امید وارم برگزار کنندگان این جلسه متن این گفتگو و پرسش و پاسخ ها را منتشر کنند تا نسل امروز که مدام از آن دوران می پرسد بیشتر حقایق را بداند و فریب مارهای خوش خط و خال را نخورد
چند روز پیش برای شرکت در مراسم افتتاح سایت طلبه بلاگ به مشهد دعوت شده بودم.در این مراسم که با حضور علمای تراز اول حوزه مشهد و مدیر فرهنگی دفتر تبلیغات حوزه قم برگزار شده بود سخنان جالبی در خصوص رویکرد حوزویا و حوزه به رسانه های جدید دنیای مدرن طرح شد اما شاید به گونه ای سخنان من به مذاق دوستان خوش نیامد چرا که برخلاف باغ سبزی که دوستان در مقابل خود می بینند من سرزمین ناشناخته ای را برایشان ترسیم کردم که حکمت آداب و آفات خاص خود را دارد که اگر اینها را نشناسند نمی توانند از این رسانه ها برای طرح دیدگاههای خود به خوبی بهره بگیرند و چه بسا در پیچ و خم گردنه های جذاب مقهور تکنولوژی شوند مثل خیلی ها که از اول انقلاب آمدند تا سینما را اسلامی کنند خودشان سینمائی شدند...
وباید آموخته باشیم که با عوض کردن تابلو و یا اسم دانشگاه دانشگاه اسلامی نمی شود با نشان دادن سجاده نماز سینما اسلامی یا دینی نمی شود و با لوگوی دینی و یا دامین اسلامی فضای مجازی مسخر آنها نمی شود...


اما در سالهای اخیر که حضرات خواص از زنان سنتی خود غافل بودند و بیشترحواسشان در جاهای دیگر! سیر می کرد محافل زنانه ای از زد و بند "مهد علیا" های مدرن در بستر سیاسی امروز شکل گرفت که نتیجه اش میدان داری و سکانداری اناث بر کشتی قدرت و ثروت و شهرت رجال سیاسی شد....
یکی از محافظان حضرات برایم تعریف می کرد که در یکی از مسافرت های خارجی که به همراه آقای....خانواده نیز به خارج مشرف شده بودند سوغاتی های خریداری شده توسط زن و دختران و پسران این حضرت را باید با تریلی بار هواهپما میزدیم.اما نکته جالبش این بود که در مسیربرگشت حاج خانم که غذا را تناول کردند مقداری پنیر از بسته بندی سه گوش یک نفره از نوع خارجی اش زیاد حاج خانم رو به من کرد و گفت برادر این پنیر حیف است دور انداخته شود اسراف است اگر مستحقی دیدی این پنیر را به او بده!
البته حاج خانم الان از مدافعان حقوق مردم است و کلی برای خودش سیاستمدار شده!
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
پی نوشت: توجه شود به مهد علیاو نقش او در ماجرای امیرکبیر و ناصر الدین شاه

«مهدعليا» مادر «ناصرالدينشاه» در تاريخ دورهي قاجار، حضوري همه جانبه و انکار ناپذير داشته است. اگر شاه قاجار بر تخت سلطنت مينشسته و به اميران و زيران خويش در رابطه با کارهاي مملکتي دستور ميداده است، «مهد عليا» در قصر خويش، دور از تاج و تخت رسمي شاهانه، سر رشتهي ناديدني و گاه حتي ناخواندني بسياري از کارها را در دستان خود داشته است. اي کاش اين قدرت ناديدني و گسترده، تنها در جهت آباداني کشور به کار ميرفت. دريغ عميق انسان بر آنست که ناداني و فساد، آن همه هوشياري و توانايي انساني را در راه بيداد و ويرانگري به کار انداخته بود.
نفوذ زنان درباري و خواجهسرايان حرم در امور مملکتي، بدون ترديد در ساختار سياسي کشور نيز تأثير داشتهاست. شوراهاي غير رسمي که در حرم با حضور زنان و سوگليها و بهويژه شخص «مهدعليا» مادر «ناصرالدينشاه» صورت ميگرفته، در بسياري مواقع نقشي مخرب داشتهاست.
در اين زمينه نيز نکات بسياري ناگفته مانده است. نکاتي که هميشه بهصورت عوامل کارساز پشت پرده و ظاهراً ناديدني خود را نشان داده است. در اين ميان نقش «مهدعليا» در بسياري از دسيسهها و دهنبينيهاي ويرانگر، بيشتر از هر زني بهچشم ميخورد. «اميرکبير» وزير دلسوز و کاردان اين دوره، بارها از دخالت بيمورد او در کارهاي خطير کشوري، نزد شاه شکايت برده بود.
«مهدعليا»، همسر «محمدشاه» و مادر «ناصرالدينشاه قاجار» است که پس از به سلطنت رسيدن شوهرش، لقب «مهدعليا» يافت. ناصرالدينشاه، مادر خود را بيشتر «نواب» يا «خانم» خطاب ميکرد. اين زن در سن شانزده سالگي با «محمدشاه» ازدواج کرده بود، در بيست و هفتسالگي، «ناصرالدين ميرزا» را به دنيا آورده بود و آنگاه در چهلسالگي بيوه شده بود.
