![]() |
|
نقل از هفته نامه چلچراغ كدام فقر؟ كدام فوتبال؟ نگار مفيد روزنامهنگار، فعال سياسي و كارگردان اين روزهاي سينما، مشكيپوش است به مناسبت دهه فاطميه، دكمه «پلي» را ميزند و ميرود دنبال كار و زندگياش و ما 91 دقيقه به مانيتور جلويمان نگاه ميكنيم تا فيلم مستند. داستانياش را ببينيم و رابطه بين اين تصويرهاي رنگي را با هم پيدا كنيم. دكمه «پلي» كه زده ميشود، ساعت حوالي 9 شب است و ما در خانهاي متروكه در حوالي خيابان جمهوري نشستهايم. خانهاي كه برايش صفت متروكه را انتخاب كردهايم، دفتر كار مسعود دهنمكي است. اين جور كه از ظاهر برميآيد در اين دفتر با بازماندههاي جنگ هشت ساله گفتوگو ميكنند و به صورت كتاب چاپ ميكنند. تصويرهاي فوتبالي روي مانيتور كوچك ميروند و ميآيند. هر از چند گاهي دزدكي نگاهي به او مياندازم تا ببينم چه ميكند. او هم هر بار نگاه مرا كشف ميكند و من برميگردم به طرف مانيتور. «كدام استقلال؟ كدام پيروزي؟» فيلمي است كه دارد پخش ميشود. پيش از اين به اندازه تعداد صندليهاي سينما سپيده اين فيلم را ديدهاند. بعضيها لذت بردهاند و بعضي ديگر منتقدان سرسخت فيلم هستند. 91 دقيقه كه تمام ميشود، حرف را از همينجا شروع ميكنيم از آنهايي كه دلخور شدهاند. مثلاً فوتباليستهاي حاضر در سالن سينما سپيده. روز اكران خصوصي، مهرداد ميناوند و پژمان جمشيدي هم بودند. يكي دو جا هم مصاحبه كردند. گفتند ما عامل فقر نبوديم. ما هم يك زماني جزو همين دمپاييپوشها بوديم. آنها از اين جنبه به فيلم نگاه كردند. آقاي فروتن (مربي شموشك نوشهر) هم مقالهاي نوشت در دفاع از فيلم و گفت كه منظور اين فيلم، فوتباليستها و فوتبال نيست. فكر كنم آقاي فروتن منظورم را فهميده بود. ميگوييد ميخواهيد از جنگ دارا و ندار حرف بزنيد. اما مقايسهاي كه انجام ميدهيد مقايسه عادلانهاي نيست؟ جامعه شناسها ميگويند فوتبال دگر ديسي شده همان ماجراي گلادياتورهاي قديم است. گلادياتورها بردههايي بودند كه بايد ميجنگيدند تا يكيشان ببرد و اشراف لذت ببرند. به اين شكل كه امروز پولدارها ميجنگند يا خيلي از پولدارها آن را اداره ميكنند. تا فقرا سرگرم بشوند. اما فقير و غني فيلم شما در يك مسير نيستند؟ آقاي ميناوند كه ديگر جزو فقراي جامعه نيست. اصلاً بحث من ميناوند نيست. هدف من نشان دادن فاصله طبقاتي است. من اگر ميخواستم فوتبال و فوتباليستها را نقد كنم و از اينها فيلم بگيرم، اين قدر مطلب جمع نميكردم. پس بحث كاملاًجامعه شناسانه است؟ من ميگويم آقاي پولدار! كدام يك از شما ماشينتان را برديد داديد به اينها. براي آقاي دايي كه يك ماشين اصلاً ارزشي ندارد. از حالا هم بگويم كه اين خانوادهها محتاج پول نيستند. اينها ميگفتند ما احترام ميخواهيم. يكي ميآمد به ما تسليت ميگفت. چرا ميگوييم مردم سرمايههاي فوتبال ما هستند، اما براي سرمايههايمان ارزش قائل نيستيم؟ اينجا ناراحت شدن موضوعيت ندارد، چون بحث من اصلاً فوتباليست نيست. همان جنگ دارا و ندار است و از فوتبال به عنوان استعاره استفاده شده. اين خانوادههايي كه احترام ميخواهند و مسعود دهنمكي از آنها صحبت ميكند، خانوادههاي همان هفت نفر كشته شدگان استاديوم آزادي در روز بازي ايران ـ ژاپن هستند. همانهايي كه مسئول مرگشان معلوم نيست. دوربين دهنمكي به خانههاي فقير آنها ميرود و روي عزاداريشان فوكوس ميكند تا از فقرشان بگويند. بعد داستان زندگيشان را ميگذارد كنار ماشينهاي آخرين مدل بازيكنان پرسپوليس و مقايسهاش شروع ميشود. تا پيش از اينها، فيلم مستند دهنمكي، فيلمي فوتبالي است. فيلمي با هيجانهاي فوتبال، تمام دردسرها از همين جا شروع