در جوامع غربی و مقایسه آن با وضعیت ایران مطرح می کند.

ده نمکی هم پاسخ مفصل تری به او می دهد، اما همان طور که می بینید، حجم صفحه ما دیگر پاسخگوی انتشار این بحث نیست و باید پرونده این دیدار را در همین جا ببندیم. پس در همین لحظه، سکانس آخر دیدار را به شما نشان می دهیم که همه دست زدند، ده نمکی هم چند بار آرام دست زد. بعد هم یکی از دوستان او که همراهش آمده بود،
CD فیلم «کدام استقلال؟ کدام پیروزی؟» را به حاضران کافه داد. ده نمکی هم جرعه ای از چای سردشده اش را نوشید و با لبخند از کافه خارج شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 19:36  توسط مسعود ده نمکی | 
 

بابا نان بابا آب بابا ....

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 7:41  توسط مسعود ده نمکی | 

کلوین افتاد!!

 

روز چهارم فیلم برداری در محله پامنار تهران میهمان مردم باصفای انجا بودیم. ازدحام جمعیت و کوچه های تنگ و تو در تو کار را بسیار مشکل کرد تا اینکه کلوین افتاد....

گفتم کلوین می گویند یکی از رفقای تازه کار وقتی دید گروه فیلمبرداری کار را تعطیل کرده علت را جویا می شود به او می گویند کلوین افتاده..بنده خدا دولا شده بود و دنبال کلوین می گشت...

 منظور از کلوین همان تغیر محیط نوری مانند غروب کردن خورشید و یا ....

خدا کند من از این سوتی ها ندهم!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این سینما آدم را به چه کارهایی که وادار نمی کند .من دستمال یزدی زدن را با مجید قصه تمرین میکنیم.

 

 

 

آقای پویا واقعا استاد است.از اینکه در این کار مدیر فیلمبرداری پروژه است بسیار خوشحالم .فروتن پر کار و همیشه استاد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 22:31  توسط مسعود ده نمکی | 

عیدتان مبارک

 

علي حبه جُنه قسيم النار و الجنه وصي المصطفي حقا

امام الانس و الجِنه

 

از اینکه نمی توانم به  وبلاگ تک تک عزیزان مراجعه کنم و حضورا عید

را تبریک بگویم عذر می خواهم

 

  • ما معتقديم كه عشق سرخواهد زد

    بر پشت ستم كسي تبر خواهد زد

    سوگند به هر چهار آيه نور

    سوگند به زخمهاي سر شار غرور

    آخرشب سرد ما سحر مي گردد

    آشوب جهان فتنه سر مي گردد

    چشمان زمين ز عشق تر مي گردد

    مهدي به ميان شيعه بر مي گردد

    تفسير بلند ذوالفقار است مولا

    انگار بهار در بهار است مولا

     

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 10:23  توسط مسعود ده نمکی | 

 

واسه نونه واسه نونه تو به دلغک نمی خندی تو به ....

 

 

عابدان کین جلوه در محراب و منبر می کنند چون به خلوت می روند کارهای بد بد می کنند مثلا باشگاه بیلیارد هم می روند.

ما که دیگه رسوای عالمیم بذار عکاس تپلوی ما کار خودش رو بکنه به این می گویند حساسیت زدائی....

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 20:53  توسط مسعود ده نمکی | 
 

دیروز همه ما زندان بودیم

 

 

زندونی از دیوار بیزاره

 اینجا هالیوود نیست اما دکوپاژهای ما در کامپیوتر کلاس کار را بالا برده!!!

 

 

آقای کرمی از همکاران مطبوعاتی ما در روزنامه جوان بود که البته امروزه در وزارت ارشاد مشغول به خدمت است.

آقای سعید ابو طالب هم از حبس کشیده ها و مستند سازان کشور و البته نماینده مجلس هم هست اما با این عکس گمان نمی کنم عاقبت خوبی برایش در  در لیست انتخاباتی راستی.. ببخشید اصول گرایان باشد.

آقای طائمه هم مدیر تولید خندان پروژه و دست راست آقای کاسه ساز است

 

 

 

 

 بابک برزویه بیشتر از اینکه عکاس سینمایی باشد عکاس سیاسی است داشتم به بازیگر نقش زندان بان نقش اش را یاد مسی دادم که دیدم کار از دست خارج شد و سوژه دست سایتها و روزنامه ها افتاد ...

 

 

سخنرانی برای زندانی جماعت چه حالی دارد چون هرچه بگوئی مجبورند بپذیرند!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 18:27  توسط مسعود ده نمکی | 

جهود عرضه جنگ تن به تن را ندارد

 

 وقتي با نظاميان اسلامي و امدادهاي غيبي رو به رو شدند، معلوم شد كاري از آنان ساخته نيست؛ بَأسُهُمْ بِينَهُم‎ْ شَديد. و در مقايسه با مسلمين خيلي ذليلند؛ تَحسَبُهُمْ جَميعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتّي. تنها قدرت ظاهري دارند...

<