«دوستعليخان معيرالممالک» (نتيجهي پسري مهدعليا) در بارهي اخلاق و رفتار او مينويسد:
« «مهدعليا»، به ظاهر زيبا نبود ولي از موهبات معنوي بهرهاي بسزا داشت. بانويي پرمايه و باکفايت بود. ادبيات فارسي و قواعد زبان عربي را نيک ميدانست و خط درشت و ريز، هر دو را خوب مينوشت. به مطالعهي تاريخ و ديوان اشعار شعرا رغبتي وافر داشت و کتابخانهي خصوصي او را، اين دو نوع کتاب تشکيل ميداد. گاهِ سخن، شيرينگفتار و به وقت محاوره، حاضرجواب بود. امثال و حکايات و اشعار بسيار، از بر داشت و ضمن گفتگو، آنها را در جاي خود بهکار ميبرد.»
«مهدعليا» از همان آغاز صدارت «اميرکبير» به او نظر خوشي نداشت. چگونه ميتوان مادر شاه بود و از آن همه خدم و حشم برخوردار، اما شخصي از کنار وارد ماجرا شود و زير عنوان «صدر اعظم»، تمام حقوق و مستمريهاي شاهزادگان، اعيان، نجبا و روحانيون را قطع کند و دست آنان را از همهي کارها کوتاه گرداند؟
علاوه بر اينها، وي راه اعمال نفوذهاي بيجا را بر «مهدعليا» بسته و جلوي برخي خودسريها و هوسرانيهاي او را گرفته بود. به همين جهت مادر شاه، در رديف دشمنان قسم خوردهي او قرار داشت و به هر وسيلهي ممکن، در صدد بود تا «ميرزا آقاخان نوري» را که وزير لشکر «ناصرالدينشاه» بود، به جاي او بنشاند.
پنج ماه پس از صدارت «اميرکبير»، دشمنان او، عدهاي از سربازان را که حقوق و مواجبشان به تعويق افتاده بود بر عليه او شوراندند. سربازان بر او و نگهبانان او شوريدند و دو تن از آنها را به قتل رساندند و خواستار برکناري وي شدند. شاه که در اين ميان، خود نيز از قدرت و توانائي «اميرکبير» هراسان بود، پس از برکناري او از مقام صدارت، وي را به حکومت کاشان گمارد. هنوز زمان کوتاهي از اين امر نگذشته بود که شاه، او را به «باغ فين» در کاشان تبعيد کرد.
سرانجام دسيسههاي «مهدعليا» و همدستانش، شاه قاجار را به يکي از ننگينترين کارها يعني صدور فرمان قتل «امير کبير» واداشت. مأموران شاهي، در هجدهم ربيعالثاني سال 1268در حمام «فين» کاشان، رگهاي او را زدند و جان شريف و ارزشمندش را گرفتند. ايران در آن زمان، يکي از کارآمدترين شخصيتهاي ترقيخواه خود را از دست داد.
اما برخلاف همهي اين دسيسهها که به مرگ «اميرکبير» منجر شد، «مهدعليا» در تلاش بود تا با دستزدن به کارهايي از قبيل درست کردن و تعمير بناهايي مانند مسجد، کاروانسرا، مدرسه و باغ، نام نيکي از خود به يادگار بگذارد. از جملهي آنها ميتوان به باغ «مهدعليا»، مدرسهي «حکيمباشي» در ارگ، بقعه و بارگاه «زبيدهخاتون» در نزديکي شهر ري، تعمير مسجدي معروف به نام مسجد «مادر شاه» اشاره داشت.
در جامعه ای اصل بر قدرت طلبی باشد دیگر گوشی برای شنیدن حق در سظح جامعه نمی ماند و فضای مناظره ها به منازعه تبدیل می شود و صحنه گفتگو ها به میدان نبرد گلادیاتور ها تبدیل می شود.
تقصیرمردم نیست این بازی است که بزرگان شروع کرده اندو باید خودشان تمام کنند وگرنه خلیفه کشی که شروع شود حرمت هیچکس در امان نخواهد بود
از آنجا که خوانندگان وبلاگ نیز در تمام مراحل تولید همراه مشفق و منتقد ما بوده اند این امکان فراهم می گردد که دوستان وبلاگ نویس با درج کامنت حاوی اطلاعات دقیق شامل نام ونام خانوادگی شماره تلفن همراه و آدرس دقیق پستی و تعداد همراهان می توانند کارت دعوت دریافت نمایند

کامیونها برای بردن بچه ها به خط شده و دسته به دسته نیروها سوار می شدند. رویم نمی شد به کسی چیزی بگویم. از اینکه نمی توانم همراهشان بروموباید و از عملیات جا بمانم..شاید هرکس دیگر ی هم جای بچه ها بود ممکن بود فکر کند ترسیدها م و جا زدم.این طبیعی بود چون همیشه شبهای عملیات بودند تعدادی که به قول بچه ها کپ می کردند و برمی گشتند.حسین پور در عملیات کربلای ۵ دیده بود که وقتی کمر درد ناشی از موج گرفتگی بیاد سراغمبیاید چطور چهار دست و پا باید رو ی زمین راه بروم .حال و روزم را که دید خودش رفت سراغ فرمانده گردان و گروهان و جریان را برایشان گفت.اما نمی دانست که این کمر درد بیشتر از ترس و اضطراب است که به سراغم آمده!