ميشود. پيش از مصاحبه هم اولين توضيحي كه درباره فيلم ميشنوم، همين است. «دهنمكي يحيي گلمحمدي را با ماشينش نشان ميدهد و از آن طرف بچههاي فقيري كه آمدهاند تا تمرين را ببينند. اما اين آقاي دهنمكي ميداند كه گلمحمدي يك پرورشگاه را اداره ميكند؟» اين نگاه را بايد بگذاريم كنار حرفهاي كارگردان تازه وارد، دقيقاً در جايي كه ميگويد «بحث من فوتباليستها نيستند.» فيلم مستندش جعفر پناهي را هم نشان ميدهد. دو كارگردان براي سوژه اجتماعي و عامهپسندي به نام فوتبال هم زمان شيرجه زدهاند. در گفتوگويي كه قبل از اين با پناهي داشتم، ميگفت: «يك اتفاق احتياج بود كه من مطمئن شوم، اين فيلم (آفسايد) فيلم من است. فيلم گرفتن از آنهايي كه يك شب قبل از بازيهاي مهم ليگ ميآيند پشت درهاي استاديوم، دغدغه من نبود. من ميخواستم از يك محدوديت يا ممنوعيت حرف بزنم.» هم زماني حركت اين دو كارگردان اجازه نميدهد در اين باره سوالي نپرسيم. همزمان با جعفر پناهي دست به كار ساخت فيلم شديد؟ نه! همانطور كه در فيلم ميبينيد، فيلم ما از سال 83 شروع ميشود. يعني قبل از بازي ايران – ژاپن تحقيقات و اينها قبل از بازي بود. اولين تصويرهايتان از بازي ايران – ژاپن است؟ اين به خاطر تدوين فيلم است. نتيجه بازي 3-2 استقلال پرسپوليس مربوط به كي است؟ قبل از بازي ايران – ژاپن چطور ميشود كه شما در گفتوگوهاي بعد از بازي استقلال. پرسپوليس از آن هفت نفر بازي ايران – ژاپن سراغ ميگيريد؟ آن صحنهها را بعد از بازي ايران – ژاپن گرفتيم. براي من بازي سمبليك مهم است. يعني يك بازي. زمانش برايم مهم نبود. اين فيلم، محصول صد ساعت فيلمبرداري است كه از دو سال حواشي ليگ برتر تهيه شده. از يك بازي نيست. نوع تدوين ماست كه از هر مسابقه، يك سكانس، يك پلان را كنار هم چيديم. چرا در فيلمتان استقلال برنده بازي است؟ براي اينكه در دو سه بازي كه ما فيلم گرفتيم، هيچ وقت پرسپوليس برنده نشد. شما آخر فيلمتان ميگوييد: «دختر ما اينجا افتاد تو آفسايد...» شوخي بامزهاي است. در اين فيلم ما به مسئولان ورزش متلك مياندازيم، به مردم، به روزنامهها، خودمان هم يك جاهايي فيلم ميشويم. آقاي جعفر پناهي از دخترهايي فيلم ميگيرد كه نميتوانند بروند استاديوم. ما هم نشانش ميدهيم. از طرف ديگر دخترهايي را نشان ميدهيم كه نان شب ندارند بخورند. آفسايد واقعي به نظرم عدالت است. او نگاه خودش را دارد، ما هم نگاه خودمان را. نگاه ما، نفي نگاه او نيست. دختر فيلم «كدام استقلال؟ كدام پيروزي؟» دختر سيگار فروشي است كه در هياهوي هجوم تماشاگرها به استاديوم. ايستاده و سيگار ميفروشد. مردآكاردئون نواز او را همراهي ميكند. چند دقيقه ميگذرد و او كه لال است، سيگارهايش را از دست ميدهد. با هجوم نيروهاي لباس شخصي، دستفروشهاي آن ناحيه بساطشان را جمع ميكنند يا آنكه مثل دختر فيلم دهنمكي بساطشان به زور جمع ميشود. بازيگر ثابت داشتيد؟ آن پسري كه ميبينيد در فيلم شيطنت ميكند، پدرش در جنگ شهيد شده و مادرش در بمباران. او نخ تسبيح فيلم ماست. براي ارتباط پلانها با يكديگر از آنها استفاده كرديم. يا آن دختر لال يا دستفروشها. چطور انتخابشان كرديد؟ ميشناختمشان. آن پسر، بنده خدا براي ما مينوشت. الان هم شاعر و نويسنده است. احساس كردم اين روحيه را دارد كه براي ما بازي كند. انصافاً هم خوب بازي كرد. همه فكر ميكردند سالهاست در استاديوم بوده. ولي اولين يا دومين باري بود كه به استاديوم ميرفت. همه آدمهاي فيلم شما، آدمهاي خوبي هستند. دوربين شما همه آدمها راخوب نشان ميدهد. من نخواستم قضاوت كنم. يعني نه آن روحاني را زير سوال ميبرم كه براي ديدن تمرين پرسپوليس ميرفت، نه جعفر پناهي را كه آفسايد ميساخت، نه آن جواني كه حشيش ميكشيد و ميآمد جلوي دوربين ما. همه را بدون قضاوت كنار هم چيدم. قضاوت را گذاشتيد به عهده مخاطب؟ به اين نتيجه رسيدم كه احتياجي نيست كسي به ما بگويد چي هستيم، همين كه خودمان ببينيم، كافي است. من در 90 دقيقه فوتبال سعي كردم،خودمان را ببينم. خودمان يعني همه. قضاوت با افراد است. هر كسي برداشت خودش را ميكند. مهرداد ميناوند فكر ميكند منظور من ماشين 200 ميليوني او است؟ بگذار اين جور فكر كند. يكي ديگر فكر ميكند منظور من از استقلال و پرسپوليس جناح چپ و راست است. كه هست آنجور متوجه ميشود. من واقعاً براي پلان به پلان فيلم منظور داشتم و خوشحالم كه خيليها، خيلي جاهايش را نفهميدند. به خصوص آنهايي كه به فيلم مجوز دادند. كافي است اسمش را در گوگل جستوجو كنيد. در همان صفحه اول نتايج، به اين جمله ميرسيد كه او براي حركت به سمت خواستها و آرمانهايش به هر ديار فرهنگي و هنري سرك ميكشد. خودش در آن نامه ميگويد: «ما باقي ماندههاي نسل فدا شدهاي هستيم كه براي مطالبات و آرمانهاي آنها بايد هميشه در صحنه باشيم. » واژههاي او، از جنس رئيس جمهور امروز است. «آفسايد واقعي، عدالت است.» او هم دغدغهاي مثل فقر دارد. او هم در تمام فيلمهايش قصههاي فقر را روايت ميكند. پس «كدام استقلال؟ كدام پيروزي؟» اسمش ميشود فقر و فوتبال و در ادامه فقر و فحشا قرار ميگيرد. به نظر من، همه در يك مسير قرار دارد و هر كدام به يك شكل، يك حرف را ميزند. فيلم دوم، از نظر سينمايي فيلم پختهتري است. شما در عالم سينما يك قدم به جلو گذاشتيد. چند عامل براي اين تفاوت وجود داشت. من ميبايست فقر و فحشا را پنهاني ميساختم. چه در دبي كه نيروهاي اطلاعاتي و پليس دبي مرا ميشناختند و چه در ايران كه حساسيتها را ميدانستند. در تدوين و صداگذاري من نه مشاور داشتم و نه همراه. خيليها وقتي مضمون فيلم را ميديدند وحشت ميكردند. اين فيلم، مخاطرات فقر و فحشا را نداشت. اما حرف، همان حرف فقر و فحشاست. در «اخراجيها» هم هست؟ در اخراجيها هم اين را ميبينيد. شايد آن مرد آكاردئوني هم باشد. نميخواهيد فيلم را اكران كنيد؟ براي اكران فكر ديگري كردم. همزمان با شروع جام جهاني، فيلم را روي يك سايت گذاشتيم، با سه خط اينترنتي، ويژه ايران، اروپا و آمريكا. با توجه به استقبال، فكر ميكنم تا پايان جام جهاني تعداد بازديد كنندهها به يك ميليون نفر برسد. ولي درآمد فيلم را از دست ميدهيد؟ دنبال درآمد فيلم نبودم ميخواستم كار اولم را با فيلم 35 شروع كنم. روشهاي ديگري هم در نظر گرفتيم. مثل توزيع سيديها. شبيه فقر و فحشا؟ البته اين فيلم مجوز دارد. من اعتقاد دارم اگر مخاطب با مضمون فيلم همگرايي كند، خودش دنبال فيلم ميآيد. اين پول هم در جيب دستفروشها برود بهتر است تا در جيب كس ديگري. تهيه كننده خودتان هستيد؟ تا الان خودم تهيه كننده بودم و ساخت فيلم با هزينههاي شخصي بوده. اما ظاهراً براي پخش عمده سيدياش، تهيه كننده پيدا شده. همه اينها را خوانديد تا برسيم به همان بازي ايران – ژاپن. هنوز سوالم تمام نشده كه ميگويد: «نميخواهيد بگوييد آن هفت نفر را ما كشتيم كه فيلممان جذابتر شود؟» نه! ولي شانستان بوده. اسمش را شانس نميگذارم. به يك چيزي اعتقاد دارم و در كارهايم آن را ديدم. ما ميگوييم الذين جاهدوا في سبيل الله لنهتدينهم سبلاً يعني كساني كه به خاطر ما (به خاطر خدا) كاري را انجام بدهند، خودمان راهشان ميبريم. حالا بعضيها پز كارگرداني ميدهند و ميگويند ما ميدانستيم و برنامهريزي كرديم. نه! من وقتي كاري را شروع ميكنم، وقتي قلم را روي كاغذ ميبرم و يا وقتي كه فيلم ميسازم. حداقل در اين يكي، دو مورد سوژهها خودشان جلوي فيلم پيدا ميشوند. يك نگاه ديگر هم ميشود داشت. اين كه وقتي ما چشمهايمان را مختص يك واقعه باز ميكنيم. بيشتر ميبينيم! ولي من اولي را بيشتر ميپسندم. اين كه كارگردان اصلي كس ديگري است. اين قسمت را هم بخوانيد، بد نيست. دوربين به حمام عمومي ميرود و كارگردان نكته چلچراغ فيلمش را رو ميكند. لنگ آبي از كجا آورديد؟ شايد هم ساختيم ساختيد؟ يعني لنگ آبي توليد كرديد؟ يكي از توازنهايي كه ميخواستيم برقرار كنيم همين بوده. واقعي است؟ در تحقيقاتمان به اين نتيجه رسيديم كه بعضيها تعصب دارند و از لنگ قرمز استفاده نميكنند. حوله شخصيشان را ميآورند. بازي ايران، مكزيك را كجا ديديد؟ خانه پس كسي همراهتان نبود كه با هم بازي را تحليل كنيد؟ نيمه اول را ديدم و بعد رفتم پارك. چون نميخواستم باخت تيم را ببينم. اما تيم نيمه اول ايران، تيم باخت نبود؟ خب، به همان دليل كه بازي ايران – ژاپن را ميدانستم، لابد نتيجه اين بازي را هم ميدانستم. پس شما ميدانستيد كه ما بازنده هستيم؟ معلوم بود. باخت ديشب (باخت سه بر يك ايران در مقابل مكزيك) به خاطر آه و نفرين فقير بيچارهها و قربانيها بود. نشانه شناسي يك فيلم منهاي كارگردان از متن و حاشيه ساجده شريفي ميرفتيم فيلم دهنمكي را ببينيم. در يك ساختمان قديمي با پاگردهاي گردموزاييكي حوالي خيابان جمهوري. مرد سياهپوش به بازي زبانينگار مفيد تن داده بود و نشست پاي جدلهاي سينمايياش. من به 90 دقيقه مانيتور تن داده بودم و نشستم به نشانهشناسي «كدام استقلال؟ كدام پيروزي؟» تصوير زمين فوتبال و بازيكنانش محو ميشود در برجستگي تصوير گلادياتورهاي پهلوان، تيمهاي فوتبال را به عرصه ميكشاند. فوتبال، نبرد است. نمايش نبرد ملتها در زمين سبز رنگ، پاسداري از دروازهها همان قدر مهم است كه نگه داشتن مرزهاي يك سرزمين. فيلم، نبرد در هر عرصهاي را به زمين فوتبال ميكشاند. در جهان باستان فقرا با هم ميجنگند تا اشراف سرگرم شوند. در جهان جديد ثروتمندان فقرا را سرگرم ميكنند. جهان جديد بستر دگرديسي گلادياتورهاست. بعضيها آمدهاند تا فوتبال ببينند. آنها فرياد ميزنند عدهاي زير لب دعا ميخوانند و عدهاي هوار ميكشند. قلب آنها تند ميزند و ضربانش از شمارگان تعادل گذشته است. بعد از تمام شدن بازي به خيابانها ميآيند. اگر برنده باشند، ميرقصند و پاي ميكوبند. بوق ميزنند و ويراژ ميدهند. اگر بازنده باشند، شيشه ميشكنند، با چاقو به جان صندليهاي اتوبوس ميافتند و تمام بغض و تنفر شكستشان را به شكستن و دريدن و تخريب حواله ميكنند. اوباشيگيري و هيجانات فرو خورده اين جماعت، از آنها وندالهايي (تخريبگر اموال عمومي) ميسازد كه به حكم شادي و شكستشان، خود را مجاز به هر كاري ميدانند. اموال عمومي را تخريب كنند، در خيابان هاي اصلي ترافيك بسازند و يا نظم روزمره حوزه عمومي را به يك باره بر هم بزنند. آنها فوتبال دوست دارند. ماشينها از حاشيه ورزشگاه ميگذرند. صداي روي تصوير از دموكراسي و آگاهي ميگويد: «در جامعهاي دموكراسي محقق ميشود كه مردمش آگاه باشند.» صاحب صدا وارد كادر ميشود. مرد ميانسالي است كه در حاشيه مسابقات فوتبال بوق ميفروشد. از اول فيلم ما شاهد آدمهايي بودهايم كه در جامعهشان دموكراسي هرگز محقق نخواهد شد. آنها آنقدر مسخ اين بازيهاي 90 دقيقهاي و خطكشهاي زمين سبز رنگ شدهاند كه باقي خطها و خطكشيها را اصلاً نديدهايد. آنها، شهروندان مست شبهاي شراب ورزشگاه آزادياند و كاري به كار بامداد خمارش ندارند. علي پروين سلطان است. پسر بچه عينكي دلش ميخواهد