خدا حافظی عجیبی بود. بیشتر از همه فخر الدین مهدی برزی که بعدها شهید شد دلداریم داد.البته خود بهروز آذری و مهدی صاحب قرانی و داود معقول که تازه پایش قطع شده بود و جند نفر دیگز از نیروهای قدیمی گردان که در عملیات کربلای پنج زخمی شده بودند امشب نمی توانستند در عملیات باشند اما قرار شد صبح همه با هم جلو بریم....
بر شوره زار دلها باران نخواهد آمد
شاید خدا به شعرم لبخند زند اما
جایی که سفره خالیست ایمان نخواهد آمد
رفتی کلاس اول این جمله را عوض کن
آن مرد تا نیاید باران نخواهد آمد
شاعر....
می دونم سوار بختن تا همیشه حاجیا
ترکشون نشسته با ناز و ادا شاباجیا
می دونم هر جا که میرن، صدر مجلس می شینن
هر جا مجلسی باشه، شروع میشه وراجیا
ناجیا رو اونا که غرقه شدن، نجات دادن
حالا جای منجیا رو خالی دیدن ناجیا
توی ولخرجی و لارجی به کسی باج نمی دن
خرجشون همیشه از کیسه ماس،خراجیا
کلاتو بپا که شاه و گدا تکراری نشه
با کلاه یا بی کلاه، همیشه هستن تاجیا!
اونا نازشون خریدار داره اما دل ما
همه جا چوب می خوره تو همه حراجیا
ما رو مثل بچه های آدم آواره می خوان
از بهشتی که خدا خواسته برا اخراجیا
اما جواب آقای قزوه :
این روزا دادن سیاستو به دست حاجیا
غرق دنیان یه جورایی همهی این ناجیا
دیدی شاه عربتسان همیشه تو امریکاست
من می گم آمریکاشم وصله به این حاجی ماجیا
نود سیاسی رو هم همینا میگردونن
خاطر خوشی ندارم من از این حلاجیا
بذار داوراشونم هر چی میخوان بگن بگن
پنبه کو که من گوشم پره از این ورّاجیا
حرمت ریش و سبیل لوطیا کشکه و دوغ
واسه ما خط و نشون میکشن این آغباجیا
من که از اولشم گفتم دعوا بازیه
کُرکُری خوندن پرسپولیسیاست با تاجیا
10
مهرماه 1388بعضی وقتها بچه ها حیامی کردند اینطوری بخوابند بوی جوراب و کف پوتین و...اما با محبت و عشقی فراموش نشدنی این سختی ها رو تحمل می کردند...بعضی هام بیدار می موندند تا مگس رو صورت بچه ها نشینه و راحت بخوابند ...
یه موقع سوت نزدیک شدن گلوله های توپ که می اومد بچه ها کز می کردند و گوشهاشونو می گرفتند .اما وقتی یادمون می اومد که اصلا این سنگرها سقف ندار ه و گلوله ها بی اجازه میتونند وارد سنگر بشند هممون خندمون می گرفت
به مناسبت هفته جنگ قسمت شد خدمت گروه زیادی از هموطنان در گوشه و کنار کشور برسم. از اجتماع چند هزار نفری مردم نکا گرفته تا جمع صمیمی رزمندگان لشکر ۲۵ کربلا و از مراسم پر شور و حال و دکور عظیم بچه های پونک تهران گرفته تا افسریه و مسعودیه و داشکده شیمی واحد شمال تهران و یاوداره شهدای میدان بروجردی .اما در همه این تجمعات لحظه ای ناب بوجود آمد که حیفم آمد تعریف نکنم...
در یکی از این محلات که با استقبال جمع زیادی از مردم مراسم یادوره شهدا بزگزار شده بود در مقابل در مسجد گروهی از جوانان تجمع کرده و منتظر رسیدن من بودند. به محض پیاده شدن از ماشین دورم جمع شدند و شروع کردند به شوخی و شعار های غیر مرسوم! تیپشان اصلا به بسیجی ها نمی خورد یکی از آنها جلو آمد و در گوش من گفت:
داش مسعود !به قیافه ام نیگاه نکن تو اگه مجید سوزوکی دیدی من واسه خودم مهدی هوندام!
بعد هم موبایل خودش رو جلو چشمام گرفت و عکس صفحه اونو نشون داد و گفت :
من عاشق مرام خمینی ام می خوان راهم بدن مسجد می خوان راهم ندند...
بعد هم دنبال من وارد مسجد شدند و شعار های قاطی پاطی اونا با بقیه مردم لحظات خنده داری خلق کرد