يك روز مثل او بشود. امير قلعه نويي ژنرال است. استقلاليهاي تماشاچي براي تشويق او و تيمش گلو ميدرند. اهانت به آنها كم از اهانت به ناموسشان ندارد. بر ديوار خانههاي كم نور جنوب شهر، عكس و پوستر اين فوتباليستها، بت واره و مقتدر ميدرخشد. وقتي هم كه ببازند، رنگ ديوسيرتي ميكشند به تصوير كاريزماتيك اين پري چهرهها. حكايت سرزمين بياسطوره همين است كه ستارههايش ميخكوب آسمان نيستند. سلطان، ژنرال، غزال تيز پا، عقاب، جادوگر و... اسطورههاي كمتوان اين سرزمين اساطيري بياسطورهاند. در اين آسمان فقير ستارههاي فوتبالي هرگاه كه هواداران صلاح بدانند، به متن ميآيند و در كنار قمر خود مينمايند و هر وقت لازم باشد، به حاشيه ميروند و از ستاره بودنشان چيزي نمي ماند مگر كورسويي. متن فوتبال همان قدر به كار فيلم ميآيد كه حاشيهاش. كساني هستند كه از حاشيه همين فوتبال نان ميخورند. دختر لال كاري به كار زمين چمن ندارد و بيرون از ورزشگاه سيگار ميفروشد و با پدر آكاردئون به دستش غرب تا شرق ورزشگاه را گز ميكند. بازار دستفروشها گرم است. پوستر، ساندويج، پرچم، نوشابه، بوق و تخمه، همه به كار تماشاگرها ميآيند. عكاسها و خبرنگارها، در حاشيه زمين هم كسب كاري نداشتم. تمام اين روزهاي تب فوتبال هم يك با ننوشتم كه از اين دنياي پيچيده پرهيجان متناقض سر درنميآورم. اينها هم قصه نشانههاي فيلم 90 دقيقهاي مسعود دهنمكي است: «كدام استقلال؟ كدام پيروزي؟» اخراجيهاي دهنمكي «اخراجيها» اولين فيلم بلند 35 ميليمتري مسعود دهنمكي است كه در مرحله پيش توليد قرار داد. به گفته كارگردان روايت فيلم مستندگونه است. تهيهكننده فيلم هم حبيبالله كاسهساز معرفي شده. مشاور فيلمنامه پيمان قاسمخاني و بازيگر و بازيگردان محمدرضا شريفينيا. مثل اينكه خبر داغي به دستمان رسيده باشد. كارگردان از حضور بازيگرهايي مثل كامبيز ديرباز، پژمان بازغي، شيلا خداداد، محمدرضا شريفي نيا، مريلا زارعي، نيوشا ضيغمي، قاسم زارع، امين زندگاني، رضا توكلي و... صحبت ميكند. قرار است 25 بازيگر حرفهاي در اين فيلم حضور داشته باشند. فيلم در گونه دفاع مقدس ساخته ميشود و مضمون طنزآميز، عرفاني و اكشن دارد. همه ميپرسند چطور ممكن است مسعود دهنمكي با فيلمنامهنويس مارمولك همكاري كند؟ جنگ مال من يا آدمهاي خاص نيست. من فكر ميكنم همه ما به جنگ و دفاع مقدس دين داريم. بايد فرصتي فراهم شود تا همه دينشان را به شهدا ادا كنند. شايد اختلاف سياسي با هم داشته باشيم كه حتماً داريم. حتماً نگاه من با نگاه قاسم خاني در مسائل سياسي يكي نيست، ولي در احترام به خيلي از ارزشهاي تاريخي يكي هستيم. همان قدر كه من براي جنگ ارزش قائلم، اين آدمها ارزش قائلاند. فقط مجال بروز ندارند. براي پيدا كردن تهيه كننده مشكل نداشتيد؟ نه! خيليها وقتي فيلمنامه را ميخواندند، موافقت ميكردند. اما كاسهساز براي حرفي كه در فيلم زده ميشد، بهتر از بقيه بود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 22:1 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
پاسخ ده نمكي به سخنان اخير دکتر حسن روحانی: کهنه به دوران رسیده ها به قواعد دموکراسی تن دهند آن زمان که تازه به دوران رسیده ها خون خود را نثار انقلاب می کردند، کهنه به دوران رسیده ها داشتند جام زهر به امام می دادند و امروز هم اگر امکان اش فراهم شود همین کار را انجام خواهند داد مسعود ده نمکی در واکنش به سخنان حسن روحانی که نسبت به عدم کفایت تازه به دوران رسیده ها برای مدیریت بحران هشدار داده بود گفت: «آن زمان که تازه به دوران رسیده ها خون خود را نثار انقلاب می کردند، کهنه به دوران رسیده ها داشتند جام زهر به امام می دادند و امروز هم اگر امکان اش فراهم شود همین کار را انجام خواهند داد.» این فعال سیاسی با قابل نقد خواندن دولت ها گفت: «همه دولت ها قابل نقد هستند، اما چرا در زمان دولت اصلاحات که جریان چپ روحانیون به حاشیه زنده می شد آقای روحانی و احساس خطر نکرد.» ده نمکی مقاومت نسل اول انقلاب در برابر نیروهای جدید در دولت را، مقاومت بیهوده ای خواند و افزود: «امروز همین کارکشتگان سیاسی طوری حرف می زنند که از تازه به دوران رسیده ها هم بدتر است.» وی از سیاستمداران خواست تا با تن دادن به قواعد دموکراسی به جای تخریب یکدیگر به نقادی منصفانه بپردازند.
سخنان اخير دکتر حسن روحانی: تازه به دوران رسيده ها نميتوانند كشور را اداره كنند نگذاريم شخصيتهاي عزيزي كه چهل و چند سال سابقه انقلاب و پيروي از امام را دارند و از سال 1341 در كنار امام بودند و همواره عزيز امام و مورد اعتماد امام بودند، مورد اهانت قرار گيرند... نگذاريم دشمن اين سرمايهها را از ما بگيرد. در روزگار سخت چه كسي ميخواهد كشور را نجات دهد روحاني كه به مناسبت 15 خرداد در مصلاي شهر رشت سخن گفته با بيان اين كه " نگذاريم شخصيتهاي عزيزي كه چهل و چند سال سابقه انقلاب و پيروي از امام را دارند و از سال 1341 در كنار امام بودند و همواره عزيز امام و مورد اعتماد امام بودند، مورد اهانت قرار گيرند. " تاكيد كرد: نگذاريم دشمن اين سرمايهها را از ما بگيرد. در روزگار سخت چه كسي ميخواهد كشور را نجات دهد ـ البته اميدواريم روز سختي براي كشور پيش نيايد ـ اما همه جاي دنيا به شخصيتها و بزرگانشان احترام ميگذارند و از وجود آنها استفاده ميكنند. افراد تازه به دوران رسيدهای كه سابقه و تجربهای هم ندارند تا مورد اعتماد مردم بتوانند باشند، نميتوانند كشور و نظام را در شرایط بحرانی حفظ و اداره كنند. ما نميتوانيم به اتكاي افراد ناشناس براي عبور از پيچ و خمها اطمينان داشته باشيم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 17:30 توسط مسعود ده نمکی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 0:7 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
مسعود دهنمكي: سعيد شمس كدام استقلال؟ كدام پرسپوليس؟ اين فيلم با چه هدفي جلوي دوربين رفت؟ چرا فوتبال را براي نشان دادن اين معضل انتخاب كرديد؟ شما به دست فروشهاي ورزشگاه هم توجه نشان دادهايد. هدف از اين مساله چيست؟ نظر دهنمكي در مورد پر سر و صدا بودن جام جهاني فوتبال؟ نظر شما درباره رفتن خانمها به ورزشگاه چيست؟ حرف آخر آقاي دهنمكي! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 10:47 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
خبر ورزشي
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 10:37 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
دوستانی که تمایل دارند مطلبی از آنها به عنوان میهمان در بلاگ درج شود مطالب خود را با فونت فارسی ایمیل نمایند
سلام اول خسته نباشی دوم حالت خوبه حاجی سوم خیلی چاکرتیم . خیلی وقت بود که می خواستم برات بنویسم تا حداقل شاید خودم رو اروم کرده باشم ! اول چه خبر ؟ دوم چه خبر سردار ؟ سوم چه خبرا سردار خاکی پوش بدون سنبل وقپه البته با غیرت . ایکاش یه خرده از غیرت شماها رو هم این سردارای با نشون ودرجه داشتن ! خیلی خوب میشد مگه نه ؟! ولش کن بابا ! خودت خوبی حاجی ؟! حاجی جون خودمونیم شدی حاجی خاصها ! البته قبلا هم بودی ولی حالا یه خرده این خاصها فرق کردن ! نمی گی ما عوام هم دل داریم ! ها ! نکنه ماها رو فراموش کردی ؟! دیگه با ماها نمی پری یا شاید هم این خود من باشم که از شما خوبان دور افتاده ام ؟! نمی دونم ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 0:26 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
بزودی آغاز اکران اینترنتی
مستندسینمایی کدام استقلال ؟ کدام پیروزی؟
مستند داستانی " کدام استقلال کدام پیروزی" با آغاز بازی های جام جهانی بزودی در شبکه اینتر نت با سه روش ویژه خطوط اینترنتی ایران -اروپا-آمریکا "پر سرعت و کم سرعت و کابلی" بر روی نت خواهد بود. متقاضیان جهت برگزاری اکرانهای اختصاصی در دانشگاهها و اماکن فرهنگی میتوانند با شماره تلفن۰۲۱-۶۶۴۱۳۷۱۵تماس حاصل نمایند |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 22:35 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
به زودي دو نعمت را از دست خواهيد داد
ترس ورم داشت وقتي اين جمله را شنيدم. اولين نعمت را گفته بودند «جنگ» است ولي دومي را چيزي نگفتند. شايعه اين «كلام» در بين بچهها پيچيده بود. باورش سخت بود مگر ميشود ما كه هنوز «كربلا» را آزاد نكردهايم! تازه ميخواهيم به «قدس» هم برسيم مگر ميشود... آن موقعها در گردان سلمان مسئول گروهان شده بودم. همان گروهاني كه وقتي براي اولين بار به جبهه رفتم تنها يك نيروي عادي در آن بودم. آن قدر ماندم تا كادر گردان اكثراً شهيد و يا مجروح شدند و وقتي قحط الرجال شد نوبت به ما رسيد. نوزده سال بيشتر نداشتم، شرايط جنگ به گونهاي شده بود كه آدمهاي متفاوت كنار هم قرار گرفته بودند از پاسدار وظيفه تا كارمنداني كه به نوبت بايد ميآمدند و همچنين نيروهاي ثابت جبهه كه قديمي محسوب ميشدند. توقعهاي افراد هم بالا رفته بود امكاناتي كه ميخواستند موجود نبود و يا بعضيها غر ميزدند كه چرا غذا اينطور است چرا... خلاصه بهانههايي كه سالهاي پيش در جبهه مطرح نبود. دفعه اول كه جبهه آمدم همان شبهاي اول مسئول دستهاي داشتيم به نام برادر خورشيدي، دسته را به خط كرد و هدايتمان كرد به سمت خاكريزهاي اطراف پادگان دوكوهه. شب بود و ظلمات، او ميخواست از جمع ما برود از همه عذرخواهي كرد به خاطر درشتيهايي كه احياناً كرده بود و يا دستورها و فريادهايي كه حق يك فرمانده بود... همه را قسم داد كه از جاي خود تكان نخورند. نشست و شروع كرد به بوسيدن پوتين بچهها! همه گريه ميكردند و چون قسم خورده بودند، تحمل ميكردند. آن شب را هيچوقت از ياد نميبرم. گفتم شايد من هم بايد از اين بچهها عذرخواهي كنم و شايد اين يك درس اخلاقي باشد و آنها را متنبه كند. گروهان را به خط كردم و بردم در شيارهاي كوههاي «كوزران» اطراف تنگه مرصاد! براي نيروها صحبت كردم و از معنويات جبههها گفتم! در يك آن صداي تيراندازي بلند شد و ديديم از بالاي تپهها به سوي ما مي آيند من كه ايستاده بودم و بقيه نشسته نميتوانستم عكسالعمل از خود نشان دهم. منتظر بودم نيروهاي ديگر اسلحه برايم پرت كنند. و يا... اما هيچ خبري نشد. البته نيروهاي مهاجم هم خودي بودند و گمان كرده بودند كه ما از منافقين هستيم و لباس نيروهاي ايراني را پوشيدهايم، بعد از اينكه ما را شناختند خداحافظي كردند و رفتند. من پاي بچهها را بوسيدم و از آنها خواستم كه انتقادات خود را بنويسند و هنوز هم آن برگهها را دارم... «چرا به دسته 1 كمپوت گيلاس دادهاند و به دسته ما گلابي!» «چرا صداي بلندگوي حسينيه قبل از اذان بلند ميشود و خواب ما را به هم ميزند...» چرا؟ چرا؟ چرا؟ وقتي آن برگهها را خواندم، برپا دادم و به سمت گردان حركت كرديم. از همان روز فهميدم كه چرا نعمت اول به تعبير امام رو به پايان است...
در مورد نعمت دوم!
فقط يك بار راستكي عاشق شدم!
هر موقع صدايش را ميشنيدم ضبط ميكردم. آن موقعها امكانات امروزي نبود. دو تا ضبط صوت را مقابل هم قرار ميدادم و صدايش را بلندگو به بلندگو ضبط ميكردم. گفته بودند معشوق ما از عطر «تيروز» خوشش ميآيد من هم هميشه «تيروز» ميزدم. البته شايد هم دروغ ميگفتند. چه فايده عاشق كه اين حرفها سرش نميشود! هنوز هم عكسهاي او را كه و هر جايي چاپ ميشد و جدا ميكردم در گنجينة خودم دارم. مادرم بعضي وقتها حسودي اش ميشد و ميگفت «منم اينقدر دوست داري؟!» نميتوانستم جواب او را بدهم. چون نه! هيچ كسي را به اندازه او دوست نداشتم. البته كلاس ما هم به هم نميخورد. من كجا و او كجا! شايد همه به اين عدم تناسب ما ميخنديدند ولي عشق، قد كوتاه و قد بلند و چاق و لاغر و خوشگل و بيريخت نميشناسد. عشق عشق است. گرمسير نيست بر ما كام او عشق بازي ميكنيم با نام او من هم به همين عكسها و نوارها بسنده كرده بودم! اما او هم ول كن ما نبود. هر جا گير ميكردم ميآمد به خوابم. وقتي دستي به سرم ميكشيد خستگي تمام دنيا از تنم درميآمد. خانة او در تجريش بود و ما پايين شهر بوديم. از ترس ديگران تا تجريش بيشتر نميرفتم و از همان دور خانهشان را ورانداز ميكردم او هم شب ميآمد به خوابم و جواب سلام مرا ميداد. همين برايم بس بود. ديگر نميخواستم بروم در گرداني كه تعريفاش را كردم! شرايط را برايش توضيح دادم اما معشوق من گوشش بدهكار اين حرفها نبود. او ميگفت برو! گفتم عزيز من! آخر آدم قحطي شده وقتي به من مسئوليت و فرماندهي ميدهند ديگر حساب بقيه معلوم است. گفت: اجر گردان سلمان صنايع نميشود! گفتم: عزيز! در كربلاي پنج در سر سه راه مرگ يكي از همين نورسيدههاي مسئول! زير آتش دشمن به بچهها بشين پا شو ميداد. همه خنديدند به اين قد كوتاهي مسئول دسته. گفت: اجر آنها ضايع نميشود! مرا داخل اتاق پذيرايي خود برد ديدم خالي است و كسي نيست. از دري بيرون آمد كه هنوز هم بسته است و عكس بزرگي را مقابل آن نصب كردهاند .در جاي خود و بر روي صندلي هميشگياش كس ديگري را نشانم داد .با زبان كنايه حرف ميزد مثل اينكه خداحافظي مي كرد من خودم را زدم به آن راه يعني نميفهمم چه ميگوئيد. گفت به او ميآيد نه! گفتم هر گلي يك بويي داره اما گل من تويي! خنديد و بلند شد اين آخرين باري بود كه او را ديدم، از خواب بيدار شدم رفتم به همان گرداني كه مسئول گروهانش شدم. بچهها را به خط كردم و نامههاي بچهها را خواندم وقتي خبر را شنيدم كه «خدا دو نعمت را از شما ميگيرد.» اولي را باور كردم. ولي دومي را هنوز هم باور نكردهام گرچه از 14 خرداد 68 هنوز سالها ميگذرد ولي من هنوز به تجريش ميروم و از دور خانهاش را نگاه ميكنم شايد يك بار ديگر او را ببينم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 19:18 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
فيلمنامه
(موج زنده) سكانس 1 روز- خارجي- خيابان ماشين در خيابان در حال حركت است. آرم صليب از آينه ماشين آويزان است. ماشين روي پل كريمخان رفته واز مقابل، كليسا و